تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دلنگرانی ؟وقتی می دانم تو با منی
من هیچ گاه با نیاز خود خو نکرده ام
من هیچ گاه به نیاز خود خو نکرده ام

بی آنکه هرگز بی نیاز بوده باشم

من به چیزی نگاه می کنم

به چیزی عشق می ورزم

که همیشه نیاز مند اویم

من سیاره ای را دنبال می کنم

که زیباترین و کمیاب نرین سیاره است

من به سوی آسمانی دست دراز می کنم

که خورشیدش نه تنها باعث ناراحتیم نشده بلکه

با امیدش سرطان مرا بهبود بخشیده

سرطانی که نزدیک بود مرا از پای در آورد .

وستاره اش با تما م نور افشانی اش مرا

واین خانه ی نکبتی ام را که تنها پناهگاه

 فعلی من است

برایم قابل تحمل ساخته

تا آوار آن بر سرم خراب نشود

نمی دانم چی نوشتم شعر بود یا مهر!!!اما هرچه بود از دل بود .!!!

هرچند کاش همیشه اینجا بود تا می توانستم این یخبندان تن را تحمل کنم و کمی تاب بیاورم تا زمستان تمام شود .هرچند که از جاده همیشه ترسیده ام واین جاده ها ولم نمی کنند .هرچند که از نگاه ترسیده ام واز آن فرار کرده ام اما می دانم با همه ی این ترس ها چیزی در من می جوشد که فراتر از آن است ...من عشق می ورزم ...به خودم ...به ...من به زندگی عشق می ورزم ...و می دانم دیگر هیچ کس وهیچ قدرتی وهیچ طنابی مرا از زندگی وا نخواهد رهاند ...من با چشم خوود معجزه را دیده ام .

+نوشته شده در سی ام دی 1386ساعت21:33توسط نسیم |
منم سارق شدم به همین سادگی!!!
با یک شکلات شروع شد
من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت دوستیم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم:نه نه نه نه تا نداره
گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ
باز هم با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم
گفتم باشه تو بزار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم
میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟
میگفت مواظبشون هستم
میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!

یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بیست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداهافظی کنه
می خواد بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم اون بر نمیگرده
یادش رفت به من شکلات بده
من که یادم نرفته شکلاتشو دادم
تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش
یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره
مثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟


نکته:

.

.

.

.۱-مطلب بالا رو از این وبلاگ  کش رفتم!!

۲- نمی دونم چرا جدیدا از سرقت ادبی اینهمه لذت می برم البته این رو که برای شوخی گفتم اما واقعااز بعضی مطالب بسیار خوشم می آید و احساسم را فقط همان مطلب ادا می کند در نتیجه بهتر می بینم که خود همان مطلب را بگذارم .

۳-در مورد مطلب بالا هم به نظر من هم عشق و دوستی تا ندارد حتی اگر به جدایی کشیده شود .به نظر من این جدا شدن با یک خداحافظی نمی تواند تای یک دوستی باشد

۴-آفتاب جان مطمئن باش برای تو هم مثل عشقت برای هیچ دوستی تا وجود ندارد مگر اینکه این دوستی تبدیل به دشمنی و عناد شود .

+نوشته شده در بیست و نهم دی 1386ساعت15:43توسط نسیم |
وای باورم نمیشه
تو شوکم هنوز ،نه باورم نمی شود!!!

نکنه یکی بیاد و منو از این خواب شیرین بیدار کنه !!

تو بگو آیا من خوابم؟

اگر خواب است بگذار تا ابد بخوابم !!!

اگر یک رویاست بگذار برای همیشه این رویا تکرار شود.

خدایا ...

چرا به بزرگی تو ایمان ندارند

خدایا سپاس می گویم تورا

آره ،عزیزم احساس من هم همان است وای ...وای ...

مگر می توان چیز دیگری گفت ؟

به جز اینکه ،هر لحظه اش واقعا شیرین بود .

چقدر خوب است که تو :اینی همینی !!!

دوستت دارم.

 

نکته:

.

.

.

۱-به دلم افتاده بود که لحظه ی دیدار نزدیک است

+نوشته شده در بیست و هشتم دی 1386ساعت22:22توسط نسیم |
خداحافظ
خداحافظ گل لادن   تموم عاشق ها باختند

ببین گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختند

خدا حافظ گل پونه  گل تنهای بی خونه

لالایی هات دیگه خوابی به چشمونم نمی رسونه

توی این شب های تودرتو خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره میباره از هرسو

خداحافظ گل مریم  گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نمی دونی چه دلتنگم ازاین خواب زمستون

تو که بیداربیداری بگو از شب چی می دونی؟؟؟

 

خداحافظ

نکته:

.

.

.

۱-بیش از اندازه امید دارم که بی غلط تایپ کرده باشم تا بهانه ی دیگری به کسی جهت فرار از بیان اصل مطلب نداده باشم !!!

۲- از من پرسیده می شود چرا قسمت نظر خواهی را غیر فعال میکنم پاسخم اینست من اگر نوشته ای از جایی نقل و قول کنم نمی خواهم دوباره به نقد کشیده شود چون بارها این نوشته ها و شعرها و شاعران به نقد کشیده شده اند اینها را می نویسم چون از خواندنشان واقعا لذت می برم وبا آنها ارتباط خاصی بر قرار می کنم .اما اگر متنی از آن خودم باشد مسلما دوست دارم نظر دوستان بسیار عزیز و خوبم را بخوانم و بک نوع اشتراک مساعی یا به قولی همدلی و همدردی را حس کنم .در  هر صورت از هر کسی که میاید و می خواند و نظر میدهد یا نه ،سپاس گزارم ودستتان را می فشارم      نسیم

 

+نوشته شده در بیست و هفتم دی 1386ساعت12:9توسط نسیم |
راست میگن که خیال گفتن نداری؟
می گویند تو از اولش هم خیال دیدارنداشتی اما من به ساعت زمان چشم می دوزم ،قدری

دیرشده است  همین،اما تهمت هرگز نگفتن وعده ی دیدار  هیچگاه به معصومیت چشمان نازتو وارد نیست،بی وفایی به تو نمی آید ،در چشمان تو یک خبر است آن هم لحظه ی دیدار...فقط کمی دیر شده است همین...

...اما من دوست دارم این انتظار را ...من خیلی غیر معمولم مثلا دوست دارم وسط بر ف ها بشینم و هویج بستنی بخورم...

یا اینکه درست در وسط چهاراه بشینم و ببینم اینهمه ماشین کجا می روند ...

کاش می توانستی با این کلمات جمله ای بساز :

برودت-سرما-ماندن -رفتن-هویج بستنی -لبخند - تظاهر - شیرقهوه -تنبلی - کسالت - تمسخر - دنبال بهانه گشتن -رفع تکلیف - فرار - آب خنک -...

نه تو فقط کمی دیر کردی در گفتن اینکه می توان لحظه ی دیدار نزذیک باشد...

 

آه،ای عشق تو درجان وتن من جاری

 

دلم آن سوی زمان

باتو آیا دارد

- وعده ی دیداری؟؟

-چه شنیدم ؟

تو چه گفتی؟

-آری؟!

 

نکته:

.

.

.۱-دوستی ایراد گرفت که آب هویج بستنی را می خورند نه هویج بستنی رو ...

چه اهمیتی داره ؟؟

نمی دونم آیا در اصل قضیه چیزی عوض میشه؟؟؟

بی خیال ...من همیشه پر غلط بودم

من خود غلطم!!!!

+نوشته شده در بیست و پنجم دی 1386ساعت21:28توسط نسیم |
همیشه نمی شود بخشید حتی اگر ...
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی!لاک پشت آهسته آهسته می خزید...دشوار و کند...و دورها همیشه دور بود..سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری سخت به دوش می کشید...ناگهان پرنده ای در آسمان پر زد...سبک!..و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست...کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی...من هیچگاه نمی رسم...هیچگاه! و در لاک سنگی خود خزید ...به نیت نا امیدی...خدا سنگ پشت را از زمین بلند کرد زمین را نشانش داد...کره ای بود کوچک!...و گفت:نگاه کن! ابتدا و انتها ندارد...هیچکس نمی رسد ...چون رسیدنی در کار نیست...فقط رفتن است!حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای!...و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاک سنگی بیش نیست!تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی .. پاره ای از مرا...پس همچنان برو...

نکته:

.

.

.

.

۱-منبع متن بالا از این وبلاگ است.

۲-بعضی وقتها بعضی از آدمها (که خودم هم شامل شان می شوم )کارهایی می کنند که واقعا جبران ناپذیر است و بعد با یک کلمه می گویند یعنی یک واژه ی رایج:ببخشید!!!

اما آیا همیشه می شود بخشید؟

پس اون بار سنگین که با عملکردشان بر روی دل پدید آورده اند را چگونه باید تحمل کرد؟

می شود فراموش کرد ،می شود بخشید .اگر دل بزرگ داشته باشی و مثل اون لاک پشت ببینی که زمین با همه ی اون بزرگیش چقدر کوچک به نظر میاید!!!

۳-من این دل رو دارم ....دلم به وسعت ...نمی دانم شاید خودخواهی باشد اما دلم به وسعت دریاست یا شاید بیشتر ،زود می بخشم ولی برعکسش هرگز فراموش نمی کنم ...

۴-شما چطور؟تا حالا چندبار گفتید ببخشید؟وتا حالا چندباردل دریایی شده اید؟

منتظر پاسخ هستم                               نسیم

+نوشته شده در بیست و چهارم دی 1386ساعت14:13توسط نسیم |
بدون شرح

این بار نیز تفسیرش با خودتان است !!!

نکته:.

.

.

منبع  تصویراین وبلاگ می باشد که از مدیر وبلا گ ممنونم .وبلاگشان تصاویر زیبایی دارد سر بزنید پشیمان نمی شوید .

اینم عکس برای کسانی که می خواستند !!!

+نوشته شده در بیست و سوم دی 1386ساعت14:8توسط نسیم |
کوچه بن بست زندگی شما چگونه است؟!!!!!
چقدر بده که ما آدمها در کوچه هایی زندگی می کنیم که نمی دونیم انتهاش کجاست و در این نهایت چی می گذره؟نمی دونم شاید باید نمی گفتم(ما)...

امروز من و سارا ومریم تصمیم گرفتیم بریم ببینیم این انتهای کوچه ی ما به کجا کشیده میشود (قابل ذکر است که ما سال هاست اینجا زندگی میکنیم و ابتدای کوچه تابلویی زده شده به این مضمون :کوچه ی بن بست ...)

از آن آنجایی که طول کوچه ی ما طولانی هست ،در اواسط آن به خودمون می گفیتم بهتره برگردیم :فقط بن بسته !!!

اما برف و زیبایی آن و نا گفته نماند دیوانگی ما باعث شد که ادامه دهیم .

وقتی تقریبا به آخر کوچه رسیدیم باورتان نمی شود منظره ای بسیار زیبا دیدیم .دشت بزرگی پر از برف و در سمت چپش جنگلی با درختان انبوه و رودخانه ای که از پای آن می گذشت

واقعا در جاییمان خشکمان  زد!!!

این همه مدت اینجا زندگی کنی و آن وقت ندانی درست کنار خانه ی تو منظره ایی به این زیبایی را خدا آفریده است !!!

مبهوت شده بودیم و کلی فلسفه ی ما هم گل کرد !!!

همان لحظه به فکرم رسید که در زندگی همه ی ما همین طور است گاهی دنبال ایده آل ها ی خود تا کجاها میرویم در حالی که این ایده آلها بیشتر اوقات واقعابه ما نزدیک هستند .

به قول سارا:آب در کوزه بودوما تشنه لبان می گشتیم.

نظر شما چیه؟

انتهای کوچه ی شما به کجا ختم میشه ؟

مطمئن باشید یک بن بست همیشه بن بست واقعی نیست !!

اینو من بارها تجربه کرده ام .

نکته:

.

.

.

.

۱-آیا خبر داری مسیری که داری طی می کنی به چه انتهایی خواهد رسید؟؟؟

۲-آفتاب جونم و شهریار خوبم :

مشکل گربه ها حل شد .برایشان جای گرم ونرمی درست شده و غذایشان هرروز به راه است البته به توصیه ی یک دوست دامپزشک تا زمانی که هوا گرم شود که میاید و از من تحویل می گیرد .

۳-یک تذکر دوستانه :

این دنیا (دنیای مجا زی که من دوسش دارم)جایی که از شادی هم شاد شویم از ناراحتی هم اشک بریزیم ،بغض که می کنی بغض کنم ،سر هم هوار بکشیم،گاهی قهر کنیم و بعدش هم یه آشتی قشنگ (مثل شهریار و آفتاب)،مشورت کنیم وبهترین راه رو بر گزینیم ،حرف های ناگفته رو برای دوستان نادیده بزنیم و دوستامونو دوست داشته باشیم و انگار به اونها ازهمه نزدیک تر هستیم دردشون دردمون شادیشون شادیمون ...

اما دوستان عزیزم یادمان باشد که در بحث ها (که من عاشق بحث و جدلم چون نتایج خوبی ازش درمیاد)حرمت ها باید حفظ شود .مبادا دلی شکسته شود و قلب ظریفی به درد آید باهم مهربون باشیم و نظرمون بدیم وبه آزادی نظر احترام بذاریم و به همه حق بدیم که حرفشونو بزنند عین یک دوست آره یک دوست...

۴-باور کنید از داشتن دوستان خوبی مثل شما واقعا شادم پس تنهام نذارید چون با شما هرگز احساس تنهایی نمی کنم هرگز

۵-آخ نفسم تورو هم یادم هست مگه میشه آدم نفسشو یادش بره ممنونم که دیشب جور منو کشیدی :دوستت دارم اختصاصی .

*راستی شهریار وآفتاب بایدقول بدن  همین جا آشتی کنان شان را جشن بگیرند !!

+نوشته شده در بیست و دوم دی 1386ساعت19:9توسط نسیم |
من و گربه ها ی زیر شیروانی
پشت بام خانه ی ما چندتا گربه زندگی می کنند گربه های زیر شیروانی (البته جدا از آن فیلم زیبای گربه های زیر شیروانی)...

دیشب دیدم که سروصدای عجیبی از اون بالا میاد!!!کسی هم که خط منو نمی خونه ونمی ره بالا یعنی این زحمت رو به خودش نمی ده .ناچار شدم نردبان رو بیارم و دل به دریا بزنم و برم بالا (قابل  توجه کسانی که منو می شناسند )...

خلاصه با سلام و صلوات رفتم بالا ...راستش تاریک بود کمی هم وحشتناک چون شناختی از اون بالا نداشتم اما با روشن کردن چراغ قوه کمی بهتر شد ...

نزدیک لوله های بخاری دوتا گربه بااون چشماشون منو نگاه می کردند عجب برقی داشت چشماشون...نیما از پایین داد می زد که چرا رفتی؟وسارا التماس می کرد که گربه هارو بیرونشون کن چون واقعا صداهای عجیبی تولید می کنند وآسایش را ازم گرفتند ...خلاصه صدای کسانی که پایین بودند با برق چشمان گربه ها در هم آمیخت .حس التماس تو نگاه شون موج میزد...

از طرفی واقعا از گربه و خصوصیات و خصلت هایش بدم میاد واز طرفی یاد بیماری نیما می افتادم که دکترها گفته بودند از نوعی پشم گربه ایجاد شده است...مانده بودم در سر دورراهی

دراین هوای سر د زمستانی آیا باید بیرونشان می کردم تادر سرما به حال خودشان فکری بیندیشند ؟ تصمیم گرفتم بیرونشان کنم ودریچه را با تخته و میخ ببندم...

به طرفشان حرکت کردم .میومیومیو...

ای خدا دل لعنتیم بدجوری لرزید...

به حال خودشان رهایشان کردم وفقط بالا را طوری مرتب کردم که با رفت و آمدشان ایجاد سروصدا نکنند ...

نکته:

.

.

.

.

۱-بعد پایین آمدن سرو صدای زیادشان واقعا پشیمانم کرد!!!

۲-شنیدن سرزنش سارا ...بیشتر دچار تردیدم کرد.!!!

۳-یاد کارتون گربه های اشرافی بازم مرا دچار دودلی از آن طرف انداخت...

۴-راستش گنجشک عزیز یاد گربه ی شما هم افتادم وگفتم این دختره چطور باهاش میسازه!!!

حالا از شما می پرسم در این گیرو دار سرما ،برف،بی آبی ،بی گازی ،بی نانی...من باید با گربه ها چکار کنم؟؟

تورو خدا نگین برو بابا دلت خوشه ها ...اگر یک شب مهمان من باشید خواهید فهمید مشکل مشکله و گربه و آدم نداره...

اماچاره چیه؟؟!!!

***آخه اینم اسمه مثلا آفتاب برای عشقش اسم جوجو را انتخاب کرده یا این گنجشک وگربه ..بچه ها چطور با اینها سر می کنید؟

یکی تون به من بگه چکار کنم؟

***راستی من منظورم متولدین سال گربه نیست خصوصا یکی شون که تو قلبم جا داره .

+نوشته شده در بیستم دی 1386ساعت18:5توسط نسیم |
بدون شرح...

 

خودتان تفسیرش کنید ...در واقع تفسیرش با شماست

 

هرچند که برای من حرف ها دارد                    http://akramrazai.blogfa.com/        

+نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت0:16توسط نسیم |
چمدان
چقدر برای بستن چمدان وخاموشی چراغ

بهانه آورده بود!

کلید کهنه در دستش بودو

باز پی چیزی شبیه بستن گریه به باران می گشت

انگارهیچ میل روشنی به امکان تشنگی نداشت

ازآب ها،آینه ها،آدمیان و

آرزوهای دورشان بریده بود

نگران می نمود

یک جوری دلواپس گلدان یاس و ابایی و نیلوفر

هی در مرور یک دو خاطره ...قدم می زد

حتی قدم های خسته اش را

تا کنار جدول شکسته ی کوچه شمرد

یک لحظه آمد که برگردد

یک لحظه ماند و گمان کرد

عطسه ی دور ستاره ای را شنیده است

انگار چشم براه کسی

پی کتابی

چرایی چیزی

هنوز نگران گوشواره های دریا بود

این بار جور دیگری روی دریا را بوسید

گفت:با اینکه رفتن همیشه ی ما

با خواب نیامدن یکی ست

اما من دوباره نزد نزدیک ترین کسانم برمیگردم

یک روزودوزوز سه روز وهنوز...!

پس کی؟

و بسیاری هنوز بر این باورند که دیگر تو

برای بستن چمدان و خاموشی چراغ

بهانه ای نخواهی آورد!!!

+نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت15:45توسط نسیم |
نه،حالم خوب است ...
نه

پرس وجو مکن

حالم خوب است

همین دم دمای صبح

ستاره ای به دیدن دریا آمده بود

باران می بارد

وما تا فرصتی ...تا فرصت سلامی دیگر

خانه نشین می شویم.

********

کاش می توانستم دوریت را به گریه بنشینم

اما اگر امشب گریه کنم معنای دیگری می دهد

فقط به تو می گویم:

برای همه ی امیدی که ازتو وام گرفته ام و برای همه ی حرف هایی که دلم را با خودم آشتی داد

از تو ممنونم

تو معنای گذشت را به خوبی به من آموختی

تو به من یاد دادی که هنوز می شود اعتماد را تجربه کرد

تو به من آموختی می توان دور بود و عاشق ماند

گرچه در گفتار کم فروشی می کنی اما در هنگام بذل محبت جبران می کنی

در برابر تو کی می توانم سکوت کنم ؟

کجا می توانم بگویم که مثل تو بعد تو خواهد آمد ؟

مرا به شادی خواندی و برای اینکار چقدر از شادی های خود گذشتی!!

خیال نکن که ندانستم که برای اینکه مرا به خودم بباورانی چه ها که نکشیدی!!

من اینک تورا دارم و امیدوشادی را همراه آن ...

به تو اعتماد کرده ام و تو محرم اسرارم شدی .اسراری که فکر می کردم همراه خود به گور خواهم برد

امروز بامن شریک شدی در دردهایم

خدایا ممنونم ازتو

واینکه هرچقدر دوستت داشته باشم باز هم کم است من واژه ی زیاد از کجا می توانم بیابم که با آن بگویم دوستت دارم و ستایشت می کنم محبوبم

+نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت23:14توسط نسیم |
کاش منم پیشت بودم تو همون سرما...
اینو جدی می گم وخودت هم می دونی که چقدر دلم می خواست الان اونجا بودن پیش تو ،تو همون سرما ،تو همون برف ...می دونم کاری ازم بر نمی اومد اما همین که احساسم مثل تو بود و از نظر شرایط فیزیکی عین تو به سرمی بردم برام کافی بود.

من برف رو قبلا خیلی دوست داشتم .آدم برفی،گلوله برف به طرف هم پرتاب کردن،تو برف راه رفتن و به رد پاها نگاه کردن و خیلی چیزهای دیگر ...اما الان برف که میاد یعنی :

بی آبی ،بی برقی،بی گازی،وبی تو بودن .کاش همه ی اون "بی" ها بود اما این آخریش نبود امشب تا خود صبح بیدارم تا وقتی دلم آروم بگیره و بدونم دیگه تو سرما نیستی !!!

چقدر دلم برات تنگ شده خدا می داند .دلم برای غرغر زدن هات هم تنگ شده ،برای اون اخم کردن هات،برای لجبازی کردن هات،وبرای خندیدنت که میمیرم براشون ...آ....این برف هم که انگار سر ایستادن ندارد .عزیزم ،نفسم ،عمرم ...امیدوارم الان تو همین سرمایی که هستی دلت گرم گرم باشه و ابنو بدون من نیز بخاری اتاقم رو خاموش کردم تا حس تورو داشته باشم بااینکه حالم اصلا خوب نیست و مرتب ...میارم اما دلم می خواد درست مثل تو تو سرما باشم .

راستی این ترانه ی وبلاگ را هم فقط به  توتقدیم میکنم فقط خودتو که برایم محبوب ترین فردی.

اینم عکس تنها درخت میوه ی خونه مونه که برف رو دیده اسم میوه ی این درخت به زبان محلی" انبوه "اما هرچه گشتم به جز یه کتاب جای دیگری اسم فارسی شو نبود که اونجا هم نوشته بود "ازگیل جنگلی"به هرحال از مشخصات بارزش این است که در فصل زمستان شکوفه می دهد ودر اواخر خرداد به بار می نشیند .میوه اش بسیار خوشمزه می باشد .

راستی مدتیه که بهت نگفتم:دوستت دارم.

چی ؟گفته بودم .!!خوب بازم میگم :دوستت دارم زیاد زیاد .

+نوشته شده در شانزدهم دی 1386ساعت21:59توسط نسیم |
برف
اولین برف امسال بالاخره در شهرم باریدن گرفت ...

هرچند که بسیار بی موقع می بارد (خودت می دونی چرا می گم)

اما چاره ایی نیست باید زیباییش را تصدیق کنم .

 

البته این برف یه جاده ای است که دلم می خواد روزی فقط همراه عکاسش به این سفر راهی شوم

+نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت22:21توسط نسیم |
آغوش
گفت می خواهم بغلت کنم!

پرسیدم :چرا؟

گفت :تا از گرمای تو در این سرما ی خود گرم شوم.

پرسیدم :واگر دلم برای تو گرمایی نداشته باشد چه؟

گفت:گرمای تن برایم بس است!!!

گفتم :اما دلم که منجمد باشد تنم نیز هیچ گرمایی برایت ندارد.

فکری کرد و گفت :تو همیشه سخت می گیری!!!

خندیدم گفتم:وتو هنوز بعد اینهمه سال مرا نشناختی!!!

پرسید:فیلمی که باهم دیدیم نظرت چیه؟

سکوت کردم !!!

گفت:من معتقدم ،که زن هرچقدر هم مورد بی مهری قرار بگیرد باز هم می توان اورا رام کرد!!

سکوت کردم!!!

واوهمچنان گفت....می دانم گفتنش پایانی ندارد .!!!

می دانم .

 

+نوشته شده در چهاردهم دی 1386ساعت22:29توسط نسیم |
سفر در آینه
این منم درآینه،یا تویی برابرم؟

ای ضمیر مشترک،ای خود فراترم!

درمن این غریبه کیست ؟باورم نمی شود

خوب می شناسمت ،درخودم که می نگرم

این تویی ،خود تویی،درپس نقاب من

.........

نقطه نقطه ،خط به خط ،صفحه به صفحه ،برگ برگ

خط رد پای توست ،سطر سطر دفترم

قوم وخویش من همه از قبیله ی غمند

عشق خواهر من است ،دردهم  برادرم

سالها دویده ام از پی خود ،ولی

تا به خود رسیده ام ،دیده ام که دیگرم

از هزار آینه ی تو به تو گذشته ام

می روم که خویش را با خودم بیاورم

با خودم چه کرده ام ؟من چگونه گم شده ام؟

باز می رسم به خود ازخودم که بگذرم؟

 

این شعر را از آقای امین پور به تو تقدیم می کنم شاید پیرو گفتگوی ما هم باشد.

+نوشته شده در سیزدهم دی 1386ساعت18:18توسط نسیم |
بی عنوان

انگار اینجا برام یه جوری محل زندگی دوباره هست .جایی که بتونم فکرمو جمع کنم و دوباره ادامه بدم .نظرات رو فعال نمی کنم چون جیز خاصی نمی نویسم که بخوام برای دیگران ایجاد زحمت کنم تا کامنت بذارند .وقتی نظرات فعا ل میشه یعنی اینکه هرجوریه منو از اومدنتون خبر کنید که واقعا اینطور نیست الان برام .الان من دلم می خواد فقط بنویسم همین .دلم می خواد یه جوری حرف هامو بریزم بیرون پس شما هم فقط دوست داشتید بخونید حوصله تون هم نیومد اشکالی نداره من ازتون توقعی ندارم .از هیچ کس توقعی ندارم جز از یکی .که اون هم با من قهره .باشه بذار اونم راحت باشه زندگی کلیشه ای ما دیگه اجازه نمیده که به همدیگر بگیم چقدر همو دوست داریم .اینو حتی به خودمون فرصت نمیدیم یعنی گاهی خودمون این فرصت هارو از هم می گیریم .شاید هم این مرضه منه که تا می خواد کمی اوضاع خوب بشه فوری می خوام خودی نشون بدم و بگم که منم آدمم !!!غافل از اینکه نه بابا کو تا آدم شدنم !!دکترمو که ناامید کردم .عشقم رو که بیشتر !!!خوب دیگه کی میمونه؟اهان یادم اومد خوب خودم هم از خودم نا امید شدم .همش فکر می کردم می تونم آدم بشم اما دیدی بازم گند زدم !!!

خوب چکار کنم ؟یه کمی عصبی شدم و با همین یکمی اینجوری شد .خدا می دونه اگه خیلی میشد چه از آب در میومد .؟؟

نکته:

.

.

.

۱-باور کن نباشی روزگارم سیاهه.اینو جدی میگم

۲-باکمال شهامت غلط کردم خوبه؟راضی شدی؟

۳-چندبار بگم معذرت معذرت معذرت !!!

۴- حق باتوست آدم نمیشم انگار

 

+نوشته شده در دوازدهم دی 1386ساعت22:18توسط نسیم |
پسرم را عاشقم
باید باران ببارد.

باید باران ببارد بر شاخه های لخت وسنگی خیابان ،برمن که پیر شدنم را آرزو می شوم در این سنم و پسرم را عاشقم.

باید باران ببارد برمن و برپسرم که عاشقی اش را پیر می شوم ،که لبخندش را آفتاب نذرکرده ام .بر پسرم که تنهاییش را بالا پوش آفتاب کرده است و صدای سکوتش آسمان را زلزله ای است.

پسرم را عاشقم ،آن سان که باران را ،خورشید راوفردارا.

پسرم را عاشقم درعصری که اسب ها بایال های یله درباد و کفل های داغدار دره های را می رمند بارعشه ای در مویرگ هایشان فردارا می دود وآفتاب را.

من گلایه نمی کنم عزیزم،

من گلایه زیسته ام ،از کی ؟کجا؟نمی دانم .شاید از کسانی که دهانشان تابوت نامم شده است .از کسی که آوار شدنم را نفس می کشد و ناتوانی ام را جوان می شود .

پنج فصلم زمستان است وتو آنقدر دوری که هیچ زلزله ای شانه هایت را نمی آشوبد.

حالا پسرم گرمتر از همیشه نگاه می بارد تا من حاصل خیز شوم .پسرم را در مقابل دریا قرار داده ام تا شرمندگی اش را پیشانی چروک کند .

حالا که کوه های بلند ،دره های ژرف ،نسیمی که می وزد و باد ی که می رقصد نازنین تورا از من گرفته است من فاجعه ای را به انتظار نشسته ام.

عزیزم:

این وبلاگ از آن توبود و خواهد بود برای همیشه واینک بعد تو تنها پسرم را عاشقم که فراموش کنم می شود بی تو هم زندگی کرد .

خواستم فریاد تورا هم بشنوم اما سخت تر از این همه قبول خود تنهایست نه من پسرم را عاشقم و دردل با او خواهم بود و با یادآوری او تورا از یاد خواهم بر د؟شاید ...نمی دانم شاید ...

کدام اتفاق رخ خواهد داد ؟چه خواهد شد که بتواند ذره ای بر این درد و زخمم التیام گذارد .می گویم پسرم را عاشقم چون امروز وقتی چهره ی اشک آلودم را دید برایم همانی شد که باید میشد .می دانم دوباره ازمن دور خواهد شد خیلی دور اما ...یاد اونیز مرا گرم می کند همانند یاد تو که تا دنیا دنیاست از یادآوری تو گرم خواهم شد

نازنینم یادمان نرود که گفته بودیم خواهیم ماند حتی اگر خسته شویم و ببریم .

+نوشته شده در یازدهم دی 1386ساعت20:54توسط نسیم |
nemidonam ke hasti ya na

ama midonam ke dige khastam kardi

dige vaghean khaste shodam az inhame bad bini

khob age mikhay az sharam khalas shio rot nemishe man moghaseram ?

chera enghadr darivari tahvile man midi ?

e age migi mordeshore in dostio bebaran khob be darak

bashe

manam hamino migam

bashe

mordeshore in dostio bebaran

manam atasho be laghash bakhshidam

 hala harjori mikhay benvis

 be hame bego ke man ja zadam kam avordam

boridam

ama be vojdane khodet chi mikhay begi ?

ama man kotahi nakardam ke mostahaghe on harfha basham

hichvaght to nakhasti mano befahmi ke hich natonesti mesle ye doste khob bashi are doste khob cherasho khodet midoni

chon tamame karhaie ke khodet saram miyario baraks mikonio minvisi to weblog

are man boridam khaste shodam

 alan daram eteraf mikonam

 dige khiyalet rahat bashe man na zang mizanam na sms midam age cheshmo goshet ham dard gereft behtare ke donbale elatesh bashi chon yaghinan entezare didane smse man ya shenidane sedaye man nabode chon man in bahaneh ro na dastet dadeh bodam na az in be bad midam

be ghole khodet bye

اینهارو گذاشتم که بگم می دونم من مقصرم .وحالا و همیشه هم می گویم من ظرفیت اینجور دوستی را نداشتم ...

خواستم بدونی یک طرفه نمی نویسم ....همین...

+نوشته شده در یازدهم دی 1386ساعت14:26توسط نسیم |
ای خاک بر سر این دوستی
اگه دوستی اینه ،که از بس منتظر شنیدن صداش باشی که گوش درد بگیری و از بس چشمت به گوشی تلفن باشه که اس ام اسی ازش ببینی به چشم درد مبتلا شی!!

اگه دوستی اینه اگه دلت  بخواد بترکه هم نتونی باهاش دو کلمه صحبت کنی و چاره جویی کنی و قتی هم اس ام اس می دی بی جواب باشه !

از بس گردن کشیدی که ببینی شماره ش افتاده یا نه به گردن درد دچار بشی !!

ای خاک بر سر این دوستی !!

دیگه نخواستم !!!پیشکشش می کنم به همونهایی که ازمن بیشتر دوسشون داره !!

ای خاک بر سر من که اندازه ی یک جو هم براش ارزشی نداشتم !!

علاقه ی خاص !!!هه هه مزخرفه !

من عطای این دوستی را به لقایش می بخشم!!!.

+نوشته شده در دهم دی 1386ساعت17:18توسط نسیم |
نقش ما
تا حالا چقدر به نقش خودتان که در زندگی دارید فکر کرده اید؟بگذارید اینگونه بگویم :تصور کنید زندگی یک فیلم بلند است که همه ی ما بازیگران این فیلم هستیم .خوب در اینصورت شما نقش چندم این فیلم بلند را به عهده دارید ؟جزو بازیگرانی هستید که نقش اول را بر عهده دارند؟یا اینکه رل اصلی را به عهده تان نگذارده اند.؟

من در زندگی خودم همیشه عاشق نقش اول بودم .دوست داشتم یک سوپر استار واقعی باشم ...خوب نشد .به ندرت نقش دوم به من داده شد و بیشتر از همه جزو سیاهی لشگرانی بودم که گاهی دیده هم نمی شوند .تا یک زمانی تلاش داشتم و امیدوار بودم که می توانم بالاخره نقش اول را در زندگی کسی به عهده بگیرم اما حالا دستان خودم را به علامت تسلیم بالا برده ام و اعتراف می کنم که دیگر مرا به بازی در نقش اول یا حتی دوم هم نخواهند دعوت کرد ...الان بیشتر حالت کسی را دارم که در پشت صحنه کار می کند و گاهی هم فقط مسئول تدارکات می باشد .احساس خوشایندی نیست (دور از جون عین خرحمالی  می باشد)هی بدو هی کار کن و آخرش می بینی اسمت را هم در تیتراژ قید نکرده اند.!!!احساس نادیده انگاشته شدن ...این را در همه ی کسانی که با آنها در ارتباطم به و ضوح دیده ام حتی تو نیز در واژه هایت اصلا مرا ندیدی !!!یعنی حتی در کلام هم نخواستی مرا جزو حتی سیاهی لشکران زندگی ات قرار دهی!!خوب ،اولش وقتی این نقش خود را می بیند که اینهمه پست و حقیر است یه بغض ناجوری میاد می شینه تو گلوش و بعد هم که باید با یه لیوان آب به زور قورتش بدی و دیگه دنبال حتی هویت خودت هم نگردی و دلت و خوش کنی به لحظه ها به حرف ها که هی شاید جای و جوری گفته شود و دلت را بلرزاند !!یه وعده الکی به دلت می دی که شاید اینبار دیده شدی و لرزیدنش را به فال نیک می گیری واین دور تسلسل همین طور ادامه دارد !!!!

کجا باید دنبال نقش بدوی ؟نه ،من که تسلیم شدم و دستم را با یک پرچم سفید بالا بردم باور کن به دنبال هیچ نقشی در هیچ زندگی نیستم ...راستش اقرار می کنم منتظر پایان فیلم کسالت بار هستم تا از شر این خمیازه هایت نیز نجاتت دهم ...

نکته :

.

.

.

۱-عجب حرف هایی می زنم ها چی تو قعاتی!!!حالم خوبه؟؟

۲-حالم خوب نیست ،دارم از دست خودم و نقش آفرینی های مزخرفم بالا میارم!!!

۳-راستی شما نقش چندمی هستید؟؟؟

 

http://akramrazai.blogfa.com/

+نوشته شده در هفتم دی 1386ساعت19:54توسط نسیم |
طفلک روح من
تا ساعاتی دیگر به هر مناسبتی ،خواسته یا ناخواسته ،روح خود را در معامله ای کثیف خواهم فروخت .روحم را می فروشم تا جسمم بتواند زنده باشد مسخره است نه؟از این همه پستی و زبون بودن عقم می گیرد .تن به کاری می دهم که میدانم عاقبت به نا کجا آباد خواهد رفت .نمی خواهم در این اضمحلال روحم کسی را مقصر بدانم ...(هرچند که گناه کاران اندک نیستند ).دلم می خواست فقط تو بدانی که به خاطر شنیدن مزخرفات دیگران نبوده (هرچند که تو هم با دادن این پیغام که دیدگاهت رو عوض کن و همه چیز دارد نو می شود و تو دیگر او نیستی واو دیگر آن نیست و از این "با کمال تاسف "شرو ور..ها خودت را جزو همه ی آنانی گذارده ای که فکر می کنند حرف هایشان ذره ای در تصمیم من موثر بوده است ).احساس آدم آحمقی دارم که از حماقتش همه برای او شکلک در می آورند .واو فقط با چشمانی از حدقه به در آمده به اطراف خود می نگرد.لبانش می گوید :شما راست می گویید ولی دلش فقط می گرید .نه،یخ می زند .چون می داند در این برهوت دیگر از طراوت باران خبری نخواهد بود .دیگر دلش نه شعر می خواهد ونه نغمه ی عاشقانه .اورا به زنجیر خواهند کشید روح اورا تسخیر خواهند کرد .!!!اورا به درون سفینه ای خواهند انداخت از این کره ی گل و گیاه خواهند برد به سرزمینی که تا چشم کار می کند یخبندان است و سرما ...هووووسردمه .دستانم یخ زده و کرخ شده .قلبم از آن بدتر دیگر رنگ سبزی و شادی هرگز هرگز نخواهد دید دلداریم ندهید اینجا آخر راه است .

 صدایت نشان می داد که نفسی به راحتی کشیده ای  !!!چرا؟من که هرگز ازت نخواسته بودم خودت را و روحت را با من تقسیم کنی؟خواسته بودم؟چرا مثل دیگرا ن شده ای؟درحالیکه من همیشه تورا از همه جدا می دانم؟

چرا لاقل برای تظاهر هم شده سرم داد نزده ای که شاید از این کابوس بیدار شوم؟

تمام نجاتم را تو می دانستم .در این بیابان برهوت تنها کور سویی که دلم را امید میدادتو بودی ،اما ...وای سردمه ...خیلی احساس بدی دارم ...دهنم تلخ است و دلم دیگر هیچ نوری از جایی نمی بیند .یک سراب بودی

.بودی؟

یه امید واهی بودی؟

بودی؟

اوه واقعا دلم به چی خوش بود؟بود؟....بیچاره من...بیچاره دلم...بیچاره زندگی تباه شده ی من ...

اوه سردمه...خیلی سردمه...

آسوده شدند ...چه کسانی ؟؟همه آنانی که فکر می کنند می توان هر وقت خواستی دیدگاهت را عوض کنی ...دلم بیشتر از خودم برای آنان می سوزد

آه،الان ودر این زمان هیچ چیز جز صدای تو نمی تواند آرامم کند (که آن را هم ندارم...)

هوا سرد است!
به روى بینى‏ام از سقف منزل مى‏چكد باران،
زمین یخ، دست یخ، پا یخ، كمر یخ، سینه یخ، دل یخ
غلط كردم اگر هنگام گرما "اوخ و اَخ" كردم
خدایا!
پاك، یخ كردم

+نوشته شده در پنجم دی 1386ساعت17:0توسط نسیم |
تنفر؟
کجا ی دنیا اسم صبرو تحمل و گذشت و دیدن و دم فرو بستن و ندیدن و به روی خود نیاوردن را تنفر نام نهاده اند؟

آره ،متنفرم ازت...اگه فکر تورو هر لحظه داشتن و به جز تو به هیچ چیز دیگه فکر نکردن اسمش تنفره آره من ازت واقعا متنفرم.اگه به خاطر تو از همه چیزو همه کس گذشتن که نه نادیده انگاشتن شان چون فقط به هوای تو ماندن را به یاد دیدارت بودن واز هم صحبتی با تو لذت بردن را تنفر می نامی آره بدجوری ازت متنفرم...اگه فکر می کنی که وقتی نمی خوام بهت آسیب برسه و برای همین کمتر مزاحمت میشم یعنی اینکه ازت متفرم آره حق با توست.

کجا خواستی نبودم؟کجا خواستی برم نرفتم؟کی حرفی زدی که انجام نشد؟به چه عشق ورزیدی که عاشقش نشدم؟از چی بدت اومد که نذاشتمش کنار؟اینها یعنی تنفر؟؟؟

در حدت نبودم؟

ازت بیشتر بودم یا کمتر؟

اشتباه کردی؟

نباید شروع میشد؟گرفتاری؟سرت شلوغه؟زندگی ات پرفرازو نشیبه؟و...

خوب مگه گله ای کردم؟مگه ازت چیزی خواستم؟مگه توقعی دارم؟

نه من فقط می خوام که منو و احساسم رو باور کنی

این تنفره؟آره متنفرم ازت چون دوستت دارم....

 

اینجارو کلیک کنید شاید بتونید کمک کنید!!!

+نوشته شده در سوم دی 1386ساعت14:14توسط نسیم |
دلخورم ...
خوب آره ،حق با توست دلخورم .از دست تو خیلی دلخورم .نمی دونم دیوارت کوتاه یا بلند به هر حال من ازت دلخورم ...نمی تونم بگم چرا؟اصلا نمی دونم حق دارم ازت دلخور باشم؟حق دارم از دستت شاکی باشم؟باور کن نمی دونم .راستش دیگه سکوت هم جوابگوی احساساتم نیست .دیگه می خوام خودم رو بزنم به اینکه نمیشه مگه زوره !!!!گاهی هر چه تلاش می کنی به بن بست میرسی ...وای که چقدر آغاز ها زیباست !!!یاد اون شبی می افتم که چقدر برایم از احساسات قشنگ می گفتی !!!منظورم همان شبی است که فردایش دیدار در پیش داشتیم اولین دیدارمان...به روی خودمان نمی آوردیم که چقدر دلهره داریم !!!اما داشتیم .!!نمی دونم چرا به یاد آوری اون لحظات هم الان برام به جز کدورت چیزی ندارد .راستش اگر می توانستم حتما با یک پاکن پاکش می کردم !!!خودمو خیلی مسخره کرده بودم مثل الان که همیشه مورد ریشخند و تمسخر تو قرار می گیرم .احساساتم همیشه برایت مسخره بود (حتما بود ).تا قبل از این هرگز به گذشته به چشم حسرت نگاه نمی کردم اما الان می گویم کاش هیچ وقت ،اون کلمه ی لعنتی را بر روی صفحه ی مانیتورم نمی نگاشتم (این نیز بگذرد)...

من نمی گویم از تو به خیلی حرف ها نرسیدم نه برعکس تو به من خیلی چیزها آموختی که بی رحمی و بی تفاوتی از عمده ترین شان بود !!!!!

آه بگذریم ...نمی خوام دیگه به چیزهایی که بر من گذشت فکر کنم راستش دارم می برمت که بایگانیت کنم .

قاطی کردم؟

آره حسابی ....

+نوشته شده در دوم دی 1386ساعت22:36توسط نسیم |
بی خیال...

آره، بی خیال این همه خود را به نادانی زدن .،بی خیال اینهمه دروغ و غربت .بی خیال اینهمه کسالت .بی خیال این شب تاریک غربت زده ی من غریب این دیار ...بی خیال نداشتن ُندیدن ،بی خیال دل تنگی ، بی خیال تنهایی ، بی خیال رویا و خواب و ملال...بی خیال بدهی و طلب چیزهای ناداشته ،بی خیال اینهمه کج فهمی و تظاهر ،بی خیال دوری و فراق ...بی خیال خستگی ...آه خستگی ...بی خیال شنیدن حرف های صدمن یه غاز ...اصلا بابا بی خیال زندگی

چرا کرنباشم؟هان ؟چرا؟چرا کور نباشم؟این چشم ها و این گوشها را برای چه به عاریت حمل می کنم ؟به چه دردم می خورند ؟وقتی قرار است  هر چیزی را همانگونه که باید ببینم یا بشنوم.چه فایده دارد که کر باشم یا نه ؟ببینم یا نه؟

ارزشها را مرده پنداشتیم و خود شدیم ارزش ...!!!!کافیه ...بی خیال ...

بدجور باختیم ...هی دل ...که خبر نداریم !!!!

کجای زمانه قرار دارم ودر این گردون به کجا خواهم رسید؟

 

+نوشته شده در دوم دی 1386ساعت7:26توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ