پاییز رسید.
بادهای وحشی ،آمده اند
تاگل سرخ دلم را به چپاول ببرند.
آی...یاران مددی!
****************
برگها می ریزند
برگهای مضطرب و سرگردان
که شبیخون زده بر ساحت باغ،
لشکر وحشی باد.
همیشه از سرما خوردگی های مکررم می فهمم که پاییز رسیده.واصلا نیازی نیست که به تقویم نگاهی بیندازم.
تازه وقتی هوارا به درون ریه ها می فرستم هم می فهمم که بوی پاییز می دهد یه جور احساس لذت ...
بچه که بودم:پاییز یعنی مدرسه ومدرسه یعنی کتاب نو، کیف تازه ...وبوی خوش تازگی ...
اما حالا:پاییز یعنی:
خداحافظ تنبلی ،خداحافظ خوابیدن تا ظهر،خداحافظ بیداری های شبانه،خداحافظ گرما و کولر و پنکه،خداحافظ آب تنی تو دریا و استخر ،خداحافظ آب یخ و یخ در بهشت و فالوده و بستنی...خداحافظ پیاده روی ناگهانی در دل نیمه شب تا زیر کوه ،خداحافظ مسافرت های نرفته و جاده های انتظار ،خداحافظ مهمان بازی های طولانی ....خداحافظ لبا سهای خنک و نخی...
وسلام:
سلام کار، سلام مدرسه ،سلام برگ ریزان ،سلام ذالزالک،سلام انارهای خوشرنگ،سلام در های بسته و پنجره های بسته،سلام آسمان ابری و سلام باران ،سلام نسیم صبحگاهی ،سلام سحر خیزی و سلام سرما خوردگی و اینکه سلام:پاییز.
نکته:.
.
.
.
.
۱- شعر از یکی دیگر از هم شهریان شاعرم می باشد :آقای حسین وثوقی
۲-چندروز پیش یکی از دوستان عزیزم می گفت:شهر شما همیشه سبز است پس کو پاییزش؟راست می گفت جدا از دل های زرد که در شهرم فراوان است .پاییز دیرتر به اینجامی رسد .
-۳آخ یادم نبود باید به زور هم که شده شادی های نداشته ی خودمان را بی رحمانه تقسیم کنیم ![]()
۴-دیروز شنیدم که ساعات کار مدارس در ماه رمضان از ۸:۳۰است بازم ناشکری کنید!! این همه لطف...دیگه چی می خواهید؟؟؟
۵-رنگ زرد من هم نشانی از پاییز است.راستی هست؟؟نه من خود زمستانم ...
۶-راستی ،تو پاییز خدا چند تا عزیزترین کسان را به من داده است.وقتی یادم میاد می گم خوب شد پاییز رو هم خدا آفریده...
۷-واینکه تو پاییز بیشتر دوستت خواهم داشت چرا؟خوب خودت می دانی چرا ...
۸- راستش موندم اگه این دکتر شریعتی در مورد دوست داشتن برتر از عشق است "چیزی نمی گفت این همه بهونه برا ی جوونهای ما از کجا پیدا میشد
۹- به عقیده ی من در دوست داشتن هم باید و باید تملک باشد یکتا پرستی ...همین
باید به ابر بیاموزیم
تاازعطش گیاه نمیرد
*۱-نصرت رحمانی
کجا گریه کنم
پاهایی که از شب می گذرند
وصبح از هیچ دستی طلو ع نمی کند
نمی دانم کدام شنبه
لبخندم را قاب می کند،
روی فصل هایی که این همه باران بارید
عشق را تا قله رسیدم
هزار ساعت زودتر از خودم
با رویایی از بها ر
وتو اینگونه وقف پاییزم کردی
-بارانی که نگاهم را به دریا میبرد
به خدا پایان همین فصل
هزار سال زودتر از خودم تمام می شوم.
نکته:
.
.
.
۱-شعر از همشهری من آقای سید رضا دمانکش
۲-امروز صبح حدود ساعت ۷:۲۰اینجا زمین لرزید یه بار دیگه یادم اومد که از مرگ می ترسم![]()
۳-یه خبر دیگه بدون ایستادن در صف تونستم کار بانکی ام را انجام دهم ![]()
![]()
۳-راستی راستی تابستان هم داره تموم میشه .که چی؟هیچی خواستم فقط بهت یادآوری کرده باشم.
۴-دارم میشم دور از جون عین گاو می دونی چرا سرم می خاره یه چیزی هم جوونه زده تو سرم فکر کنم که شاخ باشه(همش از شنیدن خبرهای صدا وسیماست)![]()
![]()
عاشق تو .خوب قصد فریب که ندارم هیچ .برعکس قصد آن دارم که داد بزنم و به قول کسی بگویم ای هوار دوستش دارم .دوسش دارم .خیلی بیشتر از تصور خودش و دیگران .هر لحظه ام فقط با یاد اوست .تو چه بخواهی چه نخواهی اینجایی ،تو اینجایی و نفرین شب بی اثر است .می خواهی پیشم نباشی ؟نباش اما رویا یت مرا بس.هرآنچه که با تو داشتم برا ی فکر کردن یک سال ام بس است فکرش را بکن این همه خاطره ...ووووووووه چندین سال می شود .مرا تا آخر عمرم کفایت میکند.
اگر تورا این جاده از من دزدیده است اما رویایت را برای همیشه به من بخشیدی و رفتی راستی که چه بخشنده هستی تو!راستی تو هنوز هم، به دریا و کوه میروی؟همانجایی که باهم رفتیم و خاطرات فراوانی از آن داریم.گوارایت باد این یادآوری خاطرات ....داری با چشمان نازت این نوشته هارو می خونی و لبخند میزنی قربون خندیدنت که بعد تو ندیدم کسی به زیبایی تو بخندد گریه های قشنگی دیدم اما خنده ی زیبا فقط از آن تو زیبا بوده و بس .مثل خیلی چیزها فقط وفقط متعلق به توست .می پرسی چی؟خوب همین قلبم که امشب بیشتر از هر شب دیگر برایت می تپد .نفسم داره از تپش زیاد او می گیرد می ترسم یادش برود که بالا بیاید و دم وباز دم داشته باشد.خوب چشمانم نیز فقط از آن توست هرگز نخواهم گذارد کسی دیگر بعد تو بر آن بوسه زند .گوشهایم نیر از آن توست و انتظار شنیدن صدا ی تو را دارد تا ابد.همان ابدی که برایت هزاران بار سوگند خوردم که به یاتو می مانم وبس.اگر تهی دستم مرا برای فقرم ببخش دیگر چیزی ندارم بیش از این تقدیمت کنم .جز همان جمله ی معروف که :دوستت دارم و دلم برای دیدنت بیتاب تر از همیشه است تراجان ....انتظار بس است.
نکته:
.
.
.
۱-امشب حال عجیبی دارم .یه جوری عین پرواز .فقط تورا می جویم تورا
۲-امشب تو این خونه دوتا دیوونه هستند که دست کم همین امشب خنده هاشون و گریه هاشون حقیقی است.
۳-اگرلب ها دروغ می گویند ازدست های تو راستی هویداستدرود برتو شاملوی عزیز
۴-آه لعنتی باران هم امشب دست بردار نیست و بر دل تنگ من میبارد
چندین سال است که برای دیگران زندگی کرده ام.همه چیز را برای دیگران خواسته ام.اگر کتابی می خریدم و کسی در خانه آن را می خواست حتما برای اوبود نه برا ی خودم. باید از علاقه ی خود می گذشتم.یادمه روزی روسری خریدم خیلی زیبا بود .اما همین که وارد خانه شدم دخترم با خوشحالی آن را برداشت و گفت که چه مادر خوبی دارد.چقدر دلم می خواست در خانه جای مخفی داشتم که فقط مال خودخودم بود .یه جایی مثل مخفی گاه ...اما نبود...تنها کشویی را هم که من از آن استفاده می کردم و وسایل خصوصی خودم را می گذاشتم دادم به پسرم تا اینهمه بر سر خواهرش غر نزند که تمام خانه را اشغال کرده .اما من تنها یک دفترچه دارم که از آن خودمن است و من هرچند که جایی را برای مخفی کردنش ندارم ولی از بودنش واقعا لذت می برم.همیشه در حین نوشتن درون دفترچه ام انگار جرم بزرگی انجام می دهم مواظبم تا همه بخوابند ومن بتوانم در آشپز خانه تنها محل امنم بنشینم و بنویسم.دوست ندارم بچه ها مرادر حال نوشتن ببیند و فکر کنند که مثل یه دختر بچه یا نوجوان مشغول نوشتن خاطرات هستم.انان همیشه با رفتار هایشان به من یادآور می شوند که من را تا زمانی که احتیاج دارند مهم می دانند.من در خانواده ام با اینکه همیشه در میان جمع بودم اما همیشه احساس تنهایی کرده ام.در خانه ی ما همه برای خود می توانند خلوت کنند .می توانند عصبی باشند.می توانند بخوانند و برقصند .می توانند ساعتها در گو شه ای بنشینند و فکر کنند اما من نه .بودن من با خودم جرم است .خندیدنم نگاه کردنم همه چیز باید برای آنان باشد.گاهی اوقات فکر می کنم پس من کی باید برای خودم زندگی کنم کی؟؟من هم دلم خیلی چیزها می خواد دلم می خواد به کلاس هایی که دوست دارم بروم .دوست دارم موسیقی دلخواه خودم را گوش بدهم .گاهی دلم می خواهد برای خود خودم خرید کنم.برایم نخندید اما دیروز به گلفروشی رفتم و برای خودم دسته گلی که دوست داشتم خریدم و با آن مدتی در خیابان قدم زدم.احساس نوجوانی را داشتم که دلم می خواست دوباره عاشق شوم.هرچند که وقتی به خانه برگشتم همه منتظر شام بودند واخم ها در هم گره خورده بود .نمی دانم اگر مثلا روزی دخترم بفهمد عاشق شده ام چه خواهد کرد.او همیشه معتقد است که باید به پدر نداشته اش وفادار بمانم .واقعا خسته ام .روحیه ام خراب و دا غون شده و هر بار که در آیینه نگاه می کنم پیشانیم چروک بیشتری پیدا می کند .
شما بگویید من کی می توانم از آن خودم باشم؟؟کی؟؟
.
.
.
نکته:
۱-خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم.خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم؟
۲-ومن اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام همچون چشمان یک دیوانه خاموش در بهتی مرموز ،از دیدن باز مانده و پلک زدن را از یاد برده است .
۳-شعر سکوت چیست؟؟
۴-پاییز چه زیباست ،پاییز چشمان تو چه زیباتر .
۵-ای عزیز به چه می اندیشی ،من که اینجام*من که هنوز و هنوز ها منتظرتم ...
۶-قفل هم امیدی ست .قفل یعنی که کلیدی هم هست ...
۷- فردا ...فردا...آه چه بی تابم برای فردا
سلام دنیای واقعی و خدا خافظ دنیای متقلب و دروغ ....
نکته:
۱-من اگه حرفهای خودم راکه در آن روز گفته بودم ننو شتم به دلیل آن بود که نخواستم نظر من در ذهن شما تاثیر گذار باشه (بعضی از دوستان نقش مرا کمرنگ دیدند .)
۲- فکر کنم با این تصمیم پیام نقش من کمی مشخص شده باشه
۳-ساناز به من گفت هنوز باورش نمی شه پیام برای همیشه رفته
واقعا چه باید گفت بهش ؟
۴-چون کامپیوترم فعلا روبراه نیست کمتر به دوستانم سر می زنم منو ببخشند
حدود ساعت ۱۲ظهر گوشیم زنگ خورد وصدای لرزان یک جوان ۱۸ساله از من استمداد می خواست.با او قرار گذاشتم تا در کافی شاپ(تنها جای دنجی که می توان در شهر ما پیدا می شود )به همراه دختر مورد علاقه اش به بحث بنشینیم.خودش می گفت که نفر سومی نیاز دارند .موضوع رو ازش پرسیدم :گفت دختر محبوبش را دیده که با شخص دیگر در حال قدم زدن است .ووقتی این را به او می گوید جواب می شنود که اگر منو می خوای باید با این رفتارم کنار بیای.وحالا او می خواد که باهم بشینند و حرف های آخرشونو بزنند اما به نفر سومی نیاز دارند ...برای ساعت ۶:۳۰دقیقه غروب قرار گذاشتیم.
از اون لحظه که گوشی رو قطع کرد تا ساعت قرار دیگه خودم نبودم.هرچند که شغلم منو با این موارد بسیار درگیر کرده است اما در این مورد احساس خودم رو هم می خواستم به قضاوت بگذارم.به خودم گفتم راستی من اگر جای اون پسرباشم چه تصمیمی می گیرم وو اکنش من چه خواهد بود ؟یا اگر جای اون دختر بودم چه حسی داشتم؟؟وهی سوال و سوال و سوال....
ساعت ۶آماده شدم و برای اینکه روسری خودمو مرتب کنم به آینه نگاه کرد و به خودم گفتم :نه من اگه بودم نمی تونستم بمونم و تحمل کنم ...و رفتم تا همین روو بگم.
زودتر از من پیام اومده بود .و اونقدر ناراحت بود که لبخند بر لبانم خشک شد .بلند شد و خواست که سفارش چیزی بدم که منم با بی رحمی لحظه ایم شفارش گرون ترینش رو دادم.سانا ز به همراه دوستش مینو اومدند .و از پیام پرسیدند که آیا حضور مینو موردی ندارد .که او هم گفت نه.ونشستیم.سکوت سنگینی بر جمع حکم فرما بود .
من:خوب بهتره بدون حاشیه بریم سر اصل مطلب .
پیام:خوب شما موضوع رو می دونید.پس خودتون شروع کنیدو به ما بگویید چکار کنیم.؟
من:ساناز جان نمی خوای چیزی بگی؟
ساناز:خوب بذارین همین اول بگم من از اول به پیام گفته بودم که تا حالا به کسی جواب نداده ام و نمی تونم خودم و مقید کنم به شخصی چون هنوز به سن تصمیم گیری نرسیده ام .پس چرا بیخود خودم را در یک کلاف سردر گمی بندازم.پیام باید زمانی ناراحت میشد که من قول به او داده باشم.آیا من به تو قول دادم؟؟؟
پیام:اخه من...(سرش و پایین انداخت وما همه اشکشو دیدیم و چیری نگفتیم به جز نگاه هایی که بین ما رد وبدل شد.)من فکرش و نمی کردم ساناز بخواد همچین دیداری داشته باشه.
ساناز :چرا تو که از وجود اون هم خبر داشتی نداشتی؟چرا نمی خوای قبول کنی من با هردوتون فقط دوستم همین.
پیام:خوب قبولش سخته
ساناز (کمی با عصبانیت)خوب می تونی قبول نکنی وبری.
پیام:برم ؟که میدون رو خالی کنم؟
ساناز :اینجا جنگی نیست تا میدونی باشه
من:خوب ،ساناز جان بهتره کمی آروم تر باشیم.میدونی پیام من اگه جای تو بودم که نیستم غرورمو با چیزی عو ض نمی کردم.تازه فکر کن چند سالته
هنوز آغاز راهی می تونی بگی فردا فردا ها چه خواهد شد .سانازو می تونی دوست داشته باشی اما چشمت رو رو خیلی چیزها ببندی؟
خیلی حرف زدیم .طوری که وقتی به ساعت نگاه کردم ۲ساعتی از بودنم ما در آنجا می گذشت ...نتیجه:
پیام گفت می مانم با همه چیز ساناز کنار میادشاید امیدی باشد وساناز گفت سعی می کند وقتش را جوری تنظیم کند که قسمتی از آن را نیز به پیام اختصاص دهد.
داشتیم خداحافظی می کردیم .که پیام خندید.من تلخی این خنده اش را دیدم که دست کمی از گریه اش نداشت.خدای من شکستن یک جوان ۱۸ساله رو به چشم دیدن چه کشنده است و موبایل ساناز زنگ خورد:سلام خوبی؟آره امشب ۱۲ شب به بعد تماس بگیر ...
ازم جدا شدند و رفتند و من دقایقی بر جایم نشستم با خود گفتم کاش هرگز این شغل را نداشتم کاش هرگز نمی دانستم در دل دیگران جه می گذرد ...کاش بی رحمی وشکستن غرور کسی رو نمی دیدم....کاش..
راستی شما اگه جای پیام بودید چه می کردی؟آیا عشق به هر قیمتی ارزش داره؟؟؟
آیا ساناز حق نداره به همه ی دوستانش به یک دیده نگاه کند ؟جرمش چیست که هنوز نتوانسته انتخابی کند؟؟
.
.
.
نکته:
۱-کلی از دست خودم عصبیم...آخه اینم شده کار که نتوانی هیچ کار ی بکنی
۲-بین حرف ها شون من شکلات گلاسه امو تا ته خوردم هرچند که در پرهیزم و نباید می خوردم اما با این قیمت حیفم اومد
۳-امروز اما آروم ترم می دونم پیام هم داره رو حرف هام فکر می کنه وتصمیم بهتری خواهد گرفت.
۴-کاش ما لااقل با خودمان کمی رو راست تر باشیم
۵-به خودم میگم سن تصمیم گیری چه سنی است؟آیا سن خاصی داره؟
۶-عزیز دلم دوستت دارم بیشتر از همیشه...
امروز دوستی دعای زیبایی برایم کرد که عین گفته اش را می نویسم:
"الهی هرکس که عاشقش هستی بیشتر از تو عاشقت شود"
شاید آن وقت ازذوقم درست معنی حرفش را نفهمیدم اما توی
راه که حرفش را مرور کردم گفتم تا رسید به همین جا که
یک عذرخواهی درشت برایت بنویسم .می دانی یقین دارم این تنها جایی است
که دردنیا در برابرم کم می آوری.
فراترازمیزان عشق من به تو مرزو عددی نیست که تو طبق
دعای این دوست واجابت خدای اوبتوانی به بیشتر از من برسی.
پس اینجا،همانجاوشاید تنها جایی است که حتی من دیوانه ات
دلم نمی خواهد کم نیاوری .
وبه این کم آوردنت همین یک بار وآن هم درعشق دربرابر خودم افتخار می کنم.
اما یک چیز دیگر یادم بود وبه آن دوست نگفتم .
حالا به تو وآن خدایی که قرار است این آرزوی آن دوست را برآورده کند
ومرا خوشحال کند می گویم:حقیقت تلخ است .گفتنش درد دارد،
اما آن روز آن یکبار کم آوردنت وآن دعای مستجاب شده و همه ی تکه های
این آرزو که شبیه ستاره ی دنباله دار است ،هرگز خودش را نشان نمی دهد
واضح بگویم هرگز نمی شود.واضح تر اینکه این آرزو هرگز حقیقی نمی شود
این اتفاق هرگز نمی افتد:
تو هیچ وقت کم نخواهی آورد.
کسی که بیشتر از تمام دوستت دارم های دنیا دوستت دارد.
که بنا به وعده ی واژه ها
هیچ کاری نکردم.
هنوز
پشت همین میز کهنه
دارم درغیاب زیباترین شاعران
پی اوراد عجیب شب شفا می گردم
راهی نیست!
همسایه ام خواب است
وگرنه آواز می خواندم
سه روز و چهار شب کامل است
شعری دور وبر بیدار خوابی بی پایان ام
پرسه می زند
خانواده ام خواب است
وگرنه کلید کهن سال در گاه گریه ها
در مشت بسته ام عرق کرده است
نمی روم
جایی نمی روم ،
خورشید هم دست نگه داشته است
تا من نخوابم
طلوع نخواهد کرد. سید علی صالحی
خسته بودم ،اما نتوانستم بخوابم .تا صبح بیدار ماندم .
افق را دیدم که از میان تاریکی ها سر
برزد.زمزمه ی نسیم را شنیدم و سر مست شدم،
زیرا صدای گرم تو بیادم آمد.می دانستم
تو نیز چون من بیداری...دستت را به من بده تا باهم برقصیم .
دستت را به من ده تا همدیگر
رادوست داشته باشیم.بیا هردو یک گل شویم واز یک شاخ سربرزنیم
هردوو یک آواز بخوانیم وبا یک آهنگ برقصیم.
دررا که شریک جرم ماست،با صدای آهسته ،نظیر زمزمه ی هوس ،ببند
.جامه های مرا ،مانند آنکه گلبرگ های گلی را پرپر کنند،
یکایک ازتنم بیرون کن ،زیرا همیشه گفته اند بین تن عشاق
نباید هیچ حجاب و پرده ای باشد.پوشش حجاب است.
اما برهنگی از صفای بی پایان جمال نشان دارد.اندام مرا لمس کن،
این بستری است که از ترکیب زیبایی و هوس پدید آمده اند.
اوه!حالا دیگر خاموش باش ،زیرا اندکی بعد با هم بدان جایی
سفر خواهیم کرد که خدا در آن تخم زندگی را درکشتزار جهان می افشاند.
عزیز دلم،لبانم واین تن برهنه ام همچون همیشه
منتظر توست تا آن را به خود بفشاری وسیراب شویم از عشق زمینی....
و کائنات بر این رخوت تن ما رشک برند...
آنقدر بر لبانت بوسه خواهم زد که همه چیز به جز من را فراموش کنی.
آنقدر مستت خواهم کرد که وقتی زهره ی عشوه گر
در افق بامدادان هویدا شود،شب را از روز نشناسی ...
مرا محکم در آغوش بگیر .... نسیم تو
نکته
۱-خواستم برای برای اولین بار هم که شده احساسم را عریان کنم ....هرچند مطمئنم پس از این همان چیزی را خواهم نوشت که در دلم وجود دارد بدون هیچ حجابی ...
۲-تا حالا به لبهای دکتر چشم دوخته اید ؟یعنی شده تا حالا هیچ چیز از صورتش را به جز لبهایش نبینید؟ودر آخر خبری بشنوید که دل آرزو کنید کاش دکتر لبی نداشت تا حرفی بزند!!!!(دارم مزخرف میگم )
۳-برای اینکه به خودتان دلداری دهید چه کردید؟لطفا محتاج چند ترفند نوینم...
۴-از همین نیم ساعت پیش می خواهم همه ی آ ن کارهایی را انجام دهم که تا حالا پرهیز کرده ام و هرچیز را که می گویند خوب است بخور قطعا به سراغ چیزی خواهم رفت که از خوردن آن چند سال منع شد ه ام...حوا را الان می توانم درک کنم...
۵-راستی یه خبر تازه برایت دارم می دانی رفتنی شدم ؟؟یعنی دیگه قطعی شد جالب بود نه؟؟؟هر چه خواستم طفره روم وویزا نگیرم نشد .کار، کار لبهای آن دکتر است....لعنتی ....
۶-لطفا نصیحت ممنوع ...با تشکر از شما
۷-زده به سرم شعر بگویم :آه دوری از تو چه کارها نمی کند با من!!!!
۸-باشم یا بروم .یک مسافرت همیشگی به کشور غیب یادت باشد :
نسیم برای همیشه وابد دوستت دارد .دوستت دارد.
سوگند به همان لحظاتی که من با آنها خوشم و تو مرا متهم کردی که...
۹-شادم ،شادم چون ...آه خودت خوب می دانی که چه روزهای سختی می گذرانم .
۱۰-دیگر نمی خواهم برای کسی حتی برای تو ثابت کن که عشقم به تو ورای هوس است
به کسی چه مربوط من عشقم را با روح خودم عجین کرده ام وهمین مرا بس.
ومن:غرق دنیای خالی خود:که اگر می ماندی ...که اگر من نیز سهمی از تو داشتم...که اگر نام مرا یکبار دیگر صدا می کردی....واگر...واگر...
بروم .کار دارم .همه ی آن بیرون منتظر من است .بروم وگم شوم در بین این جماعت که فکر نان و آب ...از یادشان برد که جاده ای هست و چشمانی هست و یاری است .
بروم دروغ و فریب منتظر من است.قسم وآیه برای فرو بردن بیشتر کلاه بر سر یگدیگر منتظر من است.بروم به خدا بگویم که به زور و فرمان من در ۱۷بار دولا راست شدنم ببخشاید آنچه که نباید انجام می دادم...یا اگر خیلی منت گذارم واسطه ای خیالی راگروگان بگیرم تا ازاو بخواهد حق من بی عرضه را که نتوانستم خود بستانم ...
تسبیح بچرخانم و دعا بخوانم وفوت کنم بر خود وهرآنچه که دور وبرمن است تا نکند دچار چشم زخمی شویم....
آه راستی کجا بودم ...دیدی عاقبت چی شد تورا گم کردم ....صدبار به تو گفته بودم در این بازار مکاره دستانت را از دستم خارج نکن ...تو کجایی عزیز دلم؟؟؟؟
زیادی پرت وپلا گفتم برای این است هنوز این جاده ی طولانی در روبروی من است....
واین جهان به لانه ی ماران مانند است
واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
یادم میاید هروقت که اشعار فروغ را می خواندم به این قسمت که می رسیدم بی اختیار اشک می ریختم .الان هم همان احساس را پیدا کردم .
نمی دانم تا چه اندازه حوصله می کنید نوشته هایم را بخوانید اصلا نمی دانم وقت خواندن جملاتی را که می نویسم را دارید یا نه؟با این حال از اینکه خداوند این قدرت را به من داد که اینجارو داشته باشم تا بتوانم حرفهایی که در دلم تلنبار می شود را بنویسم ،سپاسگزارم.
از آدمهایی که با لبخند ،برایت چاپلوسی می کنند ودردل از ماندنت بیزارند واز خدا می خواهند که تو به انتها برسی.!!!من با این آدمها زیاد بوده ام .حس آنها برایم دیگر تازگی ندارد به بوی تعفن شان عادت کرده ام.!!دیگر از لبخندشان نمی ترسم .از بودنشان بیم ندارم .از اینکه شبها به من سایه ای نزدیک شود کابوس نمی بینم !!دیگر از اینکه وجودشان چقدر آزارم می دهد وحرفهایشان چه بیشتر ،زجر نمی کشم.نمی دانم اینروزها تردید هم به کناری رفته تا ناکام گذارم آنانی را که از تردیدم لذت می بردند .وآنها یی که برای مردنم از حالا سیاه پوش بوده اند (لابد کلی هم به من ناسزا می گویند ).
نمی گویم که دردی ندارم نمی گویم دلم تنگ نیست نمی گویم که از شادی بال در آورده ام نه نمی گویم چون هنوز پر دردم .هنوز خرابم .هنوز به زنده ها شباهتی ندارم .
با این تفاوت که تورا دارم و می دانم هر لحظه ای که می گذرد تو نیز به یادم هستی .
تو همان احساس ناب احسان شده از چکیده ی احساس های من،یعنی خدای منی!!!
امروز وقتی از دنیای مردگان برگشتم به تنها چیزی که می اندیشیدم این بود که چه زمانیست که از تو دورم؟در اتاقم ساعتی ندارم از گذشت کند ویا تند زمان حالم بهم می خورد.
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
وبا زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشد
نکته:
.
.
.۱-وای هرگز به اندازه ی امروز از خستگی لذت نبردم وقتی که با تو بودم.
۲-راستی تنها آب می تواند لبان خشک مرا طراوت بخشد؟؟نه ،شک دارم...
۳-هرگز به اندازه امروز تاریکی این همه برایم مهم نشده بود.(دلم می خواست روز تسلیم شب نشود)
۴-چشم به راه رسیدن همان ارمغان زندگی از سوی تو هستم و برای آن لحظه شماری می کنم کاش بدانی که حتی یک پیام از سوی تو مرا زنده نگه می دارد.بوی خود را نیز همراهش برایم بفرست.
۵-امروز برای بعضی ها روز شروع یک زندگی و میلاد دوباره تن بود ،خوشبختیشان را می خواهم .ما نیز به همراهشان رقصیدیم و پایکوبی کردیم!!!
۶-باورم نمی شد روزی کسی اسمم را دردل کوه فریاد زند (وای چه خواب شیرینی)
۷-محتاج توام چنان که تشنه به آب مشتاق توام چنان که آب به تشنه.
۸-عزیزدلم دوستت دارم.
هرلحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ایی ست بیهوده و مرگ را تعلیم می دهد .
(ومن لحظاتم پر بیهودگی ست .من همه لحظاتم را به لاشخوران تسلیم کرده ام)
لحظه ایست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.
لحظه ای ست اندوه بار و توان فرسا.
اینک ،گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی آموختند.تو نیز بیاموز.
باری ،گریختن ،تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد ،اما تکرار در گریز ،ثبات در عشق را
اثبات می کند
من ـایمان دارم که عشق ،تنها تعلق است .عشق وابستگی ست.
انحلال کامل فردیت است در جمع.
عشق ،مجموع تخیلات یک بیمار نیست.
آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اند یشه ی پایان آن جدایی ست.
زندگی ،تنهایی را نفی می کند ،و عشق بارورترین تمام میوه های زندگی ست.
برگرفته شده از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نکته:
.
.
.
۱-دو سال است که در تردید ماندن و رفتن دست وپا می زنم .
۲-امروز برای من روز خوبی نیست.روز بد تنهایی ست.اینجا را غباری گرفته است.
۳-یاد تو هر لحظه با من است اما یاد انسان را بیمار می کند.
۴-روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطرمن می آورد.
۵-به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست.
نمی دونم چرا وقتی از فروشنده هم سراغ مرغوبترین طناب را گرفتم با تعجب نگاهم کرد!!!
دارم به این فکر می کنم که شهامتش رو باید از کجا بخرم !!
یکی می گفت بابا قرص بخور .بهتره هیچی هم نمی فهمی!!
نمی دونم باید آخرین تصمیم رو بگیرم ...
شاید اصلا ...نه ،بی خیال ...
چندروزی است که خودم را در این اتاق بی آسمان محبوس کرده ام .از خودم می پرسم آیا زندانبان من نیز از دستم خسته خواهد شد؟؟به خود می گویم آیا تا ابد می توانم زندانی باشم؟
این روزها هوس آزادی کرده ام .هوس تنفس زیر آسمان که می گویند رنگش آبی است.!!
نمی دانم .شاید آبی باشد ...شاید...به خود می گویم چرا چنین شده ؟
بی آنکه بدانم چرا نفس دراین سلول برایم تنگ شده است .
ازخود می پرسم چگونه توانستم تا اکنون این همه به خود دروغ بگویم ووانمود کنم که همه ی بهانه هایم راست است؟؟
من بیش از هرزمان دیگر به اونیاز دارم.به اویی که با گناه سرکه ای خود مرا خواست تا همراهش باشم برای رفتن به اوج قله ی ،کوهی که همان جا برای اولین بار طعم لبانم را چشید و همان جا برای اولین بار به عشقش اعتراف کردم.!
با من چه خواهد کرد؟
با من چه خواهد کرد؟
بامن چه خواهد کرد ؟
نمی دانم...نمی خواهم بدانم ...از دانستن های خود سخت بیزارم واز بیشتر دانستنم سخت بیم دارم
اما ...می دانم اونیز چون من عاشق باران است.
و می دانم حالا که به رویاهایم که در حال فرسوده شدن است تکیه دارم بیش از هر زمان دیگر به او نیاز دارم.همان که خواست با من بماند تا به همه با صدای بلند بگوییم که ما چه خوشبختیم .
که من چه خوشبختم !!!یک خوشبختی با طعم آلبالوی توی باغ .همان باغی که باهم درآن قدم میزدیم و می گریستیم واو میگفت ومن می شنیدم.دستانمان دردست هم بودو شانه هایمان رابه هم تکیه داده بودیم ...دنیا یعنی ما ...نه چیزی می دیدیم نه چیزی می شنیدیم ...فقط ما بودیم وما...
آخ ...چقدر دلتنگم و چقدر هوای آزادی به سرم زده ...
نکته:
.
.
.
۱-اگر بیدار شدی و دیدی که دلتنگی ،گوشی رو بردار ...من اینجا ...پشت همین سیمها یی که مرا از تو دور کرده منتظر نشسته ام.!!
۲-خوب می دانی که تنها خودت می توانی آرامم کنی فقط خودت!!!
۳- باید کاری کنی پیش از آنکه خیلی طول بکشد هرروز قیمت دل گرانتر می شود مثل قیمت قبر !!!
۴-می خواستم و می خواهم خوب باشم نمی دانم چرا با او بدرفتاری کردم یا می کنم؟؟
۵-راستی شما می دانید یک اتاق بی آسمان چگونه است؟؟
۶-اکنون در صندلی خود لم داده ام به این می اندیشم که من همان آدم دیروزم؟؟


