تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دلنگرانی ؟وقتی می دانم تو با منی
خنده ی تلخ آدمها همیشه از دلخوشی نیست

گاهی شکستن دل کمتر از آدم کشی نیست

گاهی دل اون قدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره

یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره ...

.

.

.

نکته:

۱-کاش بعد شنیدن اتفاقی که امروز برایم رخ داد فقط یک اس ام اس برایم می رسید به این مضمون:

نسیم ،طوریت که نشده ؟خدا رو شکر ..

اما نرسید !!!حتی بعد اینکه خبر را شنید هیچی نگفت ...

۲-به تنهایی خود چه با ایمان تر شده ام ....

۳-من از خودم می پرسم :این همه پرسه زدن تنها تنها برای چیست؟؟؟؟

+نوشته شده در سی ام بهمن 1386ساعت21:0توسط نسیم |
تشکر
ممنون از همه ی کسانی که تصویر را تفسیر نمودند ...

دل انسانها دیوارهی پیچ در پیچی است که رسیدن به عمق آن واقعا نیاز به ظرافت و ارتباط و تعامل ظریف دارد.

امیدوارم ،همه ی ما بتوانیم دل هایمان را پر از صفا و صداقت نماییم واز کینه و عناد خالی ...

+نوشته شده در سی ام بهمن 1386ساعت20:52توسط نسیم |
پیام
دلم می خواد تفسیر خودتان را از این تصویر برایم بنویسید می دونید که خیلی ممنونتون میشم

 

پیام تصویر چیه؟؟

 

+نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1386ساعت21:45توسط نسیم |
بازم سارا ...
اینبار نیز بی خبر از سارا یکی از نوشته هاشو کش رفتم (البته فکر نکنم اگه بفهمه ناراحت بشه چون سابقه دارم پیشش ).حالا این نوشته شو میذارم تا شما قضاوت کنید که حق با من هست که نذارم این نوشته ها تو کمد خاک بخوره ؟؟؟

کنار بخاری درون اتاق همیشه شلوغم نشسته ام .لیوان شیر قهوه ای که به تازگی مونسم شده در کنارم خودنمایی می کند .این لیوان هم از جمله چیزهایی است که برایم بسیار عزیز است و مطمئنم شکستنش مرا به یک دقیقه سکوت یا حتی اندکی بیشتر وا می دارد !

تختخوابم بسیار نا مرتب وچروک است .میز تحریرم بایک ساعت زنگ دار کوچک دوست داشتنی که هدیه ی پدرم است ویک چرا غ مطالعه که احتمالا ارثیه ی بردار است وچندین کتاب که به صورتی نامرتب چیده شده اند ،پر شده است ودر کنار تختخوابم جا خوش کرده ...کمد لباس هایم نیمه باز است و چند تکه لباس بر روی تنها راحتی اتاقم افتاده است ...ساعت دیواری اتاقم هم ،به تازگی مرا ترک گفت انگار دیگر دلش نمی خواست مرا از گذر زمان باخبر کند شاید هم خودش خسته شد از شمارش لحظه ها.مثل همیشه بینمان باشد به پاس قدردانی از او که درتمامی این سالها ثانیه به ثانیه همراهیم می کرد قطره اشکی از چشمانم جاری شد

کف اتاقم هم با چند کتاب و دفتر تزئین شده است ...این است اتاق کوچک دوست داشتنی ام که من روزها و شب هایم را در آن می گذارانم .جایی  که هیچ کجا را به آن ترجیح نمی دهم .جایی که فقط یک در پشتی کم دارد برای فرار های چند ساعته از خانه ...!!!که گاه و بی گاه به سرم می زند ...

اینکه شبی تک وتنها فقط به همراهی سایه ام و دقیقا در این هوای سرد  خوشمزه همدم خیابانهای شهر کوچکم شوم و بیندیشم به آنچه که مرا می آزاراد ویا حتی گاهی به آنچه که دل شاد می کند .به خوبی ها و زیبایی ها به بدها و زشتی ها به هست ها و نیست ها به آنچه که باید و نباید به ماه ،به آسمان ،به باد سردی که سرخی بینی ام را هر لحظه  بیشتر می کند.به درختان لختی که انتظار بهار را می کشند به سر وها نیز.

به گنجشکانی که خوابند به آب ،به دریا،به عزیزانم حتی ،به نا مهربانانم هم...

به آفریدگارم بیش از همه ،به آن عظمت مطلق ،به آن وجود بی همتا و یکتای بی مانند من...و هم چنان بروم و آنگاه که دلم دوباره هوای اتاقم را کرد خیلی زود مسیر برگشت را پیش بگیرم وبه آن خلوتگاه بی مانندم باز گردم بی آنکه کسی بویی از ماجرا ببرد.یک فرار جانانه .فراری که هرگز برایم مقدور نبوده و صد افسوس وهزاران آه که احتمالا هرگز نخواهد بود .

هرچند که در رویاهایی که هرگز مرا ترک نگفته اند همیشه با من بوده است .خدا را شکر که کسی به رویاهای من کاری ندارد!!!

امروز با خودم می اندیشیدم که دلم عجیب تنگ جاده است .دلم هوای جاده را کرده بود یک جاده ی کشدارو یکی دونخ موسیقی وچند خط سکوت ویک دنیا نگاه وپرنده های مهاجر و دهن کجی شان به من...به خاطر آنچه که دارند و ندارند :یک تکه آزادی!

وکوه های البرز وزاگرس ،همسفرانم در طول جاده هایی که پیموده ام ونگاه پر غرور شان به من به خاطر آموختن فقط جرعه ای از استقامت.

وآسمان پر ستاره ی کویر وچشمک های شطنت آمیزش و فروختن فخر شیرینش برای دریای محبتی که معنای حسرت را به دلم می شناساند .

ودریای خزر و خلیج فارس و شهرهای کشورم ،مردمان خوب و بدش ،مردمان ساده ی خوب ،مردمان پر دروغ خمیده ،دختران زیبا ،پسران پرغرور...همه وهمه دلم را صدا می زدند .دلم نیز بهانه شان را می گرفت مثل کودکی بی پناه دامنم را چنگ می زد والتماس پاهایم را می کرد و من نیز چون مادر ی که بر خلاف میل خویش دعوا را جایز می داند اخمی دلگیر کننده کردم و او خودش باقی ماجرا را از چشمانم خواند .

واکنون که می نویسم شب است آسمان با سماجت هر چه تمام تر می بارد خوش به حال دلش .

بالشت محبوبم ،انتظارم را می کشد به گمانم از تاخیرم اندکی دلخور باشد .بهایش یک بوسه است !!بس که مهربان است زود مرا می بخشد .زودتر از دل های غمگین عزیزانم !!باشد که در خواب بینم آنچه را که دوست دارم ....

+نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1386ساعت23:32توسط نسیم |
وقتی نیستی واقعا ....
تورا  به جای تما م کسانی که نشناختم دوست دارم.

تورا به جای تمام روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم .

تورا به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.

تورا به خاطر خودت وهمه ی خوبی هایت دوست می دارم .

.

.

.

نکته:

۱-حالم هیچ خوب نیست !!!جسمم سخت بیمارست وروحم در طلب آرامش ...

۲-می دونم تابرنگردی  نمی تونی اینجارو بخونی پس بهت می گم نه اوضاع چنان هم خوب نیست !

۳-امروز پر بودم از بی حوصلگی!!

۴-کجان کسانی که دم از سیاست می زدند ؟امروز هم اومد ...خوب که چی ؟هیچی ...هذیون میگم!!

۵-هرلحظه احساس می کنم کنارتون هستم ودرست همان حس شمارا دارم ...

۶-خدای من وقتی نیستی واقعا...

+نوشته شده در بیست و دوم بهمن 1386ساعت22:9توسط نسیم |
دلواپس کهرم
مرد بقیه راه را باید پیاده برود ،تاده،تا اسب،علف،خاک،تاآقا .

حمدوسوره ای بخواند و بنشیند آن قدر بگوید ،بگوید،بگوید.تا بشودبه سبکی یک برگ ،یک سایه

تا یک دلگیری دیگر .ودلگیری ابری دیگر که بیاید .بگذرد از خزر ،بیاید بالا ،بخورد به کمره ی البرز ،برگردد.

بیاید بالای سر مرد وببارد روی این همه قهوه ای .ومرد از پنجره نگاه کند ودلش بگیرد وبخواهد راه بیفتد اما نتواند وتنها تمام اضطراب جهان بریزد توی دلش وگلویش تلخ بشود وانگار نه انگار طعم عسل داشت .وبغض گلویش را بفشارد ونتواند بگرید....

.

.

.

نکته:

متن بالا قسمتی از از یکی از داستانهای کتاب همشهری بزرگوارم آقای حسن فرهنگ فر می باشد .

ایشان سالهاست که به تدریس ادبیات در شهرم مشغول می باشند و دوکتاب نیز نوشته اند  متن بالا از کتاب :دلواپس کهرم (مجموعه ی داستان)

وکتاب دیگر ایشان :مثل خواب برای چشم های خسته (رمان )

+نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت20:17توسط نسیم |
http://akramrazai.blogfa.com/
+نوشته شده در نوزدهم بهمن 1386ساعت21:22توسط نسیم |
شوک
نمی دونم تا حالا شوکه شدید؟

خودم جزو کسانی بودم که کمتر دچار شوک و خبرهای ناگهانی می شوم .اما به جرات می توانم قسم بخورم که امشب دچار یک شوک وحشتناک شدم و تازه احساسی را که بعد به

و جود آمدن این شوک به من دست داده متوجه ام ساخت که چقدر ضعیفم !!!

در یک آن احساس سرمای زیاد ،کرخت شدن،تلخی دهان،لرزش دست و پریدگی رنگ ،و تپش شدید قلب ...به من فهماند بیچاره بی او هیچی نیستی اینهمه به خود نناز !!!!

هنوز هم حالم جا نیومده !!!هرچند که در چند ثانیه ای سوتفاهم حل شد اما هنوز قلبم دچار تلاطم است و چنان بر سینه ام می کوبد که فکر کنم راهی به جز نوشتن او واز اوو ندارم !!!

امشب فهمیدم :

که خیلی بیشتر از حد تصورم وتصورت دوستت دارم.

که بیشتر از همیشه برای از دست دادنت ناتوان و ضعیفم.

که اگر هستم واگر نفس می کشم برای اینه که می دونم هستی هرچند که با من نیستی.

که اگر با همه خوب تا می کنم و مهربانیم را هدیه می هم برای این است که می دانم هستی .

که اگر اینهمه مغرورم وکا ر کار می گویم و پز کلاس ها را می دهم برای وجود توست .

که اگر چند وقتی است در فکر سلامتم بیشتر از همیشه هستم فقط برای وجود توست .

که اگر در مقابل همه ی حرف های نامربوط و ظلم هایی که بر من روا می شود با فروتنی سکوت کرده ام از وجود توست .

که اگر بیشتر حاضرم در جمع حضور پیدا کنم و در مجالس شرکت کنم برای اینست که تو هستی .

که اگر حوصله پیدا کردم تا بنویسم برای اینست که می دانم وجود داری .

و اینکه امشب فهمیدم اگر زبانم لال زمانی نباشی نسیم دیگر وجود خارجی نخواهد داشت .

.

.

.

نکته:

اون لحظه تمام اشک ها در چشمم جمع شده بود وهمه می خواستند بدانند پیغام از کی بوه و چی بوده؟

فکرش رو بکن بین یک جمع۱۴-۱۵ نفری که شب آخرشونو می خواستند بگن و بخندند وتو هم خوشحال از رفتنشان بیشتر داد سخن می دادی بهو بزنی زیر گریه ...چی فکر می کنند به جز اینک روانی شدنم را مسلم بدانند؟؟؟!!۱

خوب تلافی ات رو دیدم اما جون من دیگه از تلافی ها نکن بازم گلی به جمال  من که پیغام اشتباهم فقط سفارش خریدهستش و بس ...مگه نه؟؟

+نوشته شده در نوزدهم بهمن 1386ساعت21:3توسط نسیم |
برداشت آزاد
دارم در خیابان راه می روم .درخیابان که نه،درخلا در خلسه ای ناخوشایند .این روزها بی تو بودن ،تمام انرژی مرا از من گرفته است .

من به تو می گویم دوستت دارم وهزار بار به تو دل بسته ام ،جوابت همیشه تکراری بوده :باشه!اما چیزها ی فناپذیر ،شایسته ی دلبستگی نیستند !ما که ماندنی نیستیم دراین دنیا ،پس نباید به کسی وابسته شوی ...وجواب من سکوت بودو بهت و علامت سوالی به اندازه ی دل تنگی هایم و دلبستگی شدیدتر.

من خیلی به تو و حرف هایت فکر می کنم .کاشکی الان این جا روبه روی من نشسته بودی وبه باورهای من گوش می کردی .(اشکالی ندارد در عوض می توانی این سطرها را بخوانی)

به نظر من ،اگر من و تو فنا ناپذیر بودیم ،دیگر دل بسته ی هم نمی شدیم .چون می دانستیم همیشه طرف مقابل مان حضور دارد (کاشکی این طور بود از خدا می خواهم که معجزه ای رخ دهد واین طور بشود:تا همیشه کنار هم!!!)

اما الان ثانیه ثانیه های خاطره ی با تو بودن را مرور می کنم ،نفس می کشم واین روزها که بدون تو دارد انرژی  ام تمام می شود .وقتی به خنده های گرمت فکر می کنم ،کمی توان از دست رفته ام را به دست می آورم ودل بسته تر می شوم حتی وقتی خیلی از تو دورم و هیچ خبری از تو ندارم -من بیشتر دل بسته ات می شوم-!

در حال حاضر فقط یک آرزو دارم و این آرزو تمام زندگیم را تحت الشعاع قرار داده است .من با دیگران می خندم .کار می کنم.خرید می کنم .اما :

درتمام لحظه ها فقط به یک آرزو فکر می کنم :

                                                          "یک بار دیگر ببینمت "!

 

خیلی دوستت دارم ،تویی که به من آموختی عشق یعنی...تو!

 

.

.

.

نکته:

۱-بابرداشتی از مطلب پرستو عوض زاده

۲-تقدیم به کسی که همه ی توانم است

+نوشته شده در هجدهم بهمن 1386ساعت7:37توسط نسیم |
من وتن منجمدم
خسته ام ؟شاید

دیوانه ام ؟حتما

مغزم یخ زده ؟شاید

تنم منجمد شده ؟حتما

درذهنم پر از ترافیک سنگین یک روز کاری خوابیده است ...کار...کار...کار...

برای عدهای صحبت کردن که به جای چشم دوختن به دهانت به صفحه ی ساعت خود نگاه می کنند،گاهی خمیازه ای می کشند و گاهی هم با گوشی موبایل خود اس ام اس(پیامکی)ردوبدل می کنند ...خوب زیاد هم کار آسانی نیست .

این انجماد تنم شاید از همان لحظه ای که در چنین جمع های پا می گذارم شروع می شود !!!

پیوسته و ماشینی شروع به صحبت می کنم حتی مثال هاو حرف هارا هم حفظ هستم ومی دانم الان کی چی می پرسد !!!!

امروز در همان حالی که حرف می زدم پیش خودم فکر می کرم چقدر خوب میشد که می توانستم قدرت خواندن فکراین جماعتی را که جلوی روی من نشسته اند، می داشتم !!

حتما در دل به من بدوبیراه می گفتند یا شاید هم اصلا نمی دانستند کجا هستند ومن چی می گویم!!!

آره ،همان آقایی که الان دوبار خمیازه کشید و یکبار به ساعتش نگاه کرد!!!زبان اونو خوب می فهمم :

-قسط بانک-پسرم هم که این ترم باید ثبت نام شود-قول چشم روشنی خواهر زنم-پول شهریه ی مدرسه دخترم-خرید های عقب افتاده برای تعمیرات منزلم-قرض سوپری-فیش های عقب افتاده -...

-می بخشید ...آقای ...هوش هیجانی رو می شه توضیح دهید؟شما تا حالا دچار هیجان شده اید؟

بیچاره از افکار خود خارج می شود ...

-یکی از خانم ها بلند می گوید :ایشون خودشان نمونه ای از هوش هیجانی هستند .!!!

دستپاچه می شود و با خنده اوضاع را به نفع خودش بر می گرداند ...

.............خیلی احمقی نسیم ...باز هم بدجنس بازیت گل کرده بود ........بیچاره.. برو هیجانات خودت رو کنترل کن .......با این مغر یخ زده ی خود..............

و ادامه......کار...کار....

.

.

.

نکته:

کلاس های زورکی وآبکی ضمن خدمت...

+نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت23:42توسط نسیم |
مشاور خوب من دوستت دارم!!!
کاش میشد به همه گفت :

نه خسته نیستم

نه بی حوصله نیستم

نه دلزده نیستم

تو میدانی که هستم

اما جون من پیش خودمون باشه !!!

نمی خواهم احمقان بدانند که خسته ام که دلزده ام که بی حوصله ام .!!!

می خواهم آنان مرا قوی تر از همیشه ببینند

باصلابت ومغرور

پراز انرژی وامید

آنقدر که مطمئن باشند نخواهند توانست مرا از پای بیندازند

من چون شراره به یک لحظه می سوزم

اما به حال سوخته ام یک عمر خواهم ساخت

.

.

.

نکته :

۱- من بهترین مشاور را برگزیده ام کسی که هرگز نصیحتم نکرد پندم نداد به من گوش داد ودر دردم در شادیم در عشقم در امیدم در ناامیدیم در لحظه لحظه ی زندگیم شریک شد

۲- کسی که مدتها می تواند گوش باشد با کلمه ای دلم را آرام کند در اوج عصبانیتم لبخند را بر لبانم بیاورد کسی من مشاور مدیون اویم چون اورا دارم کسی که می دانم درتنهایی هایم تنها یاورم هست

درس مشاوره نخوانده ولی رسم مشاور را که همانا همدلی است از

هرکسی بهتر می داند

۳-هرگز مرا بی کس رها نکرده وهرگز مخالف من نبوده ودر عین اینکه هیچ وقت کاملا موافقم نبوده !!!

۴-او امروز چنان توانست مرا آرام سازد که بتوانم ۳کلاس طاقت فرسا را با انرژی مضاعف به پایان رسانم وگرنه بعد آن مباحثه سخت بی گمان باید بار دیگر راهی بیمارستان میشدم او مرا دلداری نداد بلکه دردلم بود و با من چنان همدلی کرد که خود بر حقانیتم پایدارتر شدم .

۵-ممنونم ممنونم تورا با هیچ کس و هیچ کس در این دنیا عوض نخواهم کرد .

۶-کاش میشد من نیز اینگونه می توانستم برایش باشم کاش میشد می توانستم ذره ای برایش جبران کنم اما همیشه باعث رنجش و دل آزردگیش شده ام عزیزم یعنی میشود روزی تو هم مرا آنگونه که می خواهی بدانی؟؟

۷- دوستت دارم .

+نوشته شده در چهاردهم بهمن 1386ساعت21:1توسط نسیم |
بفرماییدچای...

 

نمی دونم شما چقدر چای می نوشید؟زیاد وکمش مهم نیست اما این رو خوب می دانم که اکثر ایرانیان به نوشیدن چای بعد انجام کار یا در مواقع صبحانه و عصرانه عادت دارند .

چندروز پیش همرا ه دانش آموزان مدرسه به موزه ی چای لاهیجان رفتم.البته این برای چندمین بار بود که به این موزه که آرمگاه کاشف السلطنه پدر چای ایران نیز می باشد می رفتم .رفتن اینبارم برایم واقعا غم انگیز بود چون یاد صنعت چای می افتادم که چگونه زیر پا له شد واز بین رفت .چایکارانی که تنها محل درآمدشان همین چای بود به روز سیاه نشانیدند .باغ های چای را از بین بردند و به جای آن کیوی وبرج کاشتند!!!

دلم از اینهمه مظلومیت به درد آمد .موزه ای که چند تکه وسایل فرسوده در آن گذارده اند و رونقی ندارد اما باز هم برایم یاد آور خیلی چیزها می توانست باشد .یاد آور اینکه از وقتی این دستگاه های قدیمی از بین رفته و به جایش ماشین های مدرن همراه با چاشنی دوز و کلک آورده شده دیگر حتی یک فنجان چای خوب ننوشیده ام !!!

سرعت جای دقت و طمع کاری جای عشق و ایمان را گرفته است .دیگر چای از چایکاران به ندرت خریداری می شود تا بتوان چای های پراز عطرو اسانس وحقه را ازاونور آب راحتر بیاورند

به هر حال شما رار دعوت می کنم   به نوشیدن یک فنجان چای خوش طعم وخوش رنگ لاهیجان ...

.

.

.

.

دوست عزیزی برایم پیغام خصوصی گذاشته که خودش را معرفی نکرده البته نسبت به من خیلی لطف داشتند اما من فکر نکنم که کاری انجام داده باشم تا مستحق این پنهان کاری ها باشم چقدر خوب است هر کامنتی با نام باشد تا بتوانم جواب لطف تان را بدهم من متن این پیام را اینجا خواهم گذاشت

باتشکر نسیم

متن پیام:

چند تا نکته یا چندحرف دل : سالهاست یاد گرفتم برای اینکه عزیزانم موفق باشن و خدایی نکرده مشکلی براشون پیش نیاد و اینکه بدون من راحت زندگی خواهند کرد از خودم بگذرم . بله سالهاست دو نفر در زندگیم دارن به خاطر من از راحتی و خوشبختی خودشون می گذرند تا من پا برجا بمونم چند چند من خودم مخالف و می خوام هر چه زودتر روز موعود فرا رسد همین نمی خواستم چیزی برات بنویسم ولی دلم دیگه نتونست یه اعتراف دلم خیلی برات تنگ شده همین و بقیه حرفامو طوری دیگه بهت می گم و میرم تا راحت و اسوده باشی و من در سایه خواهم ماند هر چند سرد خواهد بود

تو را دوست دارم .
گاهی از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که در بالای سرت راه می روند . حسودیم می شود آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که تو به خاطر باران دوستش داشتی . گاهی که دیدنت محال می شود به ستاره ها چشم می دوزم که من را به یاد برق نگاهت می اندازد و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شده اند .
وقتی نیستی روحم رود سرگردانی است که احوال تو را از دریا ها می پرسد .
موجهایی که حتی یک بار تو را دیده اند هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند .
پیراهنم از من خوشبخت تر است چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تام تام قلبم می شنود . چه کاروان و چه قطار و چه پرنده های اهنین و هر چه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله ما را کم کند دوست داشتنی است .
مهم نیست اگر حتی همه راه را در خواب باشم . هر که تو را یک بار بیند شاعر
می شود . من از روز ازل شعر می گفتم و آنها را برای فرشته ها می خواندم . راستی پروانه هایی که لای دفتر چه های خاطرات خشک شده اند هم شاعرند . روزهایی دیدار همیشه بارانی است مثل همیشه فراموش می کنیم چتری به همراه بیاوریم و حرف هایمان زیر باران تازه می شوند . در این اتاق در این همه تاریکی چه
صبح دلپذیری جریان دارد . چراغ را روشن می کنم و رویاهایم را بیدار می شوند من حتم دارم دستی که اولین گل سرخ را لبخند ابخند زنان در زمین کاشت خوب می دانشت که یک روز انبوهی از آنها به تو عزیزم تقدیم خواهد شد

تمام زندگیم را به نام تو سند زدم ولی تو آن را به دیگری فروختی .
زندگی مانند جدولیست که جایزه پر کردن آن مرگ است .

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی
اگر من بد بودم و هرگز به روی من نیاوردی
اگر تو مهربان بودی من نامهربون بودم
برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم
مرا ببخش عزیزم

 واقعا نمی دونم کی هستی !!!اما هرکسی که هستی باید بدونی من از آدمی که ترسو باشه و خودش رو معرفی نکنه هیچ خوشم نمیاد بهتره کامنت نذاری یا اگه میذاری حتی خصوصی خودت رو به من معرفی کنی اینجوری من هم می دونم منظورت از این نوشته های واقعا منم هرچند که فکر می کنم اشتباه گرفته باشی !!!!چون من رنگ سبز وخزان رو خوب میشناسم .

+نوشته شده در سیزدهم بهمن 1386ساعت21:32توسط نسیم |
بایادمحاکمه ی امروزم!!
آقا معلم بود وما بودیم و می رفتیم

از لامکانی که نمی دانم کجا آباد نامش بود

از شهرهای مرده در تاریخ

از شوش

از بابل

- آقا معلم پای ما خسته است

یک لحظه بنشینم؟

- نه

تا زمانی که آقا معلم هست باید رفت

من هم اگر مردم ،آقا معلم هست

با کاروان دیگر می آید .

آقا معلم گفت:

امروز یک حرف حسابی می زنم اینجا.

دوضرب در دو می شود چند تا؟

- چار تا

- آقا معلم مال ما شد سه تا!!!

-بچه مواظب باش

حتما یکی آن گوشه جا خورده

تا بوده این بوده

وخواهد بود

چشمانتو درویش کن !ازآن یکی بگذر !

اما بدان!دوضرب در دوتا تا ابد چارتا است

زیرا که ناچار است!!

.

.

.

یک بار هم آقا معلم را با شوکران کشتند

کشتند نه!!

او خویشتن را کشت

من باب این که سنتی باشد

بر نظم

بر قانون

آقا معلم مردنش هم درس دادن بود!!!

.

.

.

نکته:

۱-حتی اگر دهانم را بدوزید با نگاهم نیز درس خواهم داد

۲-کسی چه می داند معنای واقعی سوختن دل چیست؟به خدا ....هیچ کس.

+نوشته شده در یازدهم بهمن 1386ساعت19:24توسط نسیم |
تسلیم!!!
باشه تسلیمم!!!

تو بردی!!!

به همین راحتی !!!

گرچه ،احساسم ،امیدم ،عشقم ،رویاهایم،تمام انگیزه ام برباد شد .

اما شاد باش مثل همیشه تو بردی .

غرورت ،لجبازیت ،حرف هایی که هیچگاه نتوانستی بگویی ویا شاید نخواستی بگویی ،آره همه ی اینها مرا شکست داد !!!

اعتراف می کنم که :تو برنده ای مثل همیشه !!!

راستی که شکست سختی بود !!!

اما حقیقت دارد !!!

من تسلیمم !!!

پشیمان نیستم ولی :

آفرین برتو ،عاقبت موفق شدی .تبریک می گوییم تو هرگز باخت نداشتی عزیزم !!

عالی بود !!!

+نوشته شده در نهم بهمن 1386ساعت21:15توسط نسیم |
دوست ترت دارمت ازهرچه دوست

ای تو به من ازخود من خویشتر

دوست تر ازآنکه بگویم چقدر

بیشترازبیشترازبیشتر

سلام

اینبار می خوام برات نامه بنویسم (تو دلت میگی نیست همیشه کم ور میزنی)باشه هرچه می خوای بگو .می دونم الان دست زیر چونه ات گذاشتی و یه فیگور اخم آلودی گرفتی وداری نوشته هامو نه ببخشید نامه رو می خونی آهان یادم رفته بود اخم هم کردی !!(مثل همیشه)مثل زمان هایی که نمی دونم چته و هی بیخودی گیر می دی و عصبی  میشی!!مثل الان ..مثل وقت هایی که میگی :بازم گند زدی نسیم !!!

نه گند زدنم همیشه عصبیت کرده اما بیشتر از اون دیوونه بازی هامه که لجبازت می کنه !!!.

خوب توهم که حرفه ای هستی در لج بازی !!!دست هرچه لجبازو از پشت بستی !!!

اما باور کنن نمی دونم اینبار داری چه می کنی؟لجبازی هست یا یه بهونه برای خلاص شدن یا جواب ناز خرکی من؟؟من که یادم نمیاد ناز خرکی کرده باشم!!!شاید هم باید بذارم جزو IQبالایی که دارم .آخه این روزها زود همه چیز یادم میره من چه کردم؟؟...نه یادم نیست ...

میشه یه کمکی کنی بگی:(البته لطفا) شما در حال انجام کدوم مورد هستید؟؟

البته تو حتما خودت بهتر میدونی چون من همیشه به عقل و درایت تو اعتماد داشته ام .اما بد نیست منو هم تو جریان امور بذاری ...

                                                                   به امید آنکه یادمون نره ما چرا باهمیم؟؟؟؟

                                                                                           نسیم

+نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت22:29توسط نسیم |
نیاز بی بهانه
من گدایی محبت نمی کنم !!!

من تشنه ی وجودتم ...

من تورا می خواهم تا سیرابم کنی از بودنت ...

من با تو بودن را به بهانه می خواهم تا خود بتوانم بمانم.

من گدایی محبت نمی کنم!!

 

+نوشته شده در ششم بهمن 1386ساعت21:16توسط نسیم |
با تیشه ی خیال تراشیده ام تورا

درهربتی که ساخته ام دیده ام تورا

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سوال    پرسیده ام    تورا

zibai

 

زیباست...مگه نه؟؟

من زیبا پرستم ...تو چی؟؟؟

از عکاسش سپاس ویژه دارم

+نوشته شده در چهارم بهمن 1386ساعت20:28توسط نسیم |
به پیوست گربه های زیر شیروانی!!!!
سارا نگارش بسیار خوبی دارد .اما همیشه از نوشتن طفره می رود .امروز برایم یک اس ام اس (قابل توجه پیامک)که چه عرض کنم یک شاهنامه ای !!!داده که در مورد گربه هایی است که هنوز بالای سقف اتاقش جا خوش کرده اند .منم فرصت را غنیمت شمردم گفتم بهتر است شما هم متن او را ببینید و باز از سر بگیریم قصه ی این گربه ها را ...!!!!

او نوشته بود که:

"امان از این گربه های زیر شیروانی !!

درست بالای سقف اتاق بنده چند گربه ی ولگرد مسکن کردندو با من بیچاره همسایه شدند

که متشکل اند از یک خانم وآقابه همراه چندین فرزندقدونیم قد !

آن طور که از تحقیقات  این جانب برمی آید میان این زوج جوان  رابطه گرم و صمیمی آن طور که الگوی خوبی برای فرزندان خوددر آینده بشود ،وموجب  انس ودوستی وآرامش طرفین باشد  ،اصلاوابدا  حکم فرما نیست.

حتما مایلید بدانید از کجا چنین کشف بی نظیری نموده ام .

کاملا واضح ومبرهن است .

ازجایی که هرشب حول و حوش ساعت ۳-۴با صدای یک جیغ زنانه و جنبشی مردانه نیم متر از تختخوابم می پرم !!وبه خاطر اینکه تا کنون از تختخواب با مخ به زمین سقوط نکرده ام هربار خداوند را شکر می گوییم !

وبه جان همسایگان نیز دعا می کنم که برروی من سقوط آزاد نکرده اند...

اما کاش ماجرا به همین نیمه شب ها خاتمه پیدا می کرد .

از قضا این همسایگان به اصطلاح عزیز بنده وقت وبی وقت نمی شناسند و تمام روز مشغول دعوا ومرافعه ویا هرکار دیگر !(خدامی داند)هستند وآسایش را از این جانب سلب نموده اند .

البته قابل ذکر است که من نیز همانند این عزیزان طالب کانون گرم خانواده هستم ودر این موضوع هیچ جای اشکالی نمی بینم وبه دنبال بی خانمان کردن این دوستان نیستم اما گربه های عزیز بدانند که داشتن کانونی گرم نباید در تضاد با این حکم شرعی یعنی همان احترام به حقوق همسایگان باشد .که نه خدارا خوش میاید ونه بنده اش را .

باری مطلب که به اینجا کشیده شد  به دنبال این فقره در پی  طلب یاری از مادر و سایر ساکنین این منزل رفتم .

اما نمی دانم چرا بعد این همه مدت درست در این زمان حس حیوان دوستی مادر عزیزم گل کرده و با جمله ی "گناه دارند هواسرده کجا برن این وقت سال؟"به همگی فهماند که هیچ اقدامی در این خصوص ضرورتی ندارد !!!

ومن ماندم و این همسایگان نور چشمی مادر !!!"

 

دست یاری به سویتان دراز می کنم...که مبادا اینبار نتوانم از  سقوط آزادی دیگر  جان سالم به در ببرم

 

+نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت13:55توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ