تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

نه آمدن دلبخواه ماست ،نه رفتن ،آوازی که به اختیار

 

 

تصویر از وبلاگ خود شناسی

این فریاد قلب من است

من نه از دیو و دد که

از نبودنت واهمه دارم

نه آنکه بترسم نه

نه آنکه دلم بلرزد نه

حتی رنگم نیز زرد نمی شود

لبانم را ببین که رنگ نباخته

نه،

من فقط از نبودنت واهمه دارم

می دانم ،خوب می دانم

دل مرا تاب اینهمه واهمه نیست

می دانم

می دانم

دلم

خواهد مرد

خواهد مرد

                                                      نسیم -  بهار     ۱۳۸۷ 

 

نکته:

 

۱-می زنم فریاد و می گویم کمک
می دهد پاسخ به من دیوار و می گوید کمک

پشت سر پل ها همه ویران شده
راه برگشتی که نیست
بین من با گور تنها یک قدم
مانده و می ترسم از مرگی چنین
من نمی خواهم بمیرم آسمان

من نمی آیم به سویت ای زمین

۲- بهتره عصبی نشی برای ۳روز دیگه نوبت دادند

۳-شعر رو همین طوری از روی هیچی خوشم اومده بود همین ولاغیر

۴-چند خطی امشب تمرین خط کردم.نتیجه:افتضاح..شرم آور...هیولا ...و...و....فکرم پریشان بود شاید ...بهرحال یه جوری باید دلداری بدم به خودم دیگه ...

 

+ نوشته شده در دوم خرداد 1387ساعت 13:2 توسط نسیم |


نه ،نمی توانم بپذیرم

ناجوانمردانه است

این تسلیم ،این اجبار، ناجوانمردانه است

دلم تاب این همه داد را ندارد 

دلم آیا بیمار است ؟

نه،دیگر سکوت سرشار از نا گفته ها نیست

به کدامین آیین این همه

درد،بغض،اشک و حسرت را می توان نسبت داد

من اینبار سرشاار از فریاد م

وگلویم را پر خواهم کرد

از این آهنگ:

تا عشق با من است

مرا با ناجوانمردان کاری نیست ...                         نسیم          بهار ۲۸/۲/۸۷

 

+ نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 13:16 توسط نسیم |


من چیزی نمی گم  نظرتون برا م مهم تره....

 

شما چه میگین؟

 

**عکس از حامد

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:14 توسط نسیم |


رفیق تنهایی ام:

چشمانت

چیزی کم نگذاشت به هنگام وداع

                                           حقا  رفاقت را در حقم تمام کرد.

 

 

هرگاه به یاد چشمان تو در لحظه ای خدا حافظی ،در همان کوچه بن بست

می افتم ،مغرورانه به خود می گویم دوستم دارد ...می دانم .ودلم از من می پرسد :

مگر شک داشتی؟!

+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:6 توسط نسیم


چیزی به پر شدن صراحی نمانده بود

قطره ...قطره...

باید تا پر شدن کاملش به نظاره می نشست

تا ثمره بگیرد ازاین باده

رگ های متورم تنگ بلورین ،که خالی و خالی تر می شد

وقطره ...قطره پر شدن صراحی

گاهی پلک برهم می گذاشت تا

آن سو تر را ببیند

چه هیاهویی؟!

گریزی نبود

نمی دانست چند سال خوابیده

حتی بیداریش را به خاطر نداشت ...

زاده شدنش را هم...

چند سال پیش یا چند قرن پیش...

فقط  قطره ها را می دید

قطره...قطره...

وخالی شدن پیمانه از حس بودن

خوب می دانست تا انتها راهی نمانده

چند قدمی بیش..

برای زسیدت و شاید فراموش شدن

دل کندن از هر آنچه که سرمایه اش بود

کتاب ،شعر،طناب،میز،قلم،چهارپایه...

واین صراحی که پرشد واورا خالی می کرد

وشاید دل نگرانی های مدامش را...

اگر بشکند،اگر بشکند!!

اگر دست حرامی بیفتد!!

اگر گرد فراموشی بر رویش نشیند!!

واگر...واگر...

این اگرهای تا ابد

وصراحی پر میشد

قطره ...قطره...

ورگهای متورم او که خالی وخالی میشد

از نفس زندگی .....                                          نسیم     ۲۸/۲/۸۷

 

.

.

.

نکته:

 

خیلی دلم تنگه ...نه بهتر بگم خیلی دل تنگتم ...حالا که بهت نیاز دارم نیستی...

نیاز دارم باهام حرف بزنی یا حتی شده دعوام کنی پس کجایی؟؟

+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:42 توسط نسیم |


باور کن ،باور کن

برای نامیدن نامت

باید به پاکی دهانم ایمان داشته باشم

باور کن ،باورکن

برای دیدار تو

باید وضو سازم

تا

وهم نگاهت اگر بر من افتد

بتوانم نماز ی از عشق بر پا سازم

باور کن،باورکن

تقدس چشمان تو بود که

با بازی رنگین کمان گونه اش

مرا به اوج خواستن برد

باورکن،باور کن

واژه های من متولد نمی شوند

مگر تا تو

اجازت سجده به آنها دهی

و سجاده ام معطر نمی گردد تا تو مرا نخوانی

حروف مقدس نام تورا

هر روز تکرار می کنم

تا مماتم را برای حیاتم پی گیرم

باور کن ،باور کن

تکرار نام توست

که دل بی قرارم را آرام می کند

دانه های تسبیح شعر من با نام تو جان می گیرد

و به آخرین دانه که رسیدم هنوز تو اولی!

باور کن ،باور کن

جز سر تسلیم فرو آوردن

در برابر تبسم تو

گریزی نیست مرا

تو مرا باور کن   ای بودنم ازتو

ونبودنت انتهای من ...

تو بگو

اگر شرک نبود...

آیا می شد که تورا

نپرستید؟

.                                                                     نسیم  ۲۷/۲/۸۷

۱-تقدیم به حامد عزیزم به پاس موفقیت امروزش و به پاس همه آنچیزهای نابی که من یاد داد...وبه پاس تما می لحظات نابی که هرگز بی او برایم تکرار نخواهد شد ...حامد جان ،می دونی که....؟

+ نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:3 توسط نسیم |


۶۰دقیقه فرصت مانده بود

تیک...تاک...تیک...تاک...

ومن،

نگاهی به عقربه های ساعت دارم

ونگاهی دیگر

به جسمی افقی گذارده شده بر زمین

پیچیده در پارچه ای سفید

گوش هایم هم می شنوند

تیک...تاک...تیک...تاک...

وشیون وفغان واشک !!!

ثانیه ها می گذرند و عقربه ها سر لج بازی دارند

اینهمه بوی تند وتندماندن و نماندن

وصدایی نام مرا می خواند...

۵۰ثانیه مانده ...فقط...فقط..

چه بار سنگینی است ،این جسم رنگ پریده

بر دوش  آنانی که  ،لا....می گویند!!!

شادی کنان !!!!

شادی کنان ؟!

به کجا می رود ...به کجا می کشند اورا ؟

۴۰...۳۰...۲۰...شاید...رهایی .

آه ،

فرصتی نمانده ...تمام...                          نسیم         ۸۳/بهمن ماه

.

.

.

نکته:

۱- برای وداع از او ۶۰دقیقه زمان داده بودند...تا همه بیایند ...تا همه ببینند رنگ پریدگی ا ش را که اینهمه از آن واهمه داشت ...

۲-برق شادی را در چشمان آنانی که رفتنش را به تماشا نشسته بودند می شد به راحتی دید و فکر حساب هایی بانکی او یک لحظه هم از آنان دست بر نمی داشت ....

+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:51 توسط نسیم |


من سخت منتظریک معجزه ام

انتظار ی به درازای چند فصل کشدار

وبه بلندای یک عمر

به دستان تهی ام لبخند می زند

انتظار

نمی دانم چرا قلب پر تپشم را نمی بیند ؟

من ،قلم،استادو درس،حسرت،خواب ...

باهم می گذرانیم لحظه ها را

همه ی ما یک راز داریم

انتظار .....

نسیمی  در یک بهار خواب آلود

                                               ۷۹/۵/۲۱

+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:34 توسط نسیم |


دوستت دارم عزیزم

آنقدر که از تعداد انگشتان دستم هم بیشتر است

به همین سادگی!


گرفتاری؟اوه...حتی به اندازه ی چند ثانیه؟

نه ...عزیزم بهانه ی قشنگی نیست

می بخشی    اما   عزیزم  نیازی به بهانه نیست ... من بی بهانه دوستت دارم

چه باشی چه نخواهی باشی

+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط نسیم


عشق عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرات می بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند

.

.

.

نکته :

به این گل تا کی می توان گفت زیبا؟؟

 

ما انسان ها تا کی می توانیم به چهره های هم نگاه کنیم وبگوییم که زیباست؟

آیا عشق و دوست داشتن ربطی به ظاهر زیبا دارد؟

مثلا اگر همین الان کسی را که دوست دارید دندانهایش بریزد ؟یا موهایش ؟یا زشت و بد قواره شود باز هم به همان نسبت اول دوستش خواهید داشت؟

به خودمان دروغ نگوییم اولین بار که عشقمان را دیدیم زیبایی آن مارا جلب کرد یا نه؟

جدای از همه شعارها من که انکار نمی کنم که به ظاهر و زیبایی بسیار اهمیت می دهم وبرایم مهم است

جدای از عشاقی که عشق لیلی و مجنونی و افلاطونی  ...دارند آیا واقعا ظاهر افراد نمی تواند در ایجاد احترام دوست داشتن تاثیر گذار باشد ؟

باز قضاوت باشما...آیا عشق عشق می آفریند؟؟؟

****شعر مارگوت بیکل

+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:3 توسط نسیم |


آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز هر لحظه
تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه
که دلت می خواهد

.........................

تو همیشه در یاد منی
آسمان به آسمان
کوچه به کوچه
رویا به رویا
هرجایی که می نگرم با منی.
اما...
دلم برایت تنگ می شود !!!


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

لینک باکس
قالب نایت اسکین
قالب
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386


Categories

اینبار فقط برای تو...
من و فراموشی


Links

حدیث بی قراری
من تو ودیگرهیچ
نیلوفرانه
ایکاروس
نقدشعر
فریدون مشیری
غزل کویر(شعر)
خط خطی های گاه بی گاه من(شعر)
چند خط برای خواندن (داستان)
چشمان سیاهت
دوشنبه (شعر)
سیب
دل نوشته هام
ماهور
سیب
مهربانو
ی ک ت ا
زن بودن
بوسه های خرامان
ما به اندازه هم سهم زدریا بردیم
خودشناسی...
yar
tinypic
irapic
nastaran
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :