تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دلنگرانی ؟وقتی می دانم تو با منی
چرا؟
چرا شادیم را پنهان کنم ؟چرا؟

کسی را دارم که مرا ازاین قفس تن برهاند

اومرا باخود همیشه به نوک قله ی کوه ،خواستن می برد

پس چرا شاد نباشم چرا؟؟؟

 

 

+نوشته شده در سی و یکم مرداد 1386ساعت23:48توسط نسیم |
دوست من...
ای دوست من :

باتو هستم آری باخود خودتو ،ببین من هنوز همانم .همانی که روزها را با یاد تو وشبها را با عشق تو به سر می کرد.

شاید چهره ام عوض شده .رنگ پوستم تیره شده.دستانم لرزشی نامحسوس دارد.بر پیشانیم نیز چند چروک جدید پدیدار شده  که برایم غریبه می نماید.

آخ ،راستی یادم رفت ...دیگر مثل سابق نمی توانم تند تند راه بروم.گوشهایم بعضی از حرفها را نمی شنود!

چشمهایم دیگر مثل سابق نیست و به عینک (واسطه ای برای دیدن)نیاز دارد...

افسرده تر از گذشته و منتظرتر از همیشه شده ام .اما باور کن غیر از اینها هیچ چیز تغییر نکرده ...

من هنوز همان اویم که زمانی آن همه دوستش داشتی.همانی که به او گل من می گفتی.همانی که با شادیش شاد می شدی و با غمش د ر هم فرو می رفتی .آری  من همان اویم.

مرا بنگر من هیچ تغییر نکردم .جسمم شاید فرسوده شده باشد اما روحم همان است که تورا تا خدا دوست داشت.

ببین ،نام من نیز همان است *نسیم.

من نسیم تو بودم .چگونه می توانم بگویم این جسم فانی باعث شده تا تو از من دور شوی .؟؟

همانی که بهترین جامگانش را بر تن می کرد وخیره به در مینگریست و به گوشهایش فرمان می  داد غیر از صدای زنگ چیز دیگری را نشنوند .

دلخوشی بیهوده ای بود ؟؟.

شکایتی ندارم.گلایه ای نمی کنم .

من اکنون اعتراف می کنم که  کسی راپیدا کرده ا م.

گفته بودم که از تنهایی می ترسم .

یادت است؟حالا باگذشت این همه مدت کسی در قلبم راه 

یافته که تمام محبت ،تما م عشق است .

دیگر نیازی به گدایی محبت از تو ندارم .

صراحتم را بر من ببخش نمی خواهی بدانی ،می توانی ،نخوانی

تو گفتی خلایق را هر چه لایق .

نمی دانم این حرفت از روی بغض بود یا کین ؟که در هر صورت حرفت را

قبول دارم چون خوب می دانم هر کسی نمی تواند لایق عشق من باشد .!!!

باهمه ی بزرگواری هایم می بخشمت ...

بدرود دوست من ...

تورا به همانهایی می سپارم که به خاطرشان از من گذشتی.!!!

+نوشته شده در سی ام مرداد 1386ساعت19:59توسط نسیم |
س س س س وزبانم به رمز نام تورا گفت
تقدیم به کسی که به من توصیه می کند خود را محدود به" فقط "نکنم:

توجان من شده بودی ومن جوان شده بودم

واعتراف  کنم شوق ناگهان شده بودم

تو،هم نیامده ،هم آمده ،چه حال وهوایی

عجب بیانی از آن حس بی بیان شده بودم!

کمی که نه - کمی از کم زیادتر ،به گمانم

دچار وسوسه وشرم توامان شده بودم

نگاه کردی ،می خواستم سلام بگویم

که شرمسارتو از لکنت زبان شده بودم

س س س س وزبانم به رمز نام تورا گفت

ومن ،چقدر ازاین گفته شادمان شده بودم

تو خواستی که بخوانم ،سکوت کرد زمان هم

که خوش قریحه ترین شاعر زمان شده بودم

خروس خوان تو طلوعی در آسمان شده بودی

ومن دوباره غروب ستارگان شده بودم        (محمد علی بهمنی)

+نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1386ساعت12:41توسط نسیم |
بالاخره این روز نحس روپشت سر گذاشتم .خوب خدارو شکر که تا یکسال دیگه ۳۶۵روز دیگه باقی مونده  تا اون موقع هم شاید من نباشم.امروز اومدم خیلی ساده بگم که تو خونه ی دلم کلی تغییرات اتفاق افتاده .یه جورهایی از توش بعضی ها اسباب کشی کردند و رفتند بعضی دیگر هم اومدند که قدمشون رو قلبم بذارند۰برای اونهایی هم که اسباب کشی کردند و رفتند آرزو می کنم به هر جا که رفتند شاد باشند.خوب راستش من چند وقتی نمی تونم باشم .البته اولش خواستم وبلاگم رو بذارم برای فروش اما چون این وبلاگ برای دلم بود و دلم هم قیمتی نداره !!تو مناقصه کسی پیدا نشد که اینجا رو به من قیمت خوبی بده.

این بود که تصمیم گرفتم به طور موقت وامانت بسپارم به یکی از دوستان خودم که خودش مدیر وبلاگ دیگری هم هست .(ما باهم یه چند وقتی قهر بودیم گفتم این هم کادوی آشتی کنان )ایشون به من قول دادند در مدتی که نیستم با همین نام مطالب خودشان را بنویسند که البته با این کار از تعطیل شدن وبلاگ جلوگیری می کنند و از طرفی هم دوستانم رو از دست نمی دهم .تنهاش نذارید.

لازم به توضیح است که من نیز در این مدت سعی خواهم کرد گاهی به دیدار دوستان خوبم که همشون رو دوست دارم بروم.وجویای حالشان بشوم.

فکر نکنم دیگر حرف ناگفته ای مانده باش جز اینکه :طلب حلالیت ...منتظرم باشید.

+نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1386ساعت12:48توسط نسیم |
روز مضحک...
خداوند در آفرینش زمان خود یک روز مضحک نوشت که آن هم قسمت من شد

 

                                   

                                     ۲۷ آمرداد

 

واقعا که چه روز مزخرفی!!!!

نکته:

***نمی نویسم تا این روز بگذرد چون نحسی آن هنوز هم دامانم را گرفته!!!!

+نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1386ساعت0:20توسط نسیم |
واژه هایم را هرچند هاج وواج پذیرا باش...
در متن این روزگارنارو زوار سنگدلی ها وتنگدلی ها،تو تنها خود تو می توانی همواره در سنگلاخ همراه ناهموار حیات ،با عزمی شکست ناپذیر بی توقف ووبی خستگی به جلو روی چون نام انسان بر تو نهاده اند.

در این جهان سنگ،که ساکنانش تمام ،در سنگ بودن، سنگ تمام گذاشته اند،تنها محبت است که می تواند سنگ رانیز آب کند.

تاهمیشه یادم می ماند  ، چگونه فراموش کردنت آن زمان که دریادم تورا می جستم و تو دچار همان فراموشی شده ای.تاآن زمان که مردمان شهر بردوش خویش مرا به وادی فراموشان یعنی گورستانم برند.مارا خداوند قلبی مشترک ساخته .دردی که در یکی ایجاد می شود و دردمندی دیگری را ایجاب می کند.واما دریغ و هزار دریغ !که گرچه عشق خود بزرگترین است لیک درد بی عشقی بزرگتراست.

درد بی عشقی خود مرگ است .اما من می دانم که درمان تمامی دردها عشق است و ابراز به موقع محبت ....

نکته:(اینبار نکته ها از زبان کسی است که خواست خودم را جای او گذارم ،آسان بود ،هرچند نگارشم ممکن است جای گله گذارد):

۱- خسته ام خیلی خیلی خسته _____________ نه خسته از کم خوابی نه خسته از گرمای شرجی و طاقت فرسای اینجا ،نه خسته از گرانی ،نه خسته از کار سنگینم و مسئولیتی که چند روزیست بنا به دلائلی چندین برابر شده ... راستی من چرا اینقدر خسته ام ؟ از چی خسته شدم ؟__________ نه نه نه، این رو هم خوب میدونم که از تو هیچ موقع خسته نمیشم پس بیخودی اخم نکن و زود قضاوت نکن ...

۲- میدونین چیه ؟ یه حس بدی دارم البته در باره خودم .

درست شدم عین بچه هایی که خوابشون تکمیل نشده و به زور بیدارشون میکنن خیلی نحس شدم و بهانه گیری میکنم و بد تر از همه اینکه خودمم نمیدونم چه مرگمه ...

۳-راستی چرا همه ازم توقع اینو دارن که هیچ موقع هیچیم نباشه و همیشه سوپرمن اونا باشم بابا حتی سوپر من هم میتونه بعضی وقتا کمک نیاز داشته باشه چه برسه به من که شدم عین پینوکیو به قول یه عزیزی امروز خوب بهم زد گفت: اینقدر سرد شدم که وقتی با منه یخ میزنه. سرد , خشک و چوبی و بی روح اما هنوزم هستم .تنها چیزی که الان میدونم اینه که تا هستم هستم .

۴-راستی اگه بخوام 4-5 تا نکته دیگه هم اضافه کنم چی باید بنویسم ؟ خوب شمارشون از من و متنشون از شما میخوام ببینم میتونین خودتونو جای من بذارین و لااقل یکمی درکم کنین ؟ بازم به قول همون عزیز تنها یک سوم

۵-کی به من یاد می ده با کسی که به من آن همه عشق داشت کمی فقط کمی بتونم عین خودش بودم!!!حتما تمرین نیاز دارم؟!!!

۶-امروز به خیلی ها سر زدم تازه کلی به همه کمک کردم ،حتی به کسی که آدر س جایی را می خواست راهنمایی کردم اوه اوه الان آخر شبه وای یادم رفت حتی بهش یه اس ام اس بدم ...خوب ولش کن باشه برای فردا و فردا....خوب حالا چه عجله ای هست؟؟!!!

۷-هنوز منو نشناختی بهش ثابت می کنم کی بیشتر لجبازه!!!!جلوت کم بیارم؟عمرا...

۸-دلمو زد،دارم بالا میارم ،آخه چقدر می گه دوسم داره .حیف که دلم براش می سوزه!!!

۹-تازه اگه منو یادش بره خیلی هم فایده داره حداقلش  اینه که از کلی هزینه تلفن خلاص میشم !!!!

۱۰-هرکه هستی وهرچه هستی ،هرچه هستم وهرکه هستم این واژه هایم را هرچند هاج وواج پذیرا باش...

خوب یک نکته هم از زبان خود من چون یک سوم به جای او بود که خواست بنویسم واین می تواند تکمیل کننده باشد:

۱-سوزندگان امروز ،خود هیزم آتش فردایند .!!!

+نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت12:44توسط نسیم |
تقدیم بتو که میدانی بودنت برام چقدر مهم است
نمی دانم چقدر ترانه گوش می کنید؟منظورم خاص ترانه هست نه موزیک .من زیاد گوش می کنم واز ترانه بیشتر به کلامش اهمیت می دم و ازآهنگش لذت می برم.تا حالا نشده به ترانه ای همین جوری گوش کنم.برعکس خیلی ها که در بی حوصلگی سراغ موزیک وترانه می روند من حتما باید حوصله شنیدن داشته باشم تا بشنوم .واگر بی حوصله باشم قطعا خاموشش می کنم .نمی دانم آیا شما هم مثل من ترانه هایی را انتخاب می کنید که به احساس و دلتون نزدیک باشه یا نه؟اما من معمولا همین کار را می کنم .جدای از همه ترانه های بی مفهومی که امروزه بازار داغی می کنند هستند آواهایی که هنوز شنیدنشان لذت و لطف خاصی دارد من این ترانه را که به گوش بیشترتان آشناست تقدیم می کنم به کسی که تنها انگیزه بودنم شد در اوج ناامیدی هایم میلاد دوباره ی جسم وجانم شد هرچند که بین ما فاصله بیداد میکند اما تا ابد فراموشش نخواهم کرد حتی اگر از حالا هم دیگر تا پایان عمر م نشنوم اورا یا نبینمش.

چی می شد اگه تورو زودتر می دیدم

حالا می بینم تورو ولی خیلی دیره

بین ما یه عالمه راه درازه

،دل من باید به این دوری بسازه

من بهارو تو قصه ها شنیدم

تاحالا صدتا خزون سردو دیدم

توهنوزهم اول این راهه درازی

ولی من آخر جاده رسیدم

نکته:

۱-اینو نوشتم تا بدونه که چه من باشم یا نه او باید بماند و همیشگی هست.

۲-می دانم بین روابط ممکن است ابرهایی تیره شیطنت کنند و گاهی طوفانی کنند این رابطه را اما عشق هرگز نمی میرد .

۳-برای با هم بودن چه بهانه ای زیباتر از دل می تواند باشد؟؟

+نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1386ساعت13:47توسط نسیم |
تورا باز درکنارم می خواهم در شعله های بهشت...
اگر برای دوست داشتن تو متولد نشده ام ،پس برای چه به دنیا آمده ام.؟

اگر این دستانم برای در آغوش گرفتنت  نیست پس به چه منظوری آفریده شده ؟

اگر نتوانم زندگیت را غنا بخشم پس باید تهی دست باشم.

اگر نتوانم تورا ببینم ،باید کور باشم .

تو برای من ساخته شده ای این را مطمئنم .ومن تورا برای خود سا خته ام !!

اگر نتوانم حرفت را بشنوم باید هردو گوشم کر شود.

اگر نتوانم به تو عشق بورزم ،این جسمم چه کاربردی می تواند دا شته باشد؟؟

اگر باور داری دوستت دارم پس چه نیازی به مدرک داری؟؟

اگر نتوانم به سویت بیایم به پاهایم برای دویدن نیازی ندارم!

واگر نتوانم از تو گرما گیرم ،به این آفتاب چه نیازی دارم؟؟         الهام گرفته شده از ترانه های التون جان

نکته:

۱-می نویسم بی آنکه خواسته باشی.

۲-...وسرانجام هیچ کس برنده نیست ،هنگامی که عشق به سوی جدایی می رود*چه کسی بهایش را می پردازد؟

۳-اقرار می کنم که دیگر از هیچ احمقی آزار نمی بینم!!

۴-بعضی وقتها پیرتر از آنم که بتوانم کاری کنم و جوانتر از آنم که بمیرم.

۵- بهشت همین جاست ،جایی که خورشید با دریا دیدار می کند وچیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

۶-من لذت را بیرون ریخته ام و با درد معامله کرده ام خودم را پیروز می دانم چون تورا یا فته ام در اوج نا امیدی

۷-باید به دوستانم بگویم راه عشق راهی بس طولانی است واگر می خواهیم انتهایش را کشف کنیم باید خودمان باشیم...

۸-واما بعد...من هنوز زنده ام ومهم تر اینکه هنوز قدرت نوشتن دارم ...

 

+نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1386ساعت13:27توسط نسیم |
میراث گذشتگان
به من گفتی:پدرم هرگزگریه نکرد.پدر بزرگم هرگز گریه نکرد.گفتی:نیاکان من هرگز نگریستند ،زیرا همه ی آنها دلی از پولاد داشتند.این را گفتی وازچشمت قطره ی اشکی دردهان من فرو افتاد.اوه!در همه ی عمرم ،درجامی چنین کوچک ،زهری چنین کشنده ننوشیده بودم.!عشق من ،معشوق تو ،که با این یک قطره غم های چند قرن را نوشید .در طعم این قطره تلخی صدها سال دردهای نهفته را احساس کرد،درزیر بار این قطره خم شد،زیرا رنجها و ناکامیهای چندین نسل را یکجا در آن انباشته دید.  اوگوستینی

دردی که سالهاست همه بر دوش داریم و گاهی هم براین زخم چند ساله مرحمی می گذاریم تا التیامی یابد.هرچند که این درد از نسلی به نسلی منتقل می شود .همه از درد عشق می گویند .می گریند و می خندند وفراموش می کنند و به یاد می آورند و جدا می شوند و وصلتی دوباره ....این دور تسلسل همینطور ادامه دارد تا فرزندان ما از ما به عنوان نیاکان یاد کنند .و هرکسی می گوید دردی که من کشیده ام از دیگران بیشتر است .یک نگاهی به نوشته های وبلاگ ها بیندازید همه  عشق خود را برتر می دانند ودرد عشق خود را عظیم تر ....تنهایی و جدایی دیگه شده ذره ی جدا ناپذیر عشق ها !!راستی تا حالا اندیشیدید چرا؟؟؟بیشتر رنگ قالبهای عشاق تیره است واقعا کنجکاو شدم تا دلیلش را بدانم ...

این سوال را به یک بحث می گذارم :چرا عشاق امروز بیشتر به درد جدایی و تنهایی می رسند؟

چرا تردید و دودلی در دل عاشقان ما جا گرفته؟؟؟

نکته:

.

.

.

.۱-خوشحال می شوم که به سوال من جواب دهید.و خواهش می کنم از دوستانتان نیز دعوت کنید تا به این سوال پاسخ دهند تا به یک نتیجه ی تحقیقی خوبی برسیم.

۲-شما می توانید به نیاکانمان نیز بیندیشید و یک مقایسه ای نیز بنمایید.

۳-هیچ دقت کرده اید این ترانه های به اصطلاح مجاز وطنی چند درصدشان از جدایی می گویند؟اگر آماری دارید و اعلام کنید تحقیق مان اصولی تر می شود.(ترانه های فحش ونفرینی هم شامل جدایی است!!!!)

۴-راستی آمارهای اعلام شده از سوی مراکز  تا چه حد صحت دارد؟(آمار طلاق و اعتیاد و بیکاری ووووو....)

۵-اینو قبول دارید.....که از ماست که بر ماست !!!

۶-تاحالا پیش فال گیر  رفتید ؟بد نیست ها یه امتحان کنید .شاید بتواند دل عشق تان را  باهاتون نرم کنه .خدا رو چی دیدی گاهی یه فال قهوه معجزه می کنه تا انتخاب غلط ما درست از آب دربیاد.!!!!

۷-تهمت عاشقی در ۶سالگی هم برایم زیبا بود حالا که جای خود دارد...

۸-تا مرگ رسیدیم وبه سویی نرسیدیم مارا به کجا میبرد این عشق؟؟؟

۹-این ضرب المثل را شنیدی :همه ی راه ها به روم ختم میشه؟!:دوستت دارم.

۱۰-اینبار از آخر قصه شروع کن جایی که کلاغ ها قرار است به خانه ای برسند!!!

+نوشته شده در هجدهم مرداد 1386ساعت14:20توسط نسیم |
من و خیالم
بهش گفتم :(تو خیالم) که فقط تورو دارم .خندید.گفتم :همه ی  دنیام هستی.گفت:آهان اوهوم.گفتم نبودنت را نمی توانم قبول کنم گفت:گرفتارم.گفتم:من که توقعی ازت ندارم .گفت:سکوت.گفتم :چرا اینهمه کم هستی ؟گفت:تومرا ساختی!!ناچار سکوت کردم وبا خود اندیشیدم من با این خیالم  می توانم به هرحا که خواستم بروم و اما به تو اندیشیدن یک شکوه دیگری دارد .

می دونم چی تصمیمی گرفته .وفتی از من شنید که به او وابسته شده ام رفت تا همیشه کم باشد .غافل از آنکه این بهانه ی او مرا نیز بهانه گیر تر می کند.!!!گرچه دلم صبور نیست اما به او حکم کرده ام تا می تواند صبر پیشه کند.من با خیال او خوشم .هرچقدر دوست دارد کم باشد

نکته:

.

.

.

۱-به دوستی گفتم کم پیدایی گفت:وای مرد م از بس کار دارم .وای من هم مردم البته از بیکاری.

۲-امروز روز مهمی در زندگیم بود کاری را شروع کردم که مدتها در پی اش بودم .

۳-نمی دونم چرا یک احساس تازه ی زندگی دارم .

۴-بعضی ها خیلی خسیس  هستند حتی برای دادن یک اس ام اس

۵-شاید این وبلاگ هم به تاریخ وبلاگ های حذف شده  بپیوندد  کسی چه می داند.؟

۶- احساس  دلزدگی ....نمی دونم .......یه چیزی شبیه همین...

+نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت18:19توسط نسیم |
توجیه
من چون دوستت دارم و این دوست داشتنم را با هیچ چیز عوض نمی کنم .

 

نبودنت را نادیده گرفتم وگرنه:

 

توجیه قشنگی نبود عزیزم

+نوشته شده در شانزدهم مرداد 1386ساعت20:41توسط نسیم |
طبیب عشق منم باده ده که این معجون فراغت آرد واندیشه ی خطا ببرد
بدون آنکه بخواهم سرزنده هستم ،یعنی این سرزندگیم ارادی نیست یه جور میل به بودن میل به ماندن .مثل وقتی که داری غرق می شی و به هر چیزی چنگ می رنی که کمی بیشتر تنفس کنی کمی بیشتر بمانی واین یعنی امید...امید داشتن به اینکه ساعت بعد ووبعدتر بهتر خواهد شد و اگر به همین دید نگاه کنی حتما بهتر خواهد شد.به خودم قبولاندم که هر لحظه که می گذرد رنگ ها زیباتر می شود .حرف ها شیرین تر می شود .ذهنیت خود را این چند وقت از هربدی و هرتردید و یاس وناامیدی زدودم .به خود گفتم باید از هر ثانیه اش استفاده ببرم .سوالات گنگی که همیشه باعث آزردن من می شد را به دور ریختم .سوالاتی مثل:

فردا چه می شود؟چرا دیر کرد؟چرا زود رفت؟چرا تلفن نکرد؟چرا دیداری بین ما نیست ؟چرا ابراز علاقه نمی کند؟چرا این حرف را زد؟چرا این حرف را نگفت؟ووووهزاران چرای دیگر.قبلا همیشه نگران بودم مثلا می گفتم :تلفن نکرد چون تو فکر من نیست الان می گویم اگر تلفن نزد حتما کاری برایش یش آمده.قبلا می گفتم:نمی خواهد منو ببینه چون دوسم نداره .الان می گویم :نه اینکه نمی خواد منو ببینه ،نمی تونه ببینه یعنی مو قعیعتش رو نداره .قبلا می گفتم :پس کی برای من وقت داره ؟من کی باید با او درددل کنم؟الان می گویم :دردهایم مال خودم درد او هم مال خودم ....بذار راحت باشه مگه دوسش نداری؟

من همه ی افکار منفی را از خودم دور کردم همه وهمه را....چون الان معتقدم امروز حالا باهر شرایطی که دارم جسمم بیمار است خوب باشد:امروز روز زیستن است .دور از هر تردید و تکرار کسالت باری.می دانم هر چه را که بخواهم دست یافتنی خواهد بود.حالا به تو راحت تر فکرمی کنم و به شهامت می گویم تو هم دوستم داری .خودم را رها کردم تا این اندیشه درمن جان گیر د که آری دوستم داری وبه یادم هستی پس من تو را دارم دنیا برایم پر از رنگهای زیبا شده است.کسی گفت مگر شادی بدون غم معنی دارد؟راست می گوید غم هم برایم با داشتن تو رنگ وبوی منطقی تری گرفته است .باید قدر هر لحظه ای را که نفس می کشم را بدانم .هر لحظه باتو بودن و با تو حرف زدن را باید قدر بدانم شاید که دیگر فردایی برای تکرار نباشد.دیگر نمی گویم دنیای لعنتی چون نفرین بر دنیا نفرین بر خود ماست ...

امروز به این می اندیشم که برای برآورده شدن آرزویم همه ی کیهان و کائنات با من همکاری می کنند ...وازاین احساس سرشار از لذتم ...لذت خوب تورا همراه خود حس کردن .درست در سمت چپم .همیشه.

نکته:

.

.

۱-حوصله شنیدن حرف هایم را نداری ؟خوب ،دیگر از من نمی گویم .همه چیز یعنی تو.

۲-امروز تا این ساعت خبری ازت نیست منتظرم ببینم کی وقت می کنی؟

۳-هوا کلافه کننده و گرما بیداد می کند راستش هوس دریا کردم ...بوی نسیمش را حس می کنم.

۴-هرشب ازخواب می پرم  ،خیس عرق ،برمی خیزم ،راه می روم ،آرام اشک می ریزم.وباز خواب ودر خواب باز بردارشان می آویزم.

۵-خوشم می آید از سکوت .تو مثل اینکه چیزی گفتی ؟درست می گویم؟

+نوشته شده در پانزدهم مرداد 1386ساعت13:13توسط نسیم |
تصویرتو

تصویر تو

شنبه سیزدهم مرداد 1386- 14:28 - پردیس

درهر ساعت هزاران تصویرازتودرذهنم می سازم .تصویرهایی که همه باهم فرق دارند وهمگی به یک چیزبرمی گردند ...من دوستت دارم .اینجا خیالم از بابت افراد مزاحمی که افکار مسموم آنها به من اجازه نمی داد تا باتو به گفتگو بشینم ،جمع است پس نازنینم ،به تو می گویم من از تو هرلحظه تصویری در ذهن دارم . گاهی به طرف چپم خیره می شوم همان جایی که تو هستی !و تورا می بینم که می خندی !به خودم قول دادم که دیگر حسود نباشم اما اقرار می کنم که سخت است .مگر امکان دارد به  تمام آن کسانی که با تو همراهند واز همنشینی باتو لذت می برن حسادت نکنم؟تو برایشان حرف می زنی ،میخندی،کمکشان می کنی،درکنارشان می نشینی و باآنها غذا می خوری،گاهی هم هماغوششان می شوی.چگونه حسد نورزم در حالی که من همه ی اینها را فقط در خیالم دارم و با این خیال دلخوشم!!!گله نمی کنم ،شکایت ندارم ،فقط درد دل می کنم .فقط می خواهم بگویم نمی شود که حسود نباشم .گاهی به خود ناسزا می گویم چون اینهمه خودخواهانه تورا فقط برای خودم می خواهم .ولی همیشه از اینکه تو شاد باشی من به اوج لذت می رسم .چه لذتی بالاتر ازین که عشقم ،محبوبم ،سرخوش باشد ؟مگر لذتی از این بالاتر هم وجود دارد که بدانم تو در سلامت هستی ؟وقتی تصویر آن روزی را در کنار بودم به یادم می آید به جرات قسم می خورم که هیچ لذتی را هم پای آن نمی دانم و این یعنی نهایت...یعنی آخر آخر آخر ....واین تصاویر هرروز برایم هزاران هزار بار هزاران هزار تا تکرار می شود .....و به خود می گویم :من به بی نهایت  رسیده ام .همان جای که تو هستی عزیزم ...همان جا که برای بوسیدنت این هزاران هزار لحظه دوری را تاب می آورم و دم فرو می بندم.

نکته:

۱-ورود غم وغصه به این وبلاگ ممنوع

۲-در جایی خوانده ام:فقرا چیز زیادی برای زنده ماندن نمی خواهند .تنهابه خرده نانی که از سفره اغنیا به آنها  برسد راضی هستند.!!!!!!(واقعا)

۳-شکم ها ی گرسنه زود گول می خورند(وای مردیم از خوشی)

۴-داریم به ۱۴مرداد میرسیم یادمون باشد:دانشجو،بند،آزادی،اسارت،همبستگی،نان،دارا،سارا،...دست خالی ...دارم بی ربط می گم مگه نه؟؟

۵-کجای این دنیا قشنگ تر از بهشت ما وجود دارد؟؟

۶-خیلی دلم می خواست نیرویی داشتم که هروقت سرت درد می گرفت این درد را به من منتقل می کرد تا تو راحت باشی  عزیزم .

۷-۱۰۰۱تا ازت طلبکارم.کی تصفیه می کنی ؟کاری نکن چک رو بذارم اجرا ها

۸- فریاد می زنم :دوستت دارم

+نوشته شده در سیزدهم مرداد 1386ساعت18:32توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ