تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دلنگرانی ؟وقتی می دانم تو با منی
تقدیم به یلدایی که با آمدنش مرا و عشقم را یلدایی کرد
یلدا که می آید همراه با آن سارا نیز شکوفا می  شود

 

سارای نازنینم

تولدت مبارک

برایت آرزوی صدها سال دیدن شب یلدا را دارم.

دوستت دارم

 


 

+نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386ساعت15:18توسط نسیم |
2روز مانده به یلدا
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است

که ۱دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن بگیریم

 

جواب:

ای ول  به  قورباغه ی فلسفی...

تورو خدا جواب رو حال کردید؟اونقدر که بدونید جواب از طرفه کی بوده ؟

نه نمیگم چون می خواهم خودم هرروز از این جوابهای با حال بشنوم

 

نکته:

 

۱- نیمای گلم تولدشه، صبح براش طی یک یادداشتی در ورقی با خط خوش به این مضمون نوشتم:

 

۲۸آذر سالروز روزی است که خداوند عشق را برمن تمام کرد .

عزیزم تولدت مبارک

کادو متعاقبا خواهد رسید .

(البته بعد گرفتن حقوق)

 

واین یاداشت را پشت دراتاقش چسباندم .

نتیجه:

۱-نیما باید ارزش این نوشته ام را زیاد بداند چون بعد ماها باهزاران زحمت که خودش می داند دست به قلم بردم.(چه کادویی از این بیشتر)

۲-حقوق گرفتن وصف بانک ...وحشتناکه اینم عواقبش که پول یه کادو نداشته باشی

۳-من نیمارا تا وجود دارم خواهم پرستید و۲۸آذر سالروز تولد من نیز هست

 

+نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1386ساعت14:38توسط نسیم |

 

اون دفتر همونیه که بهت گفتم هر شب از تو براش می نویسم

اما این ....باور کن من نشکستمش

عکس گرفتن من هم که به خوبی تو نیست

+نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1386ساعت22:10توسط نسیم |
من کی ام؟
سلام:

کوتاه اومدم چون دلم برای اینجا و نوشتن اینجا تنگ میشه !!!نه.؟باور نمی کنی ؟خیلی خوب دلم برای خالی کردن خودم از عقده های نداشته وداشته ام تنگ میشه .!!!بازم نه؟باشه .مثل همیشه تو برنده ای.تسلیم میشم .اومدم چون دوستت دارم .اومدم چون نمی تونم خودم رو گول بزنم !!!نمی دونم چی هستم ...خرم؟قورباغه ام؟آدمم ؟...یعنی می دونم ها اما تو آدم رو به شک میندازی .وقتی میگی بازم خر شدی می بینم ای وای دقیقا عین خرها رفتار کردم .وقتی هم میگی قورباغه کج و کوله ...می بینم بعععععععله درست خودشم !!!خوب ادم ؟اونم که قربونش برم هیچ وقت نگفتی که هستم !!!اما من به گمانم گاه گاهی آدمم می دونی چه وقت هایی ؟بذار برات بگم:

هر وقت که زیاد بلوف می زنم .هر وقت که زیادی مغرور میشم .هر وقت که بین آدمها وادار میشم هی از خوش خدمتی دیگران تعریف کنم .هر وقت که میشم عین سنگ .هر وقت که دلم برای هیچ کس تنگ نمیشه .هر وقت که فقط به دنبال منافع رنگ وارنگ خودم می دوم .هر وقت که عاشق نیستم وبه کسی نمیگم دوسش دارم !!(اینجا رو دقیقا تو یادم دادی آخه هر وقت میگم دوستت دارم یا نوازشت می کنم میگی نسیم ،تو آدم بشو نیستی )پس معلوم شد هروقت بهت فکر نکنم و قربون صدقت نرم یعنی آدم شدم .خوب اینم ملاک خوبیه برای سنجیدن میزان آدمیتم !!!آره داشتم می گفتم زمانی که عصبیم و پرخاش می کنم .به من میگن مثل آدمها حرف می زنی؟!!!!زمانی که خودم رو می گیرم و با همه سنگین تا میکنم میگن :طرفو ببینید آدم شده!!!!اون زمان که اگر دوستی را ببینم و به رویم خودم نیارم میگن خیلی آدم شدی می بینی اعتنایی نمی کنی!!!!

می بینی عزیزم ،من گاهی خیلی آدم میشم .!!!آخه دروغ خیلی میگم !!!حرف دلم رو تو خودم نگه میدارم چون می دونم اگه بگم کار آدمانه ای نیست ای وای چه کلمه ی صقیلی گفتم .فکر کنم آدم شدم !!!اره درست همین لحظه آدمم...

خوب مانده تا حالم اونقدر خراب بشه که همیشه آدم بمونم .من نمی خوام آدم باشم چون می خوام  طبق خواسته ی دلم رفتار کنم !!دلم نمی دونم چه جوریه ؟اما گاهی میگیره .گاهی غصه می خوره !گاهی دلش نوازش می خواد !گاهی هم توتنهایی خودش یه عالمی داره !راستش دلم مهربونه !دوست نداره غم و غصه ی کسی رو ببینه .دوست نداره دنیای قشنگ آدمها !!!رو خراب کنه وخودش و به زور بچپونه تو دل آدمیه آدم !!!اینه که میاد اینجا هرچی رو حس می کنه می نویسه خوب یا بد !!بزنم به تخته دلم آخه خیلی دله!از اون دلهاست که خیلی راحت می تونه وقتی می نویسه" فکر کنم دیگه نیام "حرفش رو پس بگیره و بیاد بازم از خودش !!!بنویسه ...حتی اگه آدم نباشه و کسی محلش نذاره!!!دلم از اون دل هاست که می خواد بگه دوستت داره ! لجباز ه بداخلاق ....می دونم خودمم ودوستام.

+نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت21:26توسط نسیم |
فکرنکنم دیگه بیام...
عناد...لجبازی ...خودخواهی ...تکبر ...اینها کلماتی است که قطعا شما نیز چون من به گوشتان آشناست .اما فکر نکنم اندازه ی من دچارش شده باشید .کلماتی که مرا مدتها ست از خود واقعی بودنم از آنکه دوستش می دارم و فکر می کردم او نیز....(اشتباهم همین جاست)دور نگه داشته .ما همه ادعا می کنیم که دارای درک موقیعتها و احساسات طرف مقابل مان هستیم .اما واقعا هنگام عمل که پیش آمده کداممان به آن درک وشعور واقعی رسیده ایم؟چند نفر از ما فقط وفقط خودمان را ندیدیم ؟از دوستی پرسیدم نظرش در مورد عشق چیه ؟جوابش برایم جالب بودگفت :یعنی سوختن وخود را ندیدن ....چه شعار جالی!!!!آره به عنوان یک شعار بسیار جالب است اما در واقع توخالی و پوچ.به جرات می توان گفت هیچ عاشقی دیده نشده که واقعا بسوزد و خود را نبیند .پس چرا به واقیعت ها عین خود واقیعیت نگاه نکنیم ؟یادمه کسی به من می گفت :از مشکلات زندگی به عنوان زنگ تفریح نگاه کن اما چقدر ته دلم خالی می شود وقتی می بینم احساس خودم را حتی به نزدیکترین کسم که از پوست و گوشت و استخونم هم به من نزدیک است منتقل کنم .همیشه حرکات وبرخوردها در یک صدم ثانیه رخ می دهد اما مطمئنم بازتابش تا مدتها باقی خواهد ماند .من خود را واقعا درمانده احساس می کنم وقتی دقیقا جایی که نیاز به حمایت دارم صدای کوبیده شدن گوشی به رویم را حس می کنم .در مانده می شوم وقتی می بینم هرگز نمی توانم با اونی که دوسش دارم راحت حرف بزنم .درمانده می شوم وقتی خودم رو تو یه جزیره ی خالی تنهای تنها می بینم .وهمه ی اینها را فقط به خاطر لجبازی ها و خودخواهی هاست که نصیب من شده است.

در این وبلاگ دیگر چیزی نخواهم نوشت .چون برای کسی این وبلا گ را ه اندازی شده که امروز به خاطر لجبازی های چندین و چند باره اش دلم را بدجور شکست .نمیدانم شاید یه روزی بتونم دوباره اینجا بنویسم ولی الان اصلا حال خوبی ندارم .او زمانی دربرابرمن جبهه گرفت که من سخت محتاجش بودم .

 

اگر احیانا کسی هست که دوست دارد دلتنگی هایم را بخواند به این آدرس بیاید که قطعا از دیدارتان خوشحال خواهم شد .

شادیتان فزون از پیش باد.

+نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت20:28توسط نسیم |
ماه خوب آذر
تو برام همیشه آذر ماهی هستی !!!تا وقتی که باشم .هرچند که گفتی از آذر ماهی بودن پشیمون شده ای و روز تولدت عوض شده .اما در مرام من مرغ یک پا  دارد خودت که می دونی ؟!!وقتی روز اول به من گفتی ۲۳آذرماه تولدته این رو قلبم حک شد وتا همیشه من ۲۳آذر رو بهت تبریک میگم .برای من و از دیدگاه من روزهای تولد افراد مهمترین روز میباشدکه من در این مورد همیشه دقیق بودم هرچند که امسال اشتباه جبران ناپذیری انجام دادم که بعد توضیح خواهم داد .بنابراین عادتم ،حتی روزهای تولد دانش آموزانم را سالهاست در ذهن می سپارم و یا اینکه یادداشت می کنم ودر روز موعود به آنها تبریک می گوییم .پس نمی توانی به من بگویی که نگفتی ۲۳ آدر چون اینبار این تو هستی که اشتباه می کنی .اما باهمه ی اینها به تو عزیزم تولدت را چه ۲-۳ماه زودتر یا ۲۳آذر ماه باشد از ته ی دلم تبریک می گویم وآرزومندم مثل همه ی این سالهای گذشته شاداب و سرحال و پر انرژی باشی .

 

انگار خدواند هرچه خوبان است گذاشته برای آذر ماه که بیافریند ...خصوصا که تجمع در روزهای آخر آذر بیشتر است :تولد عزیزان زیر را تبریک می گوییم:

۱-هیجدهم آذرماه(کیومرث):تولدت مبارکمنو ببخش امسال یادم رفته بود وقتی یادم اومد که غروب نوزدهم اس ام اس دادی و منو شرمنده کردی از خجالت هنوز جوابت را ندادم بیشتر از روی مادرت شرمنده شدم

۲-۲۳آذرماه (من اینم همینم)محبوبم تولدت که  روز خاصی برایم است مبارک

۳-۲۶آذرماه(سکوت آسمانی)حامد جان تولدت مبارک تو دوست خوب وبلاگیم هستی از اینکه به من یادآوری کردی ممنونم .

۳-۲۸آذرماه مهران عزیز(ایکاروس)تولدت مبارک شما هم از دوستان خوب وبلا گیم هستید شاد

 باشید

۴-۲۸آذرماه نیمای عزیزم تولدت مبارک البته در روزش بیشتر برایت خواهم نوشت الهی من فدات شوم خدا همیشه تورا برایم حفظ کند هرچند اینروزها ازت دلخورم .

۵-۳۰آذ ر ماه تولد یگانه ی محبوبم کسی که تا همیشه همیشه دوستش دارم و نفسم به نفس او بسته است سارای خوبمتولدت مبارک در همان روز برای تو هم خواهم نوشت مطمئنم .

خوب نبود ؟....دیگه آذر ماهی نبود....آهای آذر ماهی ها تولد همه ی شما را صمیمانه تبریک می گویم وبهترین ها را برایتان آرزو دارم.         

                                                                           نسیم/

http://akramrazai.blogfa.com/

+نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت20:30توسط نسیم |
سلام

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.


ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!


آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

 

 سلام بعضی هارو دیدید اونهایی که آبکی سلام می گن اما چشم  دیدنتونو ندارند   روم به دیواره. مخاطبم دیواره منظورم کس خاصی نیست. ..

 

http://akramrazai.blogfa.com/

+نوشته شده در بیست و یکم آذر 1386ساعت21:50توسط نسیم |
چرا تورا نخواهم؟
چرا از تو نگویم ؟چرا دلم برایت تنگ نشود ؟چرا ستایشت نکنم؟چرا دوستت نداشته باشم؟

چه شب هایی که با یادتو نمی گذرد...

دلم برایت تنگ می شود .نه هر شب ،نه هر روز ،بلکه هر لحظه .این را عقربه های ساعت نیز می دانند ،خطوط دفترم نامت را می شناسند .اگر روزی تورا ننویسم دل آبی خودکارم برایت تنگ می شود .اگر تو نباشی غم هایم را پیش چه کسی ببرم؟اگر تو نباشی از رنج هایم با کی بگویم؟چرا برای تو ننویسم؟اگربرای تو ننویسم جواب کلمات پرشورم را که می خواهند نام تورا تکرار کنند چه بدهم؟من همیشه فقط وفقط برای تو می نویسم .کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم .دوباره شب شده است .دوباره شب و دوباره تپش های این دل بی قرار من .دوباره ی سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد .دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شود ومن تورا در چشمانم بنشانم .دوباره شب دوباره تنهایی ودوباره خودکار که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود.دوباره شب ودوباره یاد تو که دل را در سینه می فشاردو آه بلندی بر لب جاری می سازد.

کجایی تا ببینی هر شب کلمه هایم لب پنجره می نشینند وبرای تو می نویسند..؟؟؟کجایی تا ببینی بدون تو دفترم چه سوت وکور است؟فریاد از لحظه های بی تو بدون .فریاد از روزهای سنگی!!نه تعجب نکن این منم که می نویسم .من دلم را می نویسم .دلی که اگر یک روز نام تورا زمزمه نکند سرد می شود .

چرا دل تنگ تو نباشم ؟چرا نمیرم بی تو؟چرا بخواهم بمانم بی تو؟چقدر جای تو خالیست نزد من!!!انمی پرسی از حالم ؟نمی خواهی بدانی چگونه بی تو سر می کنم؟باشد برای یک بار بگو مگر می شود بی تو هم ماند؟مگر می شود تو باشی و عاشقی باشدوعاشق نشد؟؟

نکته:

.

.

.

.

۱-قرار بود امشب برم جایی نشد .خوب ،دیگه نمی خوام برم !!!بی خیال -(من که آدم شدم. کافیه دیگه).

۲-میان بغض ،سکوتی زجنس فریاد است

بیا که دیده تورا آرزوی دیدار است

۳-پررو نیستم ها اما دوستت دارم با همه ی بی ربط بودن

+نوشته شده در بیستم آذر 1386ساعت20:50توسط نسیم |
بحران
دوباره دچار بحران شدم .نمی دونم تا کی باید این چالش های زندگیم تمام شود .شاید هم به قول کسی که می گفت:دوام ما با بودن و وجود داشتن همین چالش هاست .اما بحران ها ی زندگیم به تنهایی مرا دچار سردرگمی نمیساز د بلکه همیشه این بحرانها مساوی خیلی چیزها بود:

بحران=تنهایی

بحران =قهر

بحران=ایجاد فاصله

بحران =بی اعتنایی

همیشه وقتی من مشکلی برایم پیش میاید و کمی از حالت عادی خارجم تو نیز با جبهه گر فتن هایت و دوری گزیدن ازمن این فشارهای عصبی را بیشتر دامن زده ایی اینه که دچار احساس بیهودگی و پوچی میشوم .حس اینکه تحمیل هستم .حس اینکه مزاحم و به در نخورم و...وووودر نتیجه کل ارگانیزم زیستی من میریزه به هم اونوقته که نمی تونم فکرم رو متمرکز اون مشکل کنم در نتیجه همه چیز بدتر از همیشه میشه ....خوب راستش من کلا آدم پر توقعی هستم .یه آدم پرتوقعی که دائما در فکر اینه که بتونه اونی رو که دوست داره بیشتر از راضی باشه و دائما هم ازش داره دورتر میشه .از خصوصیات دیگر من دست پاچلفتی بودن و عجول بودنم است .وقتی برنامه هایم قاطی میشه دست وپامو گم میکنم و از بیخ وبن همه چیزو می ریزم به هم ...و نتیجه اش میشه اینکه تو به من بگی اگر فکر می کنی مزاحمی تصوری هست که خودت از خودت داری و اینکه تو هم همین....

چی بگم ؟کجای این دنیاقرار دارم؟به دنیا آمدم تا زندگی کنم با اعما ل شاقه ؟من حالا آرامم خیلی آرامتر از همیشه ...نمی گویم بغض ندارم ،نه گلویم در هم می فشارد برای اینکه گریه کنم و دادبکشم اما آرامم ...به خود می گویم شاید این بی اعتنایی ها زمانی می توانسته تورا بیازارد اما دیوونه حالا دیگه شده قسمتی از وجودتت حالا اگر این طور نباشی بی قرارم .حالا دیگر در پی آن نیستم که سریعتر به نتیجه برسم .یادمه زمانی که داشتم برای اولین بار قلم نی برای نوشتم خط نستعلیق به دست می گرفتم از استادم (پدرم)پرسیدم :امشب می تونم بنویسم :دانا ادب دارد؟پدرم خندیدو گفت:۱۱سال طول می کشد که بتوانی این جمله را بنویسی (به تعداد حروف جمله)...آن هنگام من کلاس چهارم ابتدایی بودم .و زمان برای نوشتن ظاهری آن جمله یک هفته بیشتر طول نکشید اما حالا می فهمم که منظور پدر چه بوده هرچند که من هنوز به همان اندازه ی کودکیم عجولم واصلا نمی دانم فرصتی برای باز سازی ام مانده یا نه ...

ولی می دانم تو اگر بی اعتنایی نکنی غیر عادی هست .تو اگر قهر نباشی غیر معموله چون تو خودتی ومن دیگر مثل گذشته منتظر نیستم که زود به نتیجه برسم ....

نکته:.

.

.

۱-نمی شود که تو باشی و من عاشق تو نباشم.

۲-دیگر فرصتی برای هیچ کاری نمانده زمان کوتاه و اندک است حتی فرصتی برای پیاده روی برروی آسفالت شهرم درهوایی که سوز آن نفس را بند میاورد اما من اصلا نگران زمان نیستم این زمان هست که باید نگران من باشد ،من آدم شدم.

+نوشته شده در نوزدهم آذر 1386ساعت13:26توسط نسیم |
بی ربط!!!!بی قاعده!!!!

من خميازه های بلند می كشم.

خميازه‌های من
با خمیازه‌های تمامی عالم فرق می كند.

خميازه های من

ساری و جاری است.

از دهانی به دهان ديگر

چسبنده و لزج

تمام نشدنی.

 

تمام اسباب و اثاث اتاقم

با اولين خميازه

كش می‌آيند

و قوس می‌شوند.

و تا آخرين لحظه‌ای كه ايستاده‌اند،

مضطرب می‌مانند.

 

نمی دونم چرا این شعر رو گذاشتم !!بیشتر کارهام همین جوری ها بی هیچ دلیلی !!!گاهی اونقدر بد منظورم رو می رسونم که مخاطبم وقتی بر می گردونه به من می بینم ای بابا زمین تا آسمون با مقصود اصلی من فرق می کرد مثلا همین امروز منظورم این بودکه من یه کاری رو دلم می خواست اما انگار منتظر بودم کسی به من بگه تا انجامش بدم و ممنونم ازت که گفتی.اما دیدی چه جوری گفتم و چی برداشت شد ؟!!.الان هم که لابد باید خواب باشم که نه نیستم ،دلیلش هم اینه که رفتم بخوابم اما نشد از خستگی هیچوقت خوابم نمی بره از طرفی از کامپیوترم صداهای عجیب غریبی در میاد که فکر کنم داره منفجر میشه !!!خوب بعید نیست چون اصل کار بر اینه که وقتی ته دلم شادی احساس می کنم فورا از زمین و آسمون برام بباره از سیل و آتشفشان و زلزله گرفته تا .......برسه به دافعان حقوق بشر...خوب چه ربطی داشت ؟نمی دونم .اصلا ولش همه چیز مگه قراره ربط داشته باشه؟تازه به قول تو مگه قراره همه چیز فهمیده بشه !!!آی بیچاره نسیم .که خدا وقتی داشت هوش و ذکاوت را تقسیم می کرد  به تو هیچی نرسید شاید هم آخر از همه نوبت تو شد که اون هم معلومه دیگه آخر نوبتی ها چی بلایی سرشون میاد .خوب من که امشب پر حرف بی ربطم بذار یه چیز بی ربط دیگه هم بگم :دیشب یعنی دیشب دیشب یعنی ...(ای بابا منظورم از امشب فقط نیست همین )اره داشتم می گفتم دیشب خواب یه ماهی دیدم .(امروز هر چه دنبال کتاب تعبیر خواب گشتم همه فکر می کردند سر به سر شون میذارم آخ چقدر بده اسم آدم بد دربره؟؟؟)خواب دیدم یه ماهی قرمز خریدم .اما برای بردنش لیوانم خیلی کوچک بود وماهی خیلی بزرگ توراه که داشتم می رفتم فکر کردم چرا این ماهی بیچاره رو تو این لیوان زندانی کردم .بعد به خودم گفتم :خوب به رودخونه که رسیدم میندازمش تو آب و همین کارو هم کردم روی پل ایستادم ماهی رو پرتش کردم تو آب ...وای چه جالب دم می جنباندو در آب آزادی خودش را جشن گرفته بود.

من نمی دونم تعبیر این خوابم چیه ؟راستش به خواب زیاد معتقد نیستم الان هم که شب امروزه ونمی تونم هیچ جوری این خوابم رو به ماجراهای کسالت بار امروز ربط بدم .اما معتقدم ذات انسان در خواب بیشتر نمایان میشود و شاید من هرگز نتوانم هیچ کسی را در اسارت ببینم .من خود مزه ی اسارت را چشیدم و بارها بارها طعم تلخ زندانی تن و جسم خود بودن را حس کرده ام و پس ایده آلم نیست که کسی دیگر را به هر شکل و نحوی در اسارت ببینم.یکی از دوستانم در تفسیر قصه ی خود معنای آزادی را به من یاد آور میشد خوب از ایشان ممنونم اما او با کسی سخن می گوید که بارها نبود آزادی را با همه ی وجودش لمس کرده ..راستی امشب  چی می خواستم بگم ؟؟زیاد فکرت رو مشغول نکن خودم هم نفهمیدم چی گفتم؟!!!!

 

نکته:.

.

.

.

.

.

۱-آهای هر سلامی نمی تواند سلام باشد

 

۲-جون من هیچ فکر بدی نکن قصدم خوابیدن بو د خوب نشد دیگه حالا چرا اینهمه اخم آخه؟؟؟

 

۳-یکی به من بگه چکار کنم تا اینهمه اس ام اس های اشتباه نفرستم؟؟/

 

۲- تا یادم نرفته شعر از خانم مهری جعفری(کش رفته از وبلاگ http://poemsbook.blogfa.com/

 

۳-دعا کنید من هم  یه کمی ضریب هوشیم بالا بره (نگین دیر شده که ناامید میشم و میرم طناب می خرم هاااا)

 

۴-mikhamesh va etرمز گشایی معنی این عبارت چی می تونه باشه؟؟/می شه کمکم کنید؟

+نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت23:10توسط نسیم |
پر بهانه ام برای لبخند زدن
مهم نيست که خسته ام، مهم اينه که باد، بارون، آسمون مال منه
مهم نيست که غمگينم، مهم اينه که الان پر از تجربه ام
مهم نيست که يه دونه غصه دارم، مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن
مهم نيست دلم شکسته، مهم اينه که خدا درون دلهاي شکسته است

این چند خط ازطریق اس ام اس به دستم رسید.وقتی خوندمش یه جوری بدنم لرزید .آخه انگار حرف دلم رو میزد .خیلی وقتها می خواستم این هار بگم و بنویسم اما بلد نبودم واژه ها را کنار هم بچینم.خوب حالا آماده وچیده شده جلوی چشمم بود شما بودید خوشحال نمی شدید.؟

من روزها و سالهای سختی را پشت سر گذاشته ام وهربار بیشتر بهشون فکرمی کردم بیشتردرمنجلاب غم دست وپا میزدم اما الان میخواهم بیشتر به داشته هایم فکر کنم وحسرت نداشته هایم رانخورم.به زمان فقط به عنوان دستاویزی برای رسیدن به بهترین ها بنگرم .نمی خوام بگم سخته چون می دانم ازخواستن است که تمام سختی ها به آسانی تبدیل می شود .دیروز به طور اتفاقی وبراساس تصادفی جالب ،افتخار داشتم که به کلاس درس اولیهای مدرسه ای بروم ...مدیر مدرسه ازمن خواسته بود کمی باهاشون صحبت کنم (آخه بعضی ها تا می فهمند رشته ی تحصیلیت چیه فکر می کنند می تونی جای یه دکتر هم عمل کنی)!!!به هر صورت این رفتن به نزد کودکان پاک و صادق موهبتی بود که همیشه نمی تواند نصیب من شود .وقتی به کلاسشان رفتم .۳۰چشم نگران را دیدم که ازورود غریبه تعجب کرده بودند .نگاهشان کردم ونگاهم کردند ومن لبخندی زدم و آنان خندیدند.یاد نوشته ای افتادم که درجایی خوانده بودم:"اگرمی بینی کسی به رویت نمیخندد علت رادرلبان بسته ی خودجستجو کن "خودم را معرفی کردم وحرفهایم را با قصه ای شروع کردم...دیگه جو صمیمی شده بودند .دنیای پاکشان اجازه نمی داد بیشتر از آن تست کنند و هنگامی که از آن کلاس خارج میشدم پیش خود گفتم پس چرا من باید اینهمه تست کنم و به چیزهای ناآشنا فکر کنم وغم نیامده ها و نداشته هارو داشته باشم .این کودکان خیلی راحت با نبودن معلمشان که آنهمه برایشان غم انگیز بود کنار آمدند آنوقت من با این سنم چگونهنمی توانم با نداشته هایم کنار بیایم و به داشته هایم فکر کنم.هنگامی که به خودوزندگی ام فکر می کنم میبینم خیلی چیزها هست که در زندگی دیگران نمی توان دید .من که از یک کودک۶-۷ساله که کمتر نیستم پس می توانم...

آره پر بهانه ام برای لبخند زدن ...توبی تاثیردراین افکارم نبودی خودت هم خوب می دانی که با تو بودن به من امیدی بی حد می دهد تنهام که نمیذاری؟؟؟

+نوشته شده در شانزدهم آذر 1386ساعت14:56توسط نسیم |
گاهی بعضی از ترانه ها رو که می شنوم نمی تونم احساسم رو کنترل کنم .الان هم که ترانه خانم حمیرا رو می شنوم همین حال رو دارم بهتر دیدم بعضی قسمت هاشو اینجا بنویسم :

بیا بی تو عزیزم دل من غصه داره

نمی خوام تو بدونی نگاهم گریه داره

مردم از درد دوری عشق و رنج و صبوری 

کی میشه این زندونی رها بشه یه جوری،  

      وای  چه زندونی

امان از درد دوری دلا تا کی صبوری

دلا تا کی بنالم ،نمی پرسی از حالم

دل خون، خون اشک میزیزه می خونه

دل دیوونه

بگو تا کی جدایی فغان از جدایی

دلا دلشوره دارم نکنه تو نیایی

آخه تا کی بنالم نمی پرسی از حالم

دل خون خون اشک میریزه می خونه

دل دیوونه

همه ترسم همینه که تورو من نبینم

دیگه از باغ لبات گل بوسه نچینم

دلا تا کی بنالم .

 

تقدیم به تو که از دوریت مردم

+نوشته شده در پانزدهم آذر 1386ساعت14:24توسط نسیم |
پشت در بسته!!!
تا حالا شده  از بس حرف زده باشید که طرف حوصله اش سر رفته باشه و هی مرتب خمیازه بکشه؟

یا اینکه از بس پررویی کرده باشید و اس ام اس داده باشید که طرف موبایلش رو خاموش کنه ؟

بد حسیه نه؟

خوب من الان همون حس رو دارم.

خوبه، که درکم می کنید....

دراین مواقع چکار می کنید؟

.

.

.

من که به خود میگم :آی بسوزی بی کسی و تنهایی...آی ...

توجه توجه :

یه عذر خواهی جانانه از کسی که باز قدرش رو ندونستم و فکر کردم تنها هستم .منو ببخش عزیزم که باز هم زود قضاوت کردم (مثل همیشه )باورکن آدم شدم ...نمی خواد بگی کی ؟

پس کی آدم میشی ؟میشه لطفا تو فونت بالا را هرگز نداشته باشی و نتونی بخونی؟؟خواهش می کنم

.

.

توضیح اینکه :عزیز من در جلسه بودو اس ام اس های بی موقع من باعث مزاحمت شده بود ومن زود قضاوت کردم .

دوستت دارم به اندازه ی تمام قضاوت های زودهنگامم که کم نیست

+نوشته شده در چهاردهم آذر 1386ساعت15:39توسط نسیم |
سلام

... همين ديشب
يک ستاره داشت گولم می‌زد
خودت که می‌دانی
من ساده‌ام.
پرسيدم چه‌کارم داری؟
گفت بيا خوابِ سيمرغ ببينيم.
... من نرفتم
می‌گويند کوهِ قاف جن دارد!


عيبی ندارد
يک روز گريبانِ خود را خواهم گرفت
و به او خواهم گفت:
در خوابِ هيچ کبوتری
اين‌همه آسمان، گلگون نبوده است!


و من زير همين آسمان بودم
و من فکر می‌کردم
خوابِ آينه می‌بينم،
اما وقتی که صبح شد
سايه‌ی درختی از دور پيدا بود!

 

***سید علی صالحی

 

این روزها هم کامپیوتر ندارم هم اینکه کمی تا قسمتی رفته بودم هواخوری  نمیگم جاتون خالی اما بایاد کسی دلم خوش بود که همه کسم هست.این شعر رو خیلی دوست دارم امیدوارم لااقل ۱بار بخوانیدش .

 

 

+نوشته شده در دوازدهم آذر 1386ساعت21:54توسط نسیم |
بارون
بارون که میاد یه جور ناجوری دلم می گیره !ویه حس خاصی به من دست می ده از همون حس ها یی که گیجم می کنه ...اونوقت که هی فکر می کنم و فکر میکنم که ببینم این چه حسیه !!!مثل همون حس گم شده ای که بهت گفتم از دیدن عکس جاده ی کندوان به من دست داده و تو چه خوب برام تفسیرش کردی ...!راستش به خودم حق دادم که اینهمه دوستت داشته باشم آخه بدون اینکه من چیزی بگم تو منو حس می کنی و احساسم رو می شکافی و میذاری کف دستم ...کاری که هیچوقت از کسی ندیدم تا حالا ...نمی دونم شاید بین ما به قول تو فاصله باشه یعنی نبوده، ایجاد شده اما من ازته  دلم خرسندم که اینهمه خوب احساسم و می شناسی ...یادته می گفتی اگه احساست و ازت بگیرند یعنی صفر ...؟خوب آره در واقع تا من بهت گفتم نسبت به دیدن اون عکس یه حس گیجی دارم برام همه رو گفتی .یعنی وقتی داشتی می گفتی حس می کردم این خودمم که تو آینه دارم با خودم حرف میزنم .از صخره هاش گفتی و از دلهر ه ...از انتها گفتی و از اینکه میشه  انتها رو دیداگر نحوه ی دیدمونو تغییر بدیم ...و اینها همون چیزهایی بود که من می خواستم بگم ...

اما بارون ...دوباره همون حس گم شده اومده سراغم ...یه جور دلتنگی خاص ...یه جور طلب کردن کسی یا چیزی ...؟!!میشه بقیه شو تو بگی ؟؟؟.....................................................................................................................................

....................................................................................................................................

........این جا خالی  هارو گذاشتم تا تو پرش کنی احساسم رو تو بارون و تفسیر کن .

نکته:

.

.

.

۱-بازم خونه ی کسی هستم و کامپیو تر مجانی...همین الانه که لو برم و بیرونم کنند

۲-ازهمه ی  دوستانم که اینجا می آیند  یه عذر خواهی جانانه دارم باور کنید در اولین فرصت به وبلاگ هایتان خواهم آمد و عرض ادب می کنم البته اگر این سیستم راه اندازی شود !!!.

۳-راستی بهت گفتم ؟؟

۴-راستی اين جاده تا انتهای جهان
چند منزلِ آشنا با آواز آدمی دارد؟

+نوشته شده در هشتم آذر 1386ساعت23:56توسط نسیم |
خدایا ممنونم
من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم

نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

نکته:

.

.

.

۱-شما هم مثل من تعجب کردید ؟اما من نمی تونم هیچی یگم آخه بعدش میگه دیدی بی ظرفیتی؟!!!

۲-راستی این کامپیوتر من بازی در آورده الان هم مزاحم بی اجازه ی یکی از بستگانم هستم

۳-اما این خوشنویسی وذوقش و استعداش عجب معجزه ای می کند

۴- با عجله ای که دارم فقط بگم دوستت دارم به اندازه ی همه ی دوست نداشتن های تو و به اندازه ی همون قول های که هرگز نمی توانی بدهی !!!!

۵-ولی من دوستت دارم و می دونم اولین جمله ی تو مال من هست حتی اگر به دست من نباشد

+نوشته شده در هفتم آذر 1386ساعت22:35توسط نسیم |
جاده کندوان از زبان تصاویر
جاده کندوان و ...برف زود هنگام که نه زیبای پاییزی...رنگین کمان زیبا ...

واین همه !!!!!!!راستی که دست عکاسش درد نکند !!!!مثل همیشه تک هست در همه چیز .

کاش منم میدیدم این رنگین کمان رو ....

 

برف بازی ...می چسبید ..

اینم جاده ای که هنوز برای دیدنش ....

+نوشته شده در پنجم آذر 1386ساعت0:22توسط نسیم |
حرفی نیست..خب!


يعنی ما در مظانِ همين سادگی‌هامان

راضی به لرزش لبی در گفتگو نبوده‌ايم!؟


حاشا مکن ای شوقِ باکره!

به وَلای آن دقيقه‌ی جادو،

ميان زادن و مردن،‌ حرفی نيست!

 

***سید علی صالحی

- آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟


+نوشته شده در یکم آذر 1386ساعت14:19توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ