تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دلنگرانی ؟وقتی می دانم تو با منی
نگاه تو
برای من فقط یک نگاه تو

همینقدر که بدانم هستی

حالا هرجا،

هرجا که باشم و نباشی

ونباشم و باشی،

 کافیست !!!!

نکته:

بلند کرد ن دو تا هندونه با یک دست !!!!از کجا به این نتیجه رسیدی؟؟نمی دونم .نه اینکه بهت حق ندم نه .اما کاش می گفتی تو اون دلت چی می گذره؟چی دیدی که بریدی؟میدونی اینقدر گناهانم زیاده که نمی دونم تو از کدومش رنجیدی؟

یادمه چندین  سال پیش که نوجوانی بیش نبودم .فال گیری به کو چه ی ما اومد همه ی دخترها ی کوچه با شیطنت خاصی دورش جمع شدن قاعدتا من و اکرم هم بودیم.چند نفری فالشونو گرفتن .تا اینکه زن فال گیر رو به من کرد و گفت تو هم بیا ...خندیدم و گفتم نه،نمی خوام .اما اکرم و سایری به اصرار منو وادار کردن ...

منم برای مزاح دستم را بردم جلو فال گیر گفت:

تو نفرین شده ای (شلیک خنده ی دخترها)!!!گفت تو هیچوقت همسر خوبی نخواهی بود مادر خوبی نخواهی شد ....البته همه اینها را می شوی و لی همه چیزو می خواهی با هم داشته باشی پس همه چیز را نصفه داری ...چون نفرین شده ایی!!!

نمی دونم چرا اینروزها یاد حرف اون افتادم بعد اینهمه سال ؟

شاید هم حق با اون بود !!!من هرگز نتوانستم هیچ تاثیر مثبتی بر روی کسی داشته باشم و همیشه برای همه دردسر ساز و ...بودم !!!

بعد خواندن نفرین تو که برایم فرستادی ،بیشتردارم به این فکر می کنم که از روزی که به دنیا اومده بودم نفرین شده بودم ...صدبار خواستم اشتباه نکنم ولی هربار اشتباه من بزرگتر از پیش بود !!!

نمی دونم شاید هم توقع من از دنیاو اطرافیانم زیاده !!!شاید هم دیگه دیره برای اینکه تغییر کنم !!!من اشتباهم را درست زمانی می فهمم که در بحرانم ...مثل همون موقعی که با تو آشنا شدم !!!

بحران که میاد یه احساس بدی به من دست می ده !!!وعرق سردی بر پیشانیم میشینه!!بعد می بینم افتادم در چاه ...

۲-گفتی :مهرم نسبت به تو ثابت نبوده و زیر حرفهایم زده ام ولی تو هیشه نسبت به من و حرفهایت وفادار ماندی وثابت(هیچ شکی ندارم )اما آیا واقعا موقیعت تو با من قابل قیاس است ؟تنهایی من با تو در یک کفه ترازو می توان گذارد؟(اگر می گوییم خودم می دانم درحال  توجیه هستم )ولی دلم می سوزد که ،حتی تو یک لحظه هم نمی تونی جای من باشی ،حتی به اندازه ی یک دم.بیشتر از این تو جیه نمیکنم !!!!

۳-مرا زبل خطاب کردی!!

اینو دیگه نمی تونم درک کنم مگه کلاهبرداری و خیانت را هم می توان به حساب زبل بودن گذارد؟

من که فکر نمی کنم !!!

بس است   ........برای امشب.

+نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1386ساعت22:59توسط نسیم |
من هم...
من هم مثلِ شما

نازکتر از گُل وُ

ناگفته‌تر از سکوت،

بسيار شکسته‌ام.

+نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1386ساعت22:33توسط نسیم |
چند عکس و یک پیام!!!

 

 

نفرین به من ،نفرین به تو ،نفرین به عشق من وتو ،به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو ...!!!

 

نکته:

.

.

۱-راستی، حامد ممنونم از همه چیز !از تصاویر زیبا از پیامهایی که دادی به من .من همیشه با این پیامها یه جوری زندگی کردم و هر بار که می خونمش انگار صدات و می شنوم ممنونم

۲-هیچی ندارم بهت بگم جز سکوت !!!

+نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1386ساعت14:44توسط نسیم |
http://akramrazai.blogfa.com
+نوشته شده در بیست و ششم آبان 1386ساعت14:59توسط نسیم |
بهانه؟؟
این بار هیچ بهانه ای برای ماندنت ندارم

-پیش از این همه ی بهانه هایم را شنیده ای -

آموختم ،

از دست بهانه هایم برای ماندن کسی که عزم رفتن کرده است ،کاری ساخته نیست.

بعد از اکرم ومیلاد ،به حقارت گریه ها والتماس هایم نیز پی برده ام.می دانم ،این گریه ها و التماس ها قدرت بازگرداندن کسی را ندارند .این را خوب فهمیدم.

اویی که می خواهد برود ،خواهد رفت وگوش هایش هیچ دفاعیه ای را نخواهد شنید .چون خود برای رفتن آنقدر پی بهانه گشته تا ردپایم رادر هرجایی که خواسته پیداکند تااینگونه ردخود رابرای همیشه محو کند والتما س هایم برای ماندش حقیر شود.!!!

فقط به تو هم می گویم:

دراین پاییز نقره ای حالا که دلت هوای ارغوانی شدن کرده است :

برو سفر سلامت!!!

نکته:

.

.

۱-سلام مرا به دوست قدیم مان برسان .از او هم دیگر نفرتی ندارم.او زمانی تنها کسی بود که تنهایی های همیشگی ام را در نبودنت پر می کرد.

۲-نگران هیچ چیز نباش درپی رد تو نیستم !!!(زیرا ،خالی از بهانه ام)

+نوشته شده در بیست و ششم آبان 1386ساعت7:22توسط نسیم |
آن قدرها سکوت تورا گوش می دهم
می نوشمت که تشنگی ام بیشتر شود

آب از تماس با عطشم شعله ور شود

آن گاه بی مضایقه تر نعره می کشم

تا آسمان کر شده،هم با خبر شود

آن قدر ها - سکوت ترا گوش می دهم

تا گوشم از شنیدن بسیار کر شود

تو در منی وشعرم اگر"حافظانه "نیست

"عشقت نه سرسری ست که از سر بدر شود"

آرامشم همیشه مرا رنج داده است

شور خطر کجاست که رنجم به سر شود

مرهم به زخم بسته که راهی نمی برد

کاشا که عشق مختصری نیشتر شود

 

****محمد علی بهمنی

+نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1386ساعت14:39توسط نسیم |
 

 

کلامی که نتوانی اش گفت راست

به غیظ فرو خورده ای تبدیل کن !

+نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386ساعت20:50توسط نسیم |

انگار همین الان است که برای رفتن اکرم از من دلجویی کرد و نوشت:

 

 

 

پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت: 10:27

توسط:میلاد

سلام سلام نسیم من می دونم الان در چه وضعیتی هستی ولی این رو بدون اکرم هست و بوده و خواهد بود اون نرفته مطمئن باش شاید دیگر جسمش در کنارمون نباشه ولی روحش هست اون شب که این خبر رو به من دادی نمی دونستم گریه کنم یا بخندم ولی این رو خوب می دونم که خیلی بهش حسودیم شد خوش به حالش خوش به سعادتش تو دلم گفتم ای کاش ............ هیچی بی خیال ولی اکرم هرگز از کنارمون نرفته این رو مطمئن باش مرگ پایان زندگی نیست تولدی دوباره ست .
دلم خوش است به گل های باغ قالی ها
که چشم باران دارم زخشکسالی ها
به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک !
خوشا پریدن به این شکست بالی ها !
چه غربتیست عزیزان من کجا رفتند ؟
تمام دور ورم پر ز جا خالی ها
زلال بود و روان رود رو به دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی ها
خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی خیالی ها .
قیصر امین پور یادش گرامی
دیگر هیچ ندارم بگویم نسیم من مواظب خودت باش در پناه حق یا علی

وای میلاد ،نه باور نکردم هنوز ....زود بیا منتظرتم

+نوشته شده در بیست و سوم آبان 1386ساعت22:57توسط نسیم |
برای او
ديگر نديدمت
نه در باد و نه در فانوس
ديگر نديدمت
مثل هزار حرف ديگر
هزار مسئله‌ی مشکل
حتی نه بر پلک پروانه
نه در تخيلِ باد!


پس چه می‌بايست!؟
نديدمت ديگر!
حالا چه کنم؟
چشم‌های همه‌ی مردگان
مرا می‌نگرند!
+نوشته شده در بیست و سوم آبان 1386ساعت14:30توسط نسیم |
میلاد من هنوز منتظر شنیدن صداتم تا همیشه
آره ،یه بار دیگه بیاین به من بگین تسلیت .یه بار دیگه بیاین بگین نسیم صبور باش .

میلاد هم رفت .او هم نتونست این تن خاکی را تحمل کند .هرچند که عاشق زندگی بود.اصلا دوست نداشت که بره .اما این بیماری لعنتی آخرش کار خودش و کردو اونو ازما گرفت.الان از پشت پرده های اشک دارم می نویسم .هرچند خودش به من همیشه می گفت که نسیم غصه نخوری ها اگه اکرم رفته تو نباید غصه بخوری بخند ....حالا میلاد بدون تو هم بخندم؟مگه میشه؟

میلاد جوانی که فقط بیست سالش بود .من با او از طریق وبلاگش آشنا شده بودم .۱سال پیش ...ما با هم بارها حرف زدیم .باهم دوستان خوبی بودیم .او صادق و صمیمی بود تا این اواخر که بیماریش اورا از پا در اورد .او همیشه به من لطف داشت .آفتاب تو که یادت میاد برای تو هم کامنت زیاد گذاشته ....نمی دونم نبودنش را چه جوری می تونم تحمل کنم ...اما آخرین نوشته اش را برایتان میگذارم :

این ها نوشته های خودشه برای من   که خدایا منو ببخش که نتونستم لحظه آخر باهاش حرف بزنم چون سخت بیمار بودم .

نه میلاد نبودنت را هرگز باور نخواهم کرد.:

 

نمی دونم چطوری شروع کنم خب وقت رفتن فرار رسید امشب با پای خود می روم اما برگشتم با خداست نمی دونم وقتی که امشب می روم ایا برگشتی در کار خواهد بود یا نه .  ولی خب اگر نشد و اگر خدا نخواست بذارین به حساب قسمت و روزگار نمی دونم . ولی اگر قسمت نشد که برگردم این حرفمو بزنم که خدا یا من به خیلی چیزهایی که می خواستم نرسیدم و فقط به یه ارزوی بزرگم رسیدم

ولی دلتنگ می رم دوست داشتم برای اخرین بار شاید و خب دوست داشتم امروز صدایش را می شنیدم ولی فکر کنم این طور بهتر است غریب اومدم و غریب می روم و باور کنید هنوز از عاقبت خودم خبر ندارم نمی دونم چه بلای سرم میاد و امیدی ندارم .

چیزی زیادی ندارم بگم ولی اگر برگردم می دونم باید در این دنیای فانی با رنج زندگی کنم و با  انواع ادمهای مختلف و نامرد ها و ....

نکته :

با دلی پر می روم .

دلی از اشوب و با دلهره و با استرس فراوان ولی من هم این دنیا را با تمام بدیهایش دوست داشتم .  می ترسم . می ترسم .

خدا یا نمی دونم امروز چرا استرس و ترس وجودمو گرفته ولی به روی خودم نمیارم و با خنده به همه نگاه می کنم . خدانگهدار نسیم من مواظب خودت باش مواظب خودت باش .

احساس بدی دارم برای همین شعر اخر رو براتون می ذارم . که حداقل اگر برنگشتم اخرین شعر رو براتون گذاشته باشم  یا حق .

لحظه های اخرین تو منو تنها نذاری
تا شاید زنده بمونم تو اوج بی قراری
اگر مرگ من رسیده گله از فلک ندارم
نکنه دلت بگیره بکشی داد و هواری
من آشنا به رنج و ستم و جفا و غربت
دل به عشق تو سپردم به امید دست یاری
مرگی که یه افتخاره در نبود کس و یاری
حالا که نمونده راهی واسه پرواز دوباره
یادت باشه نازنینم کفن منو بیاری  
 

+نوشته شده در بیست و دوم آبان 1386ساعت21:49توسط نسیم |
من ویک نامه ی فانتزی!!!
سلام :آقا مجتبی !!!ای بابا همینه دیگه اسمتون دیگه مگه نه !!!خوب ،خوب

سلام :آقا مرتضی!!!چیه اینم نه؟

خیلی خوب سلام هر کسی با هر اسمی ....

شما رو نه دیدم نه شنیدم !!اوه اوه اشتباه می کنم .یعنی دروغ گفتم شنیدمتون از یه دوست ،که خیلی هم روتون حسا ب باز کرده و یه جورهایی چی می دونم دوستتون داره.!!!فکر کنم چون خوشگلید!!!یانه چون خوش تیپین !!آخه خوشگلی رو برای دختر خانم ها می گن !!!یا شاید چون خوش خنده اید!!!نه ،نه،اینها نیست ...حتما چون خیلی خوش صحبتید!!!چه می دونم به هر دلیلی دوستون داره .بذار ببینم صفات یه دوست خوب چیه؟(یاد انشا های قدیمی افتادم که موضوع :صفات یه دوست خوب و معمولا اینطور شروع می شد :واضح و مبرهن است که یه دوست خوب باید ....)آره یه دوست خوب می تونه دوستی باشه که ما فقط اونو خوب بدونیم و از نظر دیگران همچین دلچسب و خوب هم نباشه .یا حتی مادرمون مرتب بهونه بگیره  و دروغکی بهش بگه فلانی خونه نیست (چون دلش نمی خواست که بچه اش با اون زیاد بجوشه).یه دوست خوب می تونه محرم اسرار باشه یا نباشه .اصلا می تونه مثل همه باشه یا نباشه .می تونه ،شخصیتش متضاد شخصیت ما باشه مثلا اگر پر حرفیم دوستمون کاملا ساکت و آروم باشه یا اگه پر جنب و جوشیم  دوستمون صبور باشه یا شاید هم کاملا برعکس ...

حالا من چرا این چیزها رو میگم راستش خودم هم نمی دونم اما یهو زد به سرم که براتون یه نامه بنویسم و کمی درد دل کنم .

دیگه نمی خواهم این واژه هارو استفاده کنم:عزیز دلم *نازنینم*....مقصر هم کسی نیستش ها اما راستش زورم میاد دیگه اینهارو به کسی بگم .زورم میاد برای کسی دیگه بگم چی به سرم اومده و اونم فیگور فیلسوف مابانه بگیره وبگه :آه ،اره عزیزم درکت میکنم.یا نهایتش خیلی منت بذاره بگه :تمام شب و با توزندگیت به سر بردم.!!!راستش دیگه یهو پیر شدم .دیگه تاب منتظر بودن و دیدار های تهی و پوچ و خالی از هر گونه امید رو ندارم ...نه بابا پیر شدم چیه؟؟؟ای هوار !!!!(به قول بعضی ها)دیگه نمی تونم بشنوم مثل همه هستم براش .اما من یه جوری همه رو هم یه جور دیگه می بینی .راستش اینجاشو دیگه هیچ وقت نفهمیدم این یه جور ی چه جوریه؟؟؟میدونید .بهش گفتم نمی تونی اگه بیایی نمیشه که باشی گفت نه باهمه فرق داره .(دیدی که نداشت )عین همه شد .عین همه بود .از التماس بیزارم .برای همین بریدم

از خواهش های بی جواب متنفرم برای همینه که اوه یهو پیر شدم .به خودم و تچربه ام برگشتم .خواستم با خودم باشم و هستم فقط با خودم .از اینکه کسی با من تصنعی برخورد کنه حالم بد میشه! حرف باهاش دارم اما کو که بیاید و بشیند پای حرفهام یعنی دیگه نمی خوام!!!حرفهام دیگه ازاین به بعد فقط به خودم گفته میشه وبس !!!شنیدم فلسفه رو خیلی دوست دارید من نمی گم فلسفه به درد کش ...می خوره .اما می گم آیا تا حالا فلسفه ی حماقت خوردید؟ا ی وای ببخشید خوندید؟؟فلسفه  ی حماقت افرادی که خودشونو چندین بار گول می زنند !!!وهربار می گن یه بار دیگه واین بار بار آخره !!!

دروغ می گن هیچوقت بار آخر نیست وهر بار هی تکرار میشه ...تکرار...تکرار ..۰اینقدر که خودشون به حماقتشون بخندند و اونقدر قه قه بزنند که اشک از چشمشون دربیاد باز هم دروغ بگن که که از دل خوشه که می خندند .!!!وا مصیبتا !!!چی نوشتم ؟نمی خوام دوباره بخونمش چون قشنگیش به همون دفعه اول نوشتنه!

منم بار آخرم نیست می دونم اما اینهارو نوشتم که بدونم همیشه چوب حماقت خوردن دردناک نیست گاهی هم میسبه و آدم به خودش می گه بکش الاغ حقته !!!هر چه بیشتر درد بکشی بیشتر حقته !!!

مثل خیلی ها که می دونن دارن اشتباه می کنن اما ادامه میدن نمونه اش این دوست نادیده ام آفتاب،خودش می دونه داره اشتباه میره اما میره می خواد ببینه اون ته ته ته ش کجاست !!!میرسه بهش و بعد به خودش می گه حالا بکش دردشو که حقته !!!

یا دوست دیگرم کویر *داره خودشو گول می زنه ،هی بار رفتن به گردش و تفریح و دادن اس ام اس ها ی جورواجور دلشو خوش کرده ...خودش هم می دونه که داره خودشو گول می زنه آما میرسه به اونجا که بگه ای...بکش که حقته!!!!

به حامد* !!!چی دارم بگم الان نمی دونم کجاست !!!فکر کنم بیمارستان یا شاید جای دیگر (تحویل که نمی گیره .چه جوری بدونم)اونم داره خودشو گول می زنه فکر می کنه می تونه تا آخر بمونه ....نه نمی تونه می دونم اگه اینو بخونه دادش در میاد و میگه چرا منو قاطی دیگران کردی ...نه اینکار و نکردم از اول یادم رفت وگرنه این نامه باید به اسم او نوشته می شد !!!!!!

رها ی عزیزم .اونم از کسی زخم خورده فکر کنم الان داره خودشو گول میزنه و می گه تو مرحله ی فراموشیه یا شاید من اینجور برداشت کردم نمی دونم

...و.و.و..همه ی ماهایی که داریم می گزونیم و تو فکر کلاغهایی هستیم که به خونه میرسند  یا نمی رسند!!!!

راستی صفات یه دوست ؟؟:آنچه که واضح و مبرهن است....دوست شب تا صبح نمی خوابه و با شما تلفنی حرف میزنه قانع می کنه شمارو که دوستتون داره اما تا چشمش به ............هیس

دیگه باید سانسور بشه دیوار موش دارد موش هم کره ....                  پایدار باشید

نکته:

.

.

۱-میلاد ....نیازمند دعایتان

۲-از همه ی دوستانی که اسمشان را آوردم شرمنده .دوست نداشتند بگن حذف می کنم

+نوشته شده در بیست و یکم آبان 1386ساعت22:24توسط نسیم |
اگر...
اگرروزی ،

ساعتی،

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند،

اگرروزی گلی

بر لبانت برویددرجستجوی من،

آه عشق من،زیبای خودمن،

درمن تمامی شعله ها زبانه خواهد کشید،

زیرا دردرونم نه چیزی فسرده ونه چیزی خاموش شده،

عشق من حیات از عشق تو می گیرد ،محبوبم،

وتا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود،

بی اینکه از عشق تو جدا شود.               

 

****پابلو نرودا

+نوشته شده در هفدهم آبان 1386ساعت16:13توسط نسیم |
بودا
تمام وجود ما

حاصل آن چیزی است که می اندیشیم

چگونه کسی می تواند بگریزد

وقتی وجودش آکنده از نفرت است

وقتی در ذهن دائم تکرار می کند،

اوازمن سواستفاده کرد،

اوبه من آسیب رساند،

اومرا شکست داد،

اومال ومنال مرا به یغما برد...

نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد

نفرت تنهاوتنها تسلیم عشق خواهد شد

نکته:

.

.

.

۱-نوشته های بالا از بودا

۲-عشق چیره نمی شود ،عشق می پرورد .عشق توان آن دارد که در یک لحظه آن کند،که رنج به سختی می تواند دریک عمر فراهم آورد.

۳-سخت محتاج لبخندم ومی دانم لبخند گران به دست نمیاید .

+نوشته شده در شانزدهم آبان 1386ساعت15:19توسط نسیم |
واینبار سلام بی نکته
اومدم بگم هنوز هستم ودارم نفس می کشم .درسته که ۲۱روز مرخصی استعلاجی دارم اما فکر نکنم زیاد دوام بیارم و مطمئنم که برمی گردم.راستش از بس اینروزها همه به من لطف دارند و میان پیشم شرمنده شدم.تلفن ها رو که دیگه ....اووووه .پشت سر هم .تاحالا نمی دونستم نبود من برای دیگران اینهمه مهم باشه.به خودم می گم گاهی افتادن تو بستر زیاد هم بد نیستش ها ...چون می فهمی دیگران هنوز یادشونه که تو زنده ای نفس می کشی ...خلاصه اینکه کلی قند تو دلم آب شد !!!کلی هم خوش به حالم شد چون موز و میوه و آب میوه ها .......آی که جای همه تون خالیه!!!در این گردهم آیی ها هم که تا دلت می خوا د می تونی اخبار روزو دست اول را بشنوی و نیازی به شنیدن اخبار از رادیو و تلویزیون نداشته باشی!!!!حالا بماند از آرزوهایی که برای خوب شدنت می کنند که آی بانمکند!!!گاهی هم دعواهای خانوادگی شونو میارن و خوب داوری از تو نشنیدن از اونها!!!واقعا نمی دانستم افتادت تو بستر اینهمه محسنات داره!اما دنیارو هم به من بدن من وبلاگ ونوشتن در اونو با هیچ چیز عوض نمی کنم .بین خودمون باشد خواننده های نادیده ام را از عیادت کنندگان حضوری ام بیشتر دوست می دارم.از همه شما که برام نگرانید ممنونم ودست یکا یکتان را از راه دور می فشارم و به زودی بر می گردم با مطالبی که دیگر بوی دل تنگی و غم نه اینکه اصلا ندهد بلکه کمتر از گذشته باشد.۰چون من هنوز زنده ام ....
+نوشته شده در پانزدهم آبان 1386ساعت20:57توسط نسیم |
عشق
دوری عشق کوچک را ازبین می بره

ولی به عشق بزرگ عظمت می بخشه

مثل باد که کبریت رو خاموش می کنه

ولی شعله ی آتیش رو بزرگتر می کنه

+نوشته شده در پانزدهم آبان 1386ساعت11:5توسط نسیم |
چگونه می شود به کسی که مرده است بگویید...
چگونه می شود به کسی که

مرده است بگویید

که او مرده است

و هیچ گاه زنده نخواهد شد

و اندام کشیده و باریکش

تنها بهانه ای خواهد بود

برای جشن کوچک گورکن ها

که در تو چیزی را می جویند که...

ــ ببخشید! شما با کسی نسبتی دارید؟

آّه...! به گمانم گورکن ها

 دارند مرا به ذهن شما می سپارند

 این غربتی را که

همه اش

من بود

با اندامی کشیده تر و باریک تر

پیش از آن که

در آینه ام دیده باشید!

 

نکته:

۱-این شعر سروده یکی از دوستان خوبم به نام" اصلا هیچ کس" می باشد .

۲-برای خواندن شعرهای قشنگش می توانید به وبلاگ او سری بزنید

http://anima777.blogfa.com/

۳-من این شعررا خیلی دوست دارم وبا خواندنش حس عجیبی پیدا میکنم .از ایشان کمال تشکر را دارم .

۴-روزهای زیاد خوبی را نمی گذارنم  به قول همان دوستم :ای کاش می دانستم چند بار باید بمیرم.!!!

 
+نوشته شده در سیزدهم آبان 1386ساعت9:48توسط نسیم |
هرچه هستی باش
با توام ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل !

ای آرامش جان!

با تو ام

ای نور !  ای منشور!

ای تمام طیف های آفتابی !

ای کبودارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور،ای دلشوره ی شیرین!

با توام ای شادی غمگین !

با توام

             ای غم !

                               غم مبهم!

ای نمی دانم!

     هرچه هستی باش!

      اما ای کاش...

نه،جزاینم آرزویی نیست :

هرچه هستی باش!

                           اما باش!ن خیلی از حرف هاکه یاوه گویه هایی بیش نیستند.

۳-پرسش دلم را دیگر جواب نمی خواهم که تو خود جوابی بر همه ی پرسشهایم.

۴-نمی دانم آیا خود تو به معجزه ی صدایت که تمام آرامش هست پی برده ای؟؟؟

۵-تنها یک آرزو دارم هنوز....

+نوشته شده در یازدهم آبان 1386ساعت0:5توسط نسیم |
تقدیم به کسی که هرگز نخواهد دانست چقدردوستش داشتم!!

نخند!!! بازم دیر رسیدم .بازم تو اول شدی!!!بازم ...پس چرا اینبار مثل همیشه به نفع من کنار نیامدی؟

هان؟؟!!هرچقدراخم کردم .قهر کردم اما انگار نه انگار .چرا مثل همیشه منو نبوسیدی بگی نسیم جان اولی باورکن تو اولی؟؟صدات هم زدم ولی جوابم را ندادی فقط همون لبخند مسخره ی همیشگی رو لبات بود .سا کت بودی این دیگه مثل همیشه نبود .برخلاف همیشه زودتر از من خوابیده بودی آروم بی دغدغه !!!چرا؟؟؟تو خودت خوب می دانی که دوست ندارم زودتر ازمن بخوابی !!!مگه به من قول ندادی ؟اما نه انگار اینبار مثل همیشه نیستی .تازه چرا همه به من میگن تسلیت؟مگه اتفاقی افتاده نکنه بازم دسته گل به آب دادی ؟هان؟؟شیشه ای ،سری ؟چیزی که نشکستی؟؟ضامن می خواهی باز ؟؟اهه ،یه چیزی بگو ...من و اینجا گذاستی و کجا رفتی؟خیلی خوب می دونی که چه لجبازیم ؟دیگه هرکاری دلم خواست می کنم .تو هم نیستی که نگران غر زدن هات باشم !!!نیستی ؟کجایی؟به من گفتند بیا برویم آوردنش .چه کسی رو؟کجا ؟نشوندنم تو ماشین و بردندن همون جا که تو زیاد خوشت نمی اومد ومیگفتی وقتش که شد تورو میارن ...ا..ا یعنی الان وقتش شده؟خیلی به من احترام میذارن همه ..چرا؟چی شده ...ردیف اول .صف اول ...نه اینجا نمی خوام اول باشم اما میگن :همین جلو وایسا .باید ببینیش ؟کی و ببینم ؟تورو ...خندم می گیره تو که پیشمی !!!اما کسی نمی بیندت ؟یواشکی می خندم مثل همون وقتی که نسترن مرده بود و هی دوتایی خندمون می گرفت .آخرش هم مجبور شده بودیم چادرهامونو جوری بذاریم که کسی متوجه خندیدنمون نشه .شونه هامون تکون می خورد و همه فکر می کردند داریم اشک می ریزیم و گریه می کنیم!!بیچاره خاله صفورات رو یادت هست ؟هی برامون آب قند درست می کرد وتو میگفتی نمی خواهیم و یواشکی زیر گوشم می گفتی :ترکیدم اینقدر آب خوردم!!!خاله صفورا الان هم داره برای همه آب قند درست میکنه !!!

زیر گوشم گفتی نسیم یارو رو !!!نگاه کردم جلالی رو دیدم .همون پیرمرد دوست داشتنی که هردومون دوسش داشتیم .داشت میومد طرف من ...استادخوشنویسیم .نزدیک شد .

-خوبی؟

-سکوت...

-ببینم چطور می تونی بدون اون مواظب خودت باشی ها...

ورفت .

نگات کردم و گفتم:منظورش چی بود ؟چیزی نگفتی .چرا چهره ات ناراحت بود مگه حرفش معنی بدی داشت ؟؟ای وای خواهر ت چرا اینهمه جیغ میکشه وتورو صدا میزنه؟خوب بیچاره جوابش و بده

-نمی تونم

-چرا؟

آخه خودمو زدم به خواب!!!

-چرا؟مگه بازم میخواهی بفهمی من به مامانت در باره ی تو چی میگم؟

باخنده:-آره میخوام ببینم دوسم داری؟مثل همون موقعی که اومدی گفی خاله جان من این دختره رو می پرستم ...آی کیف کردم و اون آخرین بار وتنها بار بود .

-خوب می دونی آخه من همیشه دیر می رسم حتی تو حرف زدن ...زمانی میگم که دیگه دیر شده .

مادرو خواهرها و کسانی که می خوان بیان جسد رو ببینند .جسد رو ؟؟یعنی چی؟

-نسیم نری ها !!!میری حالت بد میشه .من که اینجام .چی رو می خوای ببینی ؟

-نه اکرم جان نمیرم .نمی خوام برم ...

-آخ کیف می کنم تو تنها کسی هستی که منو کامل صدا میزنی .اسممو میگم .نسیم صابر رو هم صداش کن نذار بره .!!!

-اکرم جان اون اصلا نیومده

کجا بودی ؟دیگه نمی دیدمت ....می خواستند خاک بریزند روت ...دیوونه نخند جدی میگم .اجازه نده .داری راستی راستی عصبیم می کنی ها ....آخه من اولم ..من ...

آقایون اشتباه شده اول نوبت منه ....من...

 

نکته:

.

.

.

۱-اکرم رفت.....برای همیشه.

۲-قیصرامین پور !!!اونیز رفت

۳-می خندم ازته ی دل...آه،باورکن!

هلهله با صدای لرزان

طعم شوری اشکهایم

     .....

اما

....بدرقه ات

 

+نوشته شده در نهم آبان 1386ساعت14:12توسط نسیم |

این همان جشنواره ی رنگ است !!

+نوشته شده در ششم آبان 1386ساعت13:22توسط نسیم |
می گوید:ازمن سیر خواهی شد -زبانش لال!
با این عطش تا چشمه دیگر دیر خواهد شد

دریا اگر باشد دلت تبخیر خواهد شد

****

تا پیش او،راهی همیشه پیش روی داری

آری جوانت تا رسیدن پیر خواهد شد

****

سرمشق هایت را نوشتم خط به خط -اینک

- ای عشق !از من دفتری تکثیر خواهد شد؟

دیوانه ام می خواستی ،آیا به دست تو

دیوانه ای با این جنون زنجیر خواهد شد؟

****

می گوید :"ازمن سیر خواهی شد " - زبانش لال

آخرکسی از شعرحافظ سیرخواهد شد؟؟؟

.نکته:

.

.

.***شعر:محمدعلی بهمنی

۱-

فردا شاید ترسناک باشد....

و شاید خطر ناک!!...

آرامش و امید می آفریند برای امروزم...و دلهره...

در خاطرم هست...وقتی به چرخش های سیب فکر کردی تا پایین آمدنش...

می ترسم...از چرخ هایی که مانده اند...

این سیب...تا ابد چرخ می خورد...تا وقتی ما هستیم...

۲-یکبار دیگر صدایت را شنیدم،نه نمی گویم چی حسی دارم چون توان گفتنش را در خود نمی بینم .اینبار قلمم نیز از نوشتنش عاجز است .

۳-

اصلا" به گوشی نگاه نمی کنم صبح تا شب...

سه ی بعد از ظهر تصادفی می بینم اس ام اس دارم...

خیلی بی مقدمه...

سلا م  یه خبر بد خانوم فلانی فوت کرده هنوز از چهل نگذشته...

شماره رو نمی شناسم...مهم نیست کیه...اصلا" مهم نیست...

فردا صبح باید برم مدرسه...مهم اینه که تو نبودی ...یعنی شماره ی تو نیست...همین

۴-بسه دیگه ،نمی خوای بیای؟

۵-

هزار و یک کار دارم که همواره حوصله انجام دادنشون روندارم...یعنی هیچ جوری حس و حالش نیست...خوابم میاد شدید...

 

+نوشته شده در پنجم آبان 1386ساعت14:38توسط نسیم |

گناه کرده ام ،آره مطمئنم گناهکارم ...اگرنه اینهمه بی فایده نبودم برای کسی که اینهمه دوستش دارم و می پرستم نمی تونم هیچ کاری کنم ...هیچ.آره ،لاجرم فکرم به این میرسد که سخت گناهکارم که این همه بی فایده و بی خاصیتم.کسی که حتی نمی تونم صداشو بشنوم تا کمی آرام شوم .خدایا این حکم دربرابر گناهم عادلانه هست؟حتما خداجون، حتما هست .چون تو خواستی .اما اینو هم لطفا بخواه که او همیشه سالم باشد تا من دیگه ازت هیچی نخوام هیچی ....خواهش می کنم خداجونم...خواهش می کنم.

+نوشته شده در دوم آبان 1386ساعت20:17توسط نسیم |
برای بهترینم دعا کنید
اینبار عاجزانه خدایا از تو التماس می کنم.

خدایا درسته او منو از کارهاش بی خبر میذاره اما خودت خوب می دونی دلم می خواست که من به جای اون بودم واگر بیماری هست به تن من باشه.خدایا ،خدایا،تورا به  هرآنکس که در نزد درگاهت مقرب است سوگند می دهم .وهمه ی آنای که نزدت عزیزند را واسطه می کنم که سلامت را به اوبرگردانی .خدایا تا حالا شده ،اصلا تو تا حالا دیدی که من چیزی را برای خودم از تو بخواهم .حتی همان مواقعی که سخت بیمار بودم آیا شده بود حتی یکبار شفابرای خود طلب کنم .اما خدایا اینبار ازتو می خواهم که اورا سلامت بازگردانی .قسم می خورم به جان خودش که دیگر حتی نخواهم ببینمش .دیگر حتی نخواهم از تو گله ای برای جدایی از او داشته باشم .ای خدا نمی دونم چه جوری بگم تا دعاهام مثل همه ی مردم باشه آخه بلد نیستم .اما میگن هر جور بگیم تو می شنوی .خدایا اونو از تو می خوام اونو از تو می خوام ....همین

نکته:

.

.

.

۱-برای بهترینم دعا کنید .فقط همین ...از خدا برایش سلامت بخواهید ...

۲-امشب تا سحر بیدار می نشینم و بعد از مدتها سجاده ام را پهن می کنم وبه درگاه خدا زار میزنم ...

۳-خدایا در ازای سلامتش هر بهایی که تو بخواهی خواهم پرداخت ...هرچه که باشد .

۴-با همین دیدگان اشک آلودم از خداوند برایت فقط وفقط سلامتی درخواست می کنم .آمین

+نوشته شده در یکم آبان 1386ساعت22:40توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ