که من،تا روی بام ابرها ،پرواز می کردم،
ازآنجا ،باکمندکهکشان ها ،تاآستان عرش می رفتم
درآن درگاه درد خویش را فریاد می کردم !
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
خواب در چشم خدا لرزد!
دلم می خواست ،دست مرگ رااز ،دامن امید ما،
کوتاه می کردند!
دراین دنیای بی آغاز بی پایان
دراین صحرا ،که جزگردوغبارازما نمی ماند
خدا،زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!
نمی گویم به هرکی بخت و عمرجاویدان می داد !
نمی گویم به هرکس عیش و نوش رایگان می داد!
همین ده روز هستی را امان می داد!
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد!
****
دلم می خواست یکبار دیگر اورا در کنار خویش می دیدم ،
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم،
دلم یک بار دیگر ،همچو دیدار نخستین ،
پیش پایش دست وپا می زد
شراب اولین لبخند درجام وجودم های وهوی می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست :دست عشق -چون روز نخشتین-
هستی ام را زیرورو می کرد!
****
مگو :"این آرزوها خام است"
مگو:"روح بشرهمواره سرگردان ناکام است"
نکته:
.
.
.
۱-بادرود بر فریدون مشیری
۲-من امشب دلم می خواست ...۲۰مرداد بود!!!تا شاید سرنوشت مرا به جایی که الان هستم نمی کشاند .
۳-خدایا چرا خواستی باشیم وآشنا شویم با آنکه می دانستی که دوری هست ؟؟؟درد هست؟رنج هست؟![]()
۴-دلم می خواست می توانستم بگوییم :خدایا به داده ها و نداده هات شکر که داده هات نعمت است و نداده هات حکمت ...
۵-کاش می مردم اما نمی دیدم...
۶- دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت!!
۷-دلم می خواست همیشه می شد باهات حرف بزنم (اگه بدونی چقدر آرومم می کنی)البته می دونم که می دونی.
۸-ای کاش آینده نداشتم... تا اینکه تورا دیدم که شدی دریغ گذشته وای کاش آینده.!!!
۹-چی میشد همه چیز در یک لحظه، یک زمان، یک دم...متوقف می شد؟
۱۰کاش خواب در چشم خدا می لرزید وناله ها را می شنید خدایا.....![]()
۱۱-چی میشد که وقتی میگم :دوستت دارم تو هم برای یکبار میگفتی :منم...![]()
همون خیابان طویل،همون باشگاه...،همون رادیو ...و همون دریایی که ازش امروز فقط بوی یاس به مشامم میرسید.کنار دریا که رسیدم ...یه پیغام بهت دادم :سلام من اینجام.تو کجایی نمی بینمت ...اما ارسال پیام ممکن نبود.نه ناامید شدن من هم ممکن نبود ...۲بار و چند بار اما نه به راستی انگار ممکن نبود....اینروزها همه چیز برایم غیر ممکن شده است .من شدم یک موضوع کاملا لاینحل ...چشمام که قرمز شد و بهانه ی اینکه تقصیر باد است....و بیچاره باد که زیز گوشم گفت :نسیم ...ممکن نمیشود.مرغ دریایی را که دیدم به خودم نوید دادم که حتما پیغامم را خواهد رساند که :ببین من اینجایم ...زیر همان آسمانی که تونفس می کشی .کنار همون دریایی که بارها رد پای تو بر ساحلش جا مانده .تو نیستی .چرا کمی؟وحسرت مرغ دریایی از اینکه دل دریایی ندارد .انجا کنار اون ساحل پشت به همون نیمکت هایی که برای عشاق انگار نصب شده است ...با خود اندیشیدم ...وای که این دریا برای همه جا دارد الا من و تو .دستی که بر شانه ام خورد و گفتند بر می گردیم ...ومن همچنان منتظر که شاید بتوان نا ممکن را ممکن ساخت.ووقتی که چراغ ها روشن شدند و خواستیم آنجا را ترک کنیم به خود گفتم :راستی که زندان با زندان هیچ فرقی ندارد.
آی ،نسیم عاشق تو از کجا میایی؟
آی زندانی تورا چه به دل خوش داشتن؟
آی حسرت ،حسرت،یار دیرینم .تو وفاداری را از که آموخته ای؟
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام...
........................................................
هرچی تو دنیا غمه مال منه...
راستی دیوارهای زندان شهرت بلندتر از سلول من است ..
پیغام مرغ دریایی راشنیده ای:دوستت دارم اگرجه تورا کم دارم.
.
.
.
نکته:
****دریا , باد , رادیو , شهر , تو , من , مرغ دریائی , نسیم , نسیم , نسیم ,نسیم .
دیوار , زندان , زندانی , بلندی , حسرت , حسرت , حسرت , حسرت .
پیغام , کم , زیاد , ممکن , نا ممکن , نیمکت , عشاق , عشاق , عشاق , عشاق .
اینها رو که نوشتم دیگه چیزی نمیخواستم اضافه کنم چون تمام حرفهامو گفته بودم ولی بعدش تک تک کلمات رو از پائین به بالا و از بالا به پائین با هم خوندم . جمله های سه کلمه ای قشنگی شدن . امتحان کن :
پیغام دیوار زندان . باد زندان کم .رادیو زندانی زیاد . شهر زندانی ممکن . تو بلندی ناممکن . من حسرت نیمکت . عشاق حسرت مرغ دریائی . نسیم حسرت عشاق. عشاق حسرت نسیم . حسرت نسیم .
میبینی مثل فال گرفتن شد . حالا تعبیر این فال با خودت .!!!!
بیایید باهم شک کنیم!
خطا بوده شاید تعابیر ما،
نگاهی به تعبیر جلبک کنیم!
.
.
.
**حسین پناهی
بلکه دوست دارم بشنوم که دوستم دارند
***جورج الیوت

اگرچـــه بود و نبودم -یکی است- باز مبــاد
ترا عــــذاب دهد گـاه، جای خالــی من
هـوای بی تو پریــدن نداشتم- آری :
بهانه بود همیشه شکسته بالی من
تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت
چه بی جواب سؤالی ست- بی سؤالی من!
نکته:
.
.
.
۱-اینبار برای آقا میلاد آرزوی سلامت می کنم و امیدوارم که زود برگردد .
۲-شما نیز اورا از دعایتان بی نصیب نگذارید.
وگفتی:
کی؟کجا؟
وگفتم:
به راستی ،
کی؟کجا؟
غروب ،
باچشمان خیس از هم جدا شدیم
وگم شدیم
در شهری که هیچ یک از ساکنانش نمی دانستند ،
به راستی ،کی و کجا!!
همیشه صبح ها، ساعت که صدای نکره اش بلند میشه تو دلم میگم امروز دیگه زنگش رو قطع نی کنم بذار اینقدر بزنه تا باطری لعنتیش تموم بشه !!۱اما همیشه هم رو قولم پا میذارم و با اولین صدای زنگش از جا می پرم تا بقیه رو از خواب بیدار نکنه !!!(هرچند که یه بار از لجم پرتش کردم و خودم بعدا از دلش در آوردم)صداش که قطع میشه ...تازه یادم میفته که ای بابا چقدر دیشب دیر خوابیدم و بازم به خودم قول میدم امشب باید اول وقت تو رختخواب باشم (که همیشه هم طبق معمول میزنم زیر قولم).کش و قوسی به خودم میدم اما دلم نمیاد چشامو باز کنم...من تو دنیا به تنها لذت دنیوی که علاقه دارم همین تنبلی صبح گاهی و خوابیدن صبح است ...واز تنها جمله ی نیاکانمان که بدم میاید همین است که میگویند:سحر خیز باش تا کامروا باشی .اونوقته که همون جا تو ذهنم مرور می کنم ومیرم تو عالم رویا کم کم چشامو باز می کنم و یادم میاد ای وای یه خروار کار ریخته سرمو و یه ساعت وقت بیشتر ندارم می شینم و سرما ی صبح گاهی که می پیچه تو تنمو کم وبیش خواب از سرم می پره ...تنها راهی را در آن وقت صبح بلدم مستقیم سمت آشپز خانه است ....اگه شانس آورده باشم و شب آشپز خونه مرتب باشه که خوش به حالم میشه وگرنه که وا مصیبتا...با چشمان نیمه باز زیر کتر ی رو روشن میکنم و میرم آبی به سرو صورتم بزنم ...آب که میخوره به پوستم ...حواسم میاد سرجاش ...تو آینه که خودم رو نگاه میکنم و مثل همیشه :یه سلام میدم به خودم و میگم :آی بیچاره بازم که یه روز دیگرو شروع کردی ؟تا کی می خوای هی بخوابی و پاشی؟دست به موهام که میکشم و اونقدر بی حوصله هستم که کمتر شون میکنم ...هنوز دستم رو موهامه که بازم فکرو خیال منومیبره به یه جاهایی دوباره به خودم میام ...حوله رو پرت می کنم وایندفعه با سرعت بیشتری سراغ کتری می روم که داره منفجر میشه و یه چای تازه دم تا که بقیه بتونن صبحانه ای کامل داشته باشند.کارامو چنا با سرعت انجام می دم که می بینم ای وای تازه ۱۵ دقیقه برای بیدار کردن سایرین دیر هم شده ...و شنیدن غرولندهای هرزوه شان که دیگه عادت کردم و به روی خودم نمیارم...واینکه همه بدون خوردن صبحانه راه می افتیم به خارج از خونه...
امروز که از خونه رفتم بیرو ن تو کوچه ،خانم همسایه داشت کشیک می کشید که منو ببینه و گزارش بده که دیشب در کوچهی بغلی دزدی شده وسفارش اینکه در و چطوره قفل و مهروموم کنم که نکنه این بلا سر ما نازل بشه ...به خودم گفتم خوب صبح رو با یه خبر بد شروع کردن هم می چسبه ها...به صف منتظران تاکسی که رسیدم ...کلا به هم ریخته بودم ...(بیشتر از چادری که حتی بلد نیستم جمع و جورش کنم)تازه اتو هم نداشت...و قهر و غضب افراد خونه ...ووووه همه چیزوهمه ی افکار قروقاطی شده بود ...سوار تاکسی شدم خرد نداشتم و غرولند های راننده رو هم شنیدم...واما...پیاده که شدم ...دیدم چادر ندارم ...خوب این هم از این ...از طرفی عصبی بودم از عجله ی راننده و از طرفی از اینکه از شر ش خلاص شده بودم کلی کیف کردم...
.وارد حیاط مدرسه که شدم خانم شریفی ناظم مدرسه لبخند زدوسلام کردو گفت :باز که اخطارو جدی نگرفتی ؟(منظورش چادر بود)ماجرا را براش توضیح دادم ...خندید و گفت :کواکب دست در دست هم می دهند تا شما بی چادر بیاین مدرسه ای که نباید ...نذاشتم حرفش تمام شود گفتم :اینبار دست کائنات هم در کار بود ....خلاصه ...وارد کلاس که شدم و سرم چنان گرم شد که بدبیاریهای صبح د اشت یادم می رفت که در زدند و خانم عارفی (خدماتی مدرسه):خبر ناخوشایندی داد از اداره برای بازدیداومدند خانم مدیر امر کردند این چادر قرضی را داشته باشید ...از این بدتر نمی شد...مثل اینکه داشت بدبیاری هام کامل میشد..
.بگذریم مدرسه رو با هر مکافاتی بود به ظهر رسوندم و با آژانس به منزل برگشتم ...تو حیاط که اومدم بوی بد سوختنی تمام فضای خونه را گرفته بود
و به داخل ساختمان که رفتم دیگه یادم اومد که ای بابا کباب تابه ای من شده ساختمان تابه ای و دود همه جارو گرفته ...فکر می کنید گریه کردم ؟ابدا ،کاملا برعکس قاه قاه خندیم ...به حال زارم نه به این زندگی تکرار ی مزخرفی که باید کلی براش بدوم آخرش هم هیچ کی کجا ؟و گم شدیم...
نکته:
.
.
.
۱-خودت می دونی که صحبت با توهم این بدبیاری منو چه کامل تر کرد با اون حالت و حرف زدنت!!!
۲-الانم منتظرم برم تو رختخواب ....یعنی الان که نه ...کی خوابش میاد!!![]()
۳-تو کلاس زبان هم چون موبایلم روشن بود غرولند استادمونو شنیدم ....![]()
۴-وای ،بهتره تمومش کنم وگرنه همین الانه که برق بره یا شاید زلزله ای ،طوفانی ،آتش فشانی ...چیزی بیاد ...بعید نیست سقف خونه بریزه ...![]()
![]()
۵-نمی دونم اما انگار کمی خسته هستم فکر کنم سرما خوردم....تقصیر همون دوش آب سرده ...![]()
****تکمیل شد:
سارا از کلاس اومد وگفت: که اگر دوستش نبود قطعا اوبا تصادفی که با یه ماشین کرده بود مرا از داشتن خود برای همیشه محروم می کرد !!
وای خدایا چه روز نحسی بود امروزززززز

فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا ،هیچی با هیچی فرق نمی کنه!
شب باشه ،یا روز!
زمستون باشه یا تابستون!
چای بخوری ،یا یه کوفت دیگه!
پرده پنجره کشیده باشه ،یا نباشه!
گاهی وقتا ،هیچی با هیچی فرق نمی کنه!
خواب باشی،یا خواب نباشی!
آواز بخونی ،یا گریه کنی!
اصلا زنده باشی یا مرده!
آره فرقی نمی کنه!
گاهی وقتا هیچی با هیچی فرق نمی کنه!
...خب داره دیرم میشه !
باید برم
در که بسته شد
دیگه فرقی نداره
فاصله ات بامن صدمتره یا ی،یا صدقرن!
وقتی نمی بینمت،
چشمام باشن،یا نباشن!
وقتی نیستی دیگه،
برام هیچی با هیچی فرقی نداره!
حالا و هرگز
نکته:
.
.
.
۱-شعر از حسین پناهی
۲-واقعا مگه بدون تو چیزی هم با چیز دیگری فرق داره ؟حالا انسان باشم یا نباشم؟کجاش مهمه؟؟
۳-راستی تا کی میشه به خودمون وعده بدیم یه روزی ،یه جای ،یه وقتی ...یه جوری ...من می گم تا ابد
۴-یه چیزی رو کشف کردم :معنی اوهوم در زبان فارسی یعنی تو هم عزیز دلمی و معنی آهان یعنی منم دوستت دارم عزیزم ...خیلی با هوشم نه؟
۵-وای یادم نبود بازنشسته شدنم رو به رخ خیلی ها باید بکشم البته این خیلی ها اگر به این وبلاگ بتونن یه چند سال دیگری هم بیان بد نیست ...تازه اون موقع میشن دوستان جون جونی و باید به همشون یه سور بدم!!
۶-نمی دونم این چه شیوه ای است که بعضی ها دارند منظورم دو پهلو حرف زدنه !!یعنی که چی ؟من اصلا سر در نمیارم .اگه حرفی هست باید گفت .مثلا خیلی ها میان و می نویسن امیدوارم حالت خوب بشه!!!خوب این یعنی چی؟رک بگن ...منظورشون اینه که دیوونه هستم ؟خوب هستم .من که اینو بیش از ۱۰۰بار اقرار کردم .یا واقعانگران حالم هستن خوب اینو به شیوه های دیگر هم میشه گفت که جای هیچ شکی نذاره ...نمی دونم من که از این جمله زیاد خوشم نمیاد.ـ-امیدوارم حالت خوب بشه ـ!!!!
۷-خوب یه چیز دیگه شما می دونید این موضوع زرد چیه؟مثلا میگن مجله ی زرد ..یعنی عوام فقط خوششون میاد و مطالبش در پیتیه !!!یا میگن آدم زرد که فکر نکنم این معنی اش با اون یکی یه جور باشه ...اصلا این رنگها رو چرا به هر چیزی نسبت می دن مثلا مجری تلویزیونی میاد و میگه سبز باشید آخ که چقدر از این جمله حالت بالا آوردن میگیرم (ببخشید ها)...مگه زرد چشه ...از نظر من خیلی هم قشنگه ...شاد ی آوره ...جدیدا هم که ما شدیم نوجوان زرد ....کمی لبخند بد نیست...اه اه یادم رفت یکی بود تو وبلاگ به من می گفت آبی باشی ...خدایی اش این یکی رو معنی شو نمی دونم چیه؟؟؟!!!
۸-خوب من نکته ی آخر رو هم بگم :از نظر من هیچی نوشته ای ،هیچ کتابی ،هیچ شعری،هیچ لباسی ،هیچ فیلمی،هیچ کارتونی،هیچ غذایی،هیچ عشقی،هیچ حرفی،هیچ ...هیچی ،سن خاصی ندارد این ما آدمها هستیم که همه چیز را محدود به سن کردیم ...و برایشان ارزش گذاری کردیم وفقط قرار داد خودمان است پس بعضی ها مثل من که دیوونه هستن می تونن این قرار دادرو بشکنن و از احساس شان همون جوری بگن که هستن ...اسمم ر هرچه می خواهید بگذارید ...سنت شکن...زرد...سرخ..آبی...قرمز...سبز...مهم نیست
گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ...
۹-دوستت دارم از هنوز تا همیشه (من باز نشسته)
اصلا دیگه باید خیالاتی صدام کنید .باور کنید .به جون ...به جون...چی می دونم به جون هر کس راست می گم!!!
خیال چشمات ،خیال اینکه هنوز دستات تو دستامه و بیرون نمی کشیش وگرماش سردی دستامو گرم می کنه.
خیال اینکه لبات رو لبامه و بوسه هات طولانی تر از همیشه هست .
خیال اینکه دم در ـ همون جایی که آخرین خداحافظی را گفتم ـدستت رو زیر چونه ام گرفتی و سرم رو بالا آوردی و گفتی :دوستت دارم.
خیال سایه ات که هنوز انگار پشت شیشه ی همون خونه هست و داره رفتن منو تماشا می کنه .
خیال همون کبا ب هایی که نیم خورده گذاشتیموشون!!
خیال صدات که اینروزها از اونم محرومم.
خیال نگات که هنوز و همیشه می میرم براش !!
خیال اینکه حرف می زنی برام از هر دری!!
خیال اینکه بگی رسیدی تماس بگیر نگرانت میشم!!!
خیال آغوشت که چی دنیایی هست برام !!!
خیال چسبیدنم بهت و اینکه هرجا بری میخوام باهات باشم !
وای می بینی این هم.............ه خیال ...می بینی دیگه شدم تو و من معنا نداره برام .
حالا بذار بگن هر چی میگن !!!بذار تلخ باشن هر چه می تونند !!!بذار زندونیم کنند تو لحظه ها !!
خیالمو که پرواز بدم ای جانمی کسی به گردم هم نمی رسه !!اون وقت من کجا و زندون کجا؟
می رم به همون خونه !!!همون جایی که روزها و ساعتها باهات بودم
می رم به همون شبهایی که یواشکی می اومدی پیشم و گاهی هم من خوابم می بردو تو بی انصاف می ذاشتی میرفتی !!!
دیگه کی می تونه بهم بگه آهای آدم خیالاتی حقیقت یه چیز دیگه ست ؟
تو باید با اونهایی زندگی کنی که دوسشون نداری !!تو باید بمیری تو لحظات !!!تو باید خودت و تموم شده بدونی !!بیچاره پیر شدی و خبر نداری !!!
نه ،نه،نخواهم شنید همه ی اینها رو تو خیالم که باشن نابودشون میکنم .اونجا فقط تو معنا می دی نه من .اونجا تو عشقی ،تو نفسی ،تو زندگی هستی ،تو وجودی،تو بودنی ،تو ماندنی،فقط تو ،تو، تو...
دیگه کی جرات داره بگه خلایق هرچه لایق؟هان؟کی؟دیگه کی می تونه بگه عیسی به دین خود موسی به دین خود ؟کی؟
نه ،من تو خیالاتم یه دنیا ساختم که هرکسی بخواد منو ازش دربیار حتما اونو میکشم.بی بروبرگرد.
تازه به قتلم هم اعتراف می کنم ...تو این دنیام اگه اشکی هست برای توست .اگه قلبی هست برای توست ...اگه خنده ای هست برای توست ...اگه زندگی هست برای توست ...اونجا جدایی معنایی نداره ...دوری فقط یه واژه هست و بس ...دروغ تعریف شده نیست ....افتادن از بام (اینورش یا اونورش )بی مفهومه....اونجا خود خدا مهمان دلمه ...رسیدن به اوج کماله ...زمان یعنی صفر همون جا که عقربه ها درشعر دوستی رور هم قرار گرفته اند ...تمسخر وچود نداره و دستام تهی از نداشته هام و نتوانستن هامه....همه چیز یعنی توانستن ...یعنی بودن ...یعنی دیدار ...یعنی امکان ...منیت ...ابدا ...خودخواهی هرگز ...فقط تو ...فقط تو...طعنه ...؟کچاست؟ ریشنخند؟نمی بینمش ...گلایه...؟نه نیست ...
من تو خیالاتم چنان غوطه ورم و چنان اونو از دید همه پنهان کردم که بهشت رو همونجا می بینم ...گاهی از بس داره به من خوش میگذره که این خیالات تبدیل به لبخند واقعی میشه اونوقت اگه کسی جلوم باشه با تعجب نگاه می کنه و شاید هم بپرسه :
هی آدم خیالاتی زندان هم مگه خنده داره؟؟
ومن تو خیالاتم بهش جواب می دم و فکر می کنم اون می شنوه و می گم:
بوسه ی یار لذتی داره که لبخند بر لبانم آورده ....
فکر کنم دارم نگرانتون می کنم ....گفتم که دیگه به من بگید خیالاتی ...
نکته:
.
.
.
۱-من فقط در این دنیا یک آرزو دارم.
۲-فقط برای تو
۳-برای همه ی مهربانی ها یت...که از حالا تا ابد وهمیشه دوستش دارم
۴-... جان دوستت دارم وخودت می دونی که این وبلاگم فقط برای توست.
۵-کی می دونه این حسرتا چه کرده با روزو شب هام؟
۶-آهای....
ای شبه آدمهای بی دردِ دلِ سنگی،
کجایید...؟
کجایید، تا خیالم را ببندید؟
کجایید،
تا که زنجیر را بر بال دل گیرید؟
تا که لگد مالش کنید
هرچه احساسات لطیفم را...
تا که بر گوش کم توانم فریاد، آرید
عقده های نشکستن دلهای سردی را
کجایید، تا ببینید...
ببینید، پرهای همچو ماه سپیدم را
که با احساس با او بودن،
شود رنگین
کجایید؟
با تشکراز دوست خوبم (سکوت آسمانی)
http://sokuteasemani.blogfa.com/
۷-خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز دل(ممنونم عزیزم)پیامک قشنگی بود
من از زمانه عقب نخواهم ماند .زمانه را به دنبال خودخواهم کشید.
فقط کافیست قدری دیگر از نفس نیفتم.
******************
خوشبختی امروز ما تنها وتنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود .شرط بقای سعادت ما این است ،وهمین نیز علت سعادت ماست .
خوشبختی را نمی توان دزدید
خوشبختی را نمی توان وام گرفت
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد .
خوشبختی فقط با دستان کسی که واقعا خواهان آن است ساخته می شود.
***************
لحظه ها را دریاب
لحظه های ناب دلواپسی ها را
لحظه های غربت دل ها
لحظه های دلتنگی و امّید
لحظه های اشک و باران را
که می ریزد بی اختیار
از چشمان قلبی شکسته و تنها...
لحظه ها را دریاب
این شعر از یکی از دوستان خوبم است .از ش ممنونم وتوصیه می کنم به ویلاگش به نام فریاد سکوت سر بزنید زیبا می نویسد .برایش آرزوی موفقیت می کنم.http://sokuteasemani.blogfa.com/
نکته:
.
.
.
۱-با مدد از آقای نادر ابراهیمی**
۲-بعد یکماه امروز دفتر مدرسه دوباره با بخار چای داغ شد مثل داغی دلها از عید...راستی شادی چه خوبه.
۳-تصمیم گرفتم به دور از هر حاشیه ای باشم.
۴-در جهان قدرتی وجود ندارد که عشق را تبدیل به کینه کند واین نشان می دهد که جهان باهمه ی عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است وناتوان.!!!
امروز را با آن گذرگاه نگارینش
با زندگیمان گر فریبی هست،باشد
زیرا زمانه سربه سر رنگ وفریب است
دل های مابیگانه،اما چهره هامان آشنا گونه است
ما ابلهان بیهوده می گوییم باهم یک دلیم ویک زبانیم
دربزم هم،مستیم
درسوگ هم ،اندوهناکیم
دیگر نمی دانیم درهربزم ،شادی نیست
درهرسوگ ماتم نیست
ما خودشناس وخودپرستیم
خودرامیان هرنبودوبودمی جوییم
ازخویش می گوییم و هم باخویش می گوییم
اینها فریب است وفریب است وفریب است
دردا که نام این تهی را زندگانی می گذاریم
درچنته ی بود ونبود ،امروزراعشق است
امروز را باآن گذرگاه نگارینش
فرداودیروزی که انبانش پر از هیچ است،
هرگز نمی ارزد به ضایع کردن امروز شیزینش
من خویش می گویم ،ولی یک لحظه هم باور نمی دارم.
من هم،چنان تو،این سراب تشنگان را آب پندارم
بادشمنان مرده در کارم
دل را به هیچ و پوج می بندم
گاهی دلم افسوس روز رفته را دارد
یا از گذشتن شادمانم
گاهی هم از فردای ناآگاه ترسانم
یا می نشینم با امید روز نو،با آن گذرگاه نگارینش.
نکته:
..
.
.
۱-**شعرازمحمدزهری
۲-گفتم دیشب بهت از این به بعد اعلام می کنم که نوشته هایم خطاب به چه کسی است .اما چون این شعررا فقط خطاب به تو ننوشته ام امروز هم اینکار را نمی کنم.
۳-من اونی رو دوست دارم وبراش می میرم که یه روزی خودم ساختمش و خودم اورا صیقلی کردم .
۴-توقعی ازش ندارم ،ولی به این قسمت شعر ایمان دارم که:
گاهی دلم افسوس روز رفته را دارد
یا از گذشتن شادمانم
گاهی هم از فردای ناآگاه ترسانم
یا می نشینم با امید روز نو،با آن گذرگاه نگارینش.
نکته:
.
.
.
۱-به اندازه تمام دوستت دارم های دنیا دوست دارم.
۲-هرگز هیچ کس نخواهد توانست مرا وادارد تا تو را فراموش کنم هیچ کس...
۳-می نویسم تا بدانم که هستم.
۴-این حق من است که تا آخرین روز زندگیم تازه بمانم .
۵-من فقط یک آرزو دارم ...یعنی فقط برایم یک آرزو باقی مانده....
به زودی آن خبر سهمگین
به باغ بی آفتاب این ناحیه خواهدرسید
خیلی وقت است
که نطفه ی نی را
به زهدان بیشه کشته اند
باورت اگر نمی شود
نگاه کن
درناهادارند بی خواب و بی درخت
روبه مزارماه می گریزند
اینجا ماندن ما بی فایده است
من فانوس را برمی دارم
توهم کبریت را فراموش نکن!
نکته
.
۱-ازچه باید خجالت بکشم؟از زندان تن؟یا از زندانبانم که مرا در سلول انفرادی با ملاقات ممنوع به حبس کشیده؟
۲-آقا میلاد نمی دونم از چی عصبی هستی!!!! اما یادت باشد من هر مطلبی را هرجا که دلم بخواهد می نویسم چون قلمم چون خودم زندانی نیست یعنی نخواهم گذاشت که زندانی باشد.
۳-کاش ما در مورد چیزهایی که نمی دانیم کمی بیشتر می اندیشیدم تا برای معلول ها،علت یابی می کردیم!!!آن وقت فتوا صادر می کردیم.
۴-افسوس که درد هرکس را فقط خودش می داند و خدایش اگر خدایی داشته باشد!!!

به کشتن می دهید،
دنیا پرازعلامت آهو
به جنگل دوربنفشه وشبنم است
من از شما جدا نخواهم شد
شما دروغ می گویید
شما کلمات روشن خود را
به کشتن می دهید
راه درست رسیدن به سوره صبح را نمی دانید،
فقط حرف می زنید
من باید بروم
بروم روبه پیاله های پیاپی بنشینم،
من از راه بنفشه به آهو خواهم رسید
ودعا خواهم کرد
وباران خواهدآمد
وخیلی چیزها،خیلی چیزها...!
پیاله ی هفتم است این،
باید وضوی واژه بگیرم،
تمام...!
.
.
.
نکته:
۱-سید علی صالحی
۲-حالم خوب نیست ،داغونم....
اینجا همان شهر باران است .شهر من ،پر ازخانه هایی که شیروانی دارد.!!!!همان شهری که تورا کم دارد.
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانش مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد.
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
نمی دونم کی لطف کرده واین شعر رو کامنت گذاشته اما زیباست ودلم نیومد که اینجا نذارم و ازش تشکر نکنم .ممنونم آقا یا خانم (ص)
تا کی؟
باز باید بیدار شوم بشنوم ببینم ،باور کنم .
باز باید برای ادامه ی دانایی
تمرین استعاره کنم.
همه برای رسیدن به همین دایره
از پی دایره می دوند.
هی نقطه ی مجهول !
مرارت مسخره !
مضمون بی دلیل !
تا کی؟
میز کارم غبار گرفته است
رخت های روی هم ریخته را نشسته ام
رویاهای بی مورد آب و ماه و ستاره به جایی نمی رسند.
شب همان شب و روز همان روز
هنوز هم هنوز...!
من بدهکار هزار ساله ی بارانم ،
آیا کسی لیوان آبی دست من خواهد داد؟
.
.
.
.
نکته:
۱-شعر از سید علی صالحی
۲-من به گمانم زندگی من هم عین همان دایره شده است .دویدن بی پایان....
۳-گاهی به خودم می گویم چقدر خوشبختم در عین تهی دست بودن چون تورا دارم .تو که همیشه به موقع به دادم رسیده ای ...
۴-عزیزم بد نیست یه دفتر مشاوره راه بندازی که درست عین یه مشاور آرامم می کنی وقتی بامن حرف می زنی.
۵-این نقطه مجهول زندگیم تا کی باید ادامه یابد ؟؟؟
۶-راستی یه چیزی بگم کمی متعجت کنم :من جدیدا عاشق باران شدم .چون تورو یادم میاره و یه روزی رو که منو می بردی اون بالا تا همه ی جاهایی راکه نرفته بودم نشونم بدی.یادته؟؟
۷-واینکه تو ...منی ،مال خود من ،هیچ شکی را برای کسی نمی گذارم که غیر این فکر کند ...دوستت دارم ....
هراسی ندارم باهاش رفیقم
اینروزها
نکته:
.
.
.
۱-نیستش. نمی دونم کجاست، چی می کنه، ولی میدونم که ندارمش. هیچ وقت نخواستم تورو با چشمات به یاد بیاورم . نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم .آخه تو هول ولای پریشونی تورو نداشتن ..آخه تو گیرودار ای بابادل تو هیچ حال اون خوش ای بی مروت دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بتپه که با شما از جون زندگیش بگه و بگه که هنوز زنده است؟
۲- اگه صدا صدای منه نفس اگه نفس تو بذار اون خوش غیرتاش بدونند که دل دیگه دل نمیشه نه دیگه این دل واسه ما دل نمیشه
۳- حرف تملک رو پیش می کشی؟کی تملک خواست؟اما اینو بدون چی باشی چی نه بالا بری . پایین بیای تو همیشه متعلق به خود منی .مال منی ...این یک اجباره واز دست تو هم کاری ساخته نیست شرمنده ی اخلاقتم تو خیلی وقته که مال منی...من دوستت دارم به تو چه؟
وزندگی را به پایش سوزاندن
زیان دیدن ثانیه هایی ست
که بی آنکه خود بخواهند زیست می کنند
این اشیای نا مربوط
وهوای نامربوط تر
انگار تبانی کرده اند
که مرا کت بسته مبهوتم نمایند
مانده ام که با این هوا
این خواص بودن
وتسلسل احمقانه ی زیستن چه باید کرد
باید بتن باشم
تا با این همه چارچوب کنار بیایم
.........................................
.............................
پس دیگر سوال نمی کنم
جهان چاهی تاریک است
که برای رهایی از آن
باید سالها عمق آن را گز کرد و
به پای سنگها یش پیر شد.
.
.
.
.
نکته:
۱-شعر از طاهره صالح پور
۲-شعر های خانم صالح پور را خیلی دوست دارم چون به احساسم نزدیک است هرچند از ایشان فقط یک کتاب دارم به نام "این کلمات بیهوده نوشته می شوند"
۳-راستش من هم از سوال کردن مدتهاست کوتاه اومده ام .!!!چراهایم تمام شد.
۴-در آتشی می سوزم که هنوز هم نمی دانم چرا شعله ور شده ؟
۵-اینروزها همه از من ناراضی اند ،می گویند دور شده ام ،می گویند تغییر کرده ام ،راست می گویند اما من ازخودم راضی ام خیلی هم راضی ام اگر نسیم گم شده را پیدا کنم راضی تر می شوم فکر کنم جیزی به پیدا شدنش نمانده است .
۶-به تمام دنیا می گویم :این منم کسی که می تواند تغییر کند و می تواند تا ابد عشق بورزد تا ابد ...
۷-پس بگذار باران ها ببارند وطوفان ها بر باد دهند من از زندگی چیز دیگری نیا موخته ام اینجا در این اضلاع تاریک چگونه می توان به راز آفرینش پی برد دیگر چیزی نخواهم گفت این کلمات بیهوده نوشته می شوند.***
ست بسیار دشوار -تامرزهای ناممکن .اما من نسبت به تو ،از پس این مهم دشوار به آسانی
برآمده ام ،چرا که خوبی تو ،خوبی خالصانه ،همیشگی ورو به تزایدی ست که هر امر دشوار
را برمن آسان کرده است وجمیع مرزهای ناممکن را فرو ریخته .
.
.
.
.
نکته:
۱-متن را تقدیم می کنم به کسی که دوست تر از جانش می دارم او که با صداقت خالصانه اش همیشه مرا شرمنده می کند.
۲-از همینجا اعلام می کنم که تا هستم و نفسی برای زنده ماندن دارم دوستش دارم بی هیچ ادله و دلیلی و هیچ چشم داشتی .
۳- من هرگز قصد تغییرش را نداشتم و نخواهم داشت او برایم همانگونه که هست ارزش دارد.
۴-گاه با سکوتی که می کند وگاه با فریادی که بر سرم می کشد ،چه فرقی برایم دارد من که دوستش دارم.
۴-دوباره امشب به هم ریخته تر از همیشه هستم .دلم بیتاب لحظاتیست که با او داشته ام اورا می جویم و کم مییابمش ...
۵-بیا مثل هم نشویم!بیا متفاوت باشیم ...اما همدیگر را تا پای جان دوست بداریم ..
من زندانی ۱۲۳۴۵از سلول انفرادی خود به همه ی کسانی که اون بیرون نگران من هستند می گویم که به زندان خود عادت کرده ام و هیچ ملالی نیست .عرض شود که اینجا همه چیزی را می توان نقاشی کرد .همین دیشب از زندانی سلول مجاور خود هنگامی که سرم برای گرفتن غذا بیرون برده بودم پرسیدم ساعت چند است او گفت:چیزی به پایان دنیا نمانده !!!همین قدر گفت و زندانبان نگذاشت که حرفش پایان پذیرد و سرم به درو ن فشار داد .اما من با زرنگی از قبل چند مداد رنگی قایم کرده بودم . وای چقدر به این زرنگی خودم مفتخرم. مداد آبی برای آسمان سلولم ...مداد سبز برای جنگلی که ترسیم خواهم کرد که کنار کوه بلندی قرار داردو بوی نای آن را از همین الان می توانم حس کنم .و یک مداد بی رنگ برای آبی دریای بی رنگ ...یادم آمد .یک مداد زرد برای پاییزی که دیروز ملاقاتیم گفت که از راه رسیده است .!!!یادم باشد که برای دوستانم حتما چشم چشم دوابرو و دماغ و دهان یه گردی ...را بگذارم شاید هم دیگر نیازی به دهان و لب نداشته باشند اما نه می خواهند وگرنه چگونه سلام بگویند ...آخ آخ مداد قرمز برای دل کسی که شاید برای من می تپد و مداد سیاه برای دل ...برای دل...نه برای دل هیچکس ...من کسی را نمی شناسم که دل سیاه داشته باشد .این گوشه یادم باشد که یک یخچال پر از بستنی رسم کنم و یک به یک را برای جریمه ی زندانی شدنم بپر دازم ....
نقاشی ام را باید مخفی کنم الان زندانبان پیدایش می شود ...
ملالی نیست جز دوری شما ...راستی احوالات همه که خوب است ؟خوب الحمداله ...
سلام مرا به کوه ...نه خودم دارم به دریا...اوه یادم آمد آن راهم که کشیده ام ...به جنگل ..نه زحمت نکش ...
راستی من فقط نمی دانم نسیم چه رنگی است!!! .اورا نتوانستم ترسیم کنم سلام مرا به نسیم برسان ....به نسیم بگو ...بگو...مدتی ست که نمی دانم کجاست...
.
.
.
.نکته:
۱-شما می دانید نسیم چی رنگی است؟
۲-زندانی شماره ۱۲۳۴۵با عکسی که در آن این شماره برای همیشه حک شده است دیگر استمداد هیچ کمکی را ندارد.
۳-دنیای زندانی دیواره اما این زندانی از دیوار بیزار نیست دوسش داره .
۴-زندانبان به اوقول داده که اگر مدت ماندنش در انفرادی تمام شود هم سلولی پر از سکوت را به او برای همیشه هدیه خواهد داد .
دیگر زیاده عرضی نیست جزسلامتی شما امضا زندانی شماره ۱۲۳۴۵
ودوپنجره
پنجره هایی که هرروز منتظرند
منتظر انتظار من !ازیکی به زمین نگاه می کنم
واز دیگری به آسمان
وآسمان به من لبخندمی زند
آسمانی که به چشم های من امید صبروتحمل
وبه دستهایم قوت وانرژی
وبه جانم آرامش می بخشد
ومن همه را تقدیم زمین می کنم
وزمین به من لبخند می زند...
زمینی که با دست های پرتوانم درآن بذر می کارم،
باصبروحوصله آبیاری می کنم.
وعلف های هرزش را به همراه غصه هایم بیرون میریزم
زمینی که تمام عشق ومحبتم را به آن می دهم
ومنتظر می مونم
وحاصل آن همه می شود شاخه های گل برای تو...
آن گاه آسمان وزمین از پشت پنجره های چهاردیواری ام به من لبخند می زنند
ونوید می دهندکه تو دیگر از چهاردیواری من دور نیستی
....
من یک چهار دیواری دارم
.
.
.
نکته:
۱-برای پیدا کردن شعر بالا مجله ی موفقیت را یک ورقی بزنید زیاد زحمتی ندارد.
۲-واینکه ....هیچی .حرف تازه ای ندارم ......
۳-تاحالا روزه ی سکوت گرفتید؟بد نیست یه امتحانی کنید!!!!![]()
نکته:
.
.
.
۱-چشمانم را که میبندم دیگر حتی اشک هم مرا به مهمانی خود دعوت نمی کند۰...**
۲-هنوز دلم کسی را می طلبد که به من بگوید احساسم را در کدام کوچه پس کوچه های خاطرات جا گذاشته است .
۳-خنده ...اینروزها زیادی می خندم .مامانم می گفت پشت هر خنده ای گریه ای است (خدا رحم کند)از تکرار می خندم.
۴-خون شب ام هذیان تب آلود دردم ،بی تو ،بی تو....
*****میدانم هیچ حامی قوی تر از عشق نیست و من خوشبختم که این حامی را دارم وهرگز نمی گذار د خودم را گم کنم هرگز ....
اشتیاق تو ،خیالهای عمیق تو که می خواهی کسی دوستت بدارد،تنها سایه هایی از شیرینی ذوب کننده روحی هستند که می خواهد عاشق تو باشد .
در جستجویت صادق باش و هوشیار نسبت به لحظه هایی که عشق به تو رخ می نماید .
توتنها وسیله ای هستی که عشق برای غلبه بر دشمن خود در اختیار دارد،بنابراین تو در چشم آن روح بسیار گرانبهایی.
پیامهای عشق را شاید کسانی که گرداگرد و هستند ،حتی آنان که از همه به تو نزدیکترن ،درنیابند .مهم نیست ،پیامها تنها وتنها به گوش تو راه می یابند .تردیدی به خود راه مده.
دلم می خواد روراست باشم .لااقل با خودم ،پس لازمه اش اینه که یه اعتراف کوچولو کنم :
خوب من ...یعنی چه جوری بگم ...دارم احساس می کنم کمی با همه متفاوت شده ام.نه ،صبر کنید قضاوت زود هنگام نکنید .بذارید احساسمو بگم.آخه اینجا تنها جایی که می تونم بی رو واسی لااقل با خودم حرفمو بگم .خوب احساسم اینه که دوست داشتنم با همه فرق داره.هر داستانی از هر زندگی می شنوم فقط پوزخند می زنم که هه هه کجاشو دیدید پس قصه ی منو بشنوید چی می گید ؟فکر می کنم فقط من احساس دارم و ادمم و می فهمم و بقیه دور از جون نمی فهمند شعور ندارند .به خودم می گم این عقیده ی منه من اینجوریم من ...من...من...هرکسی خواست بر خلاف میل من باشه بره گم شه چون من این عقیده رو دارم پس درسته ...نمی خوان با من همراه شن خوب برن جهنم .اصلا من چی نیازی به بودن کسانی دارم که درکشون به گرد پای عقلم هم نمی رسه ...من عاقل .من دانا ...منی که پر شدم از معلومات .اونقدر کتاب خوندم که می تونم بالا بیارم ...عشق فقط به سبک خودم درسته...اصلا من صاحب سبک هستم کی جرات داره بگه که نیستی ...نوشته هام اینقدر سنگینه که به کله خیلی ها نمی ره ...اصلا حالیشون نمی شه ...بین من و آدمهای دیگه یه رودخونه هست هر کی دوست داشت خوب بیاد من که کاری ندارم بهش.. خواست همراهم باشه چه خوب نخواست و خسته شد به جهنم من به راهم ادامه می دم ...آخه برای رفتن و رسیدن به اون عقیده ام مرد پیدا نمی شه که منو از حرکت نگه دار به من چه اونی رو که یه روزی همراهم بود حالا کجا توقف کرده من مسئولیت داشتم راهو نشون بدم که دادم می خواد بمیره بمیره یا اینکه جون بکنه و خودشو برسونه به من راستی هنوز کمی انصاف دارم واون اینکه:تصمیم با خودشه .من اونقدر بی تفاوتم که برام اومدنش ،بودنش،مردنش،....ش ش ش...هیچ فرقی برام نداره .آخه من به سبک خودم فقط دوست دارم.گاهی هم پشت یه درختی خودمو پنهون می کنم از دست این بازم دور از جون آدم های خرفت و نادون ...پنهون می شم و سکوت می کنم ...هرچند اینقدر احمقند که سکوتم رو هم نمی فهمند ...آخه حالمو به هم می زنند کی می خوان بفهمند که من با همه فرق دارم ...تنهایمو با کسی تقسیم نمی کنم .می رم.هروقت دلم خواست .می مونم هر وقت دلم خواست .به هیچ کسی ربطی نداره ...دوسم دارند خوب داشته باشند ...ندارند هم مگه ا همیت میدم ...یکمی خنگم ...خوب باشم .اما دارم از این همه نادانی مردم زجر می کشم ...تازه اگه بدونید چقدر احساساتم با همه فرق داره ...
خلاصه درد سرتون ندم .می بینید من چقدر ،یه جوری شدم ...حالا شما بگید من متفاوت با همه نیستم
آخ راستی می تونم بگم که برای فرار سکوت می کنم .و می گم خدایا پس کی منو می فهمه؟خودمونیم اینروزها بیشتر از همیشه سردی می کنم ...دچار سوهاضمه ی فلسفی می شوم و تازه به گاوهای بدبخت نوشته هامو می دم که بجوند و کلی پز می دم که دیدی گاوها نوشته هامو خوندندو فهمیدند اما توی گاو نفهمیدی.!!!!من...من شدم ...خود من...داد می زنم..حرف من...عشق من...کتاب من...عقیده ی من...زندگی من...شهر من...دلتنگی های من...دوگانگی های من....
نکته:.
.
.
۱-به قول عزیز دلم :ای هوار یه لیوان آب قند .......نبود.......
۲-دریا رو برای تو دوست دارم ...فقط همین نه اینکه چون دریاست ...نه ...دریا فقط یک حماقت نیست ...روز دریا هم متفاوت هست...
۳-منو با اینکه این هم متفاوت شدم بازم دوست داره ....خیلی جالبه نه؟؟
۴-چرا به جز یکی دو نفر کسی نیست منو بشناسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۵-دوست داشتن منم که عادیه برای همه از بس شنیدن دارن رودل می کنن اما خوب گفتم که متفاوتم با همه پس بازم میگم :دوووووستت دارم ....آهاااااااااااای شنیدی؟؟


