تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دلنگرانی ؟وقتی می دانم تو با منی
تغییر
همه چیز تغییر می کند یا دچار تغییر می شود یا اینکه دچار تغییرش می کنند .

فصل ها ،روزها،ساعت ها،...،آدم ها(جسمی یا نگرشی) ،جامد و هر ماده وحیوان و خلاصه هر چیز فانی ممکن است دچار تغییر شود .

بحث فلسقی نیست پس دنبال همچین موضوعی نباشید روان شناسی هم نیست( توذوقتان نخورد )اصولا من آدمی نیستم که ادعای فلسفه دانی و شناخت روانی مرا بیچاره کرده باشد و مطالب م به گونه ای باشدکه بعدش پزش را بدهم که ای بابا هرکسی که نمیاید وبلاگم منم که هر وبلاگی نمی روم چون بله چنینم و چنان ....نه. اصلا موضوع امروز من یه چیز ساده است (مثل همیشه ).می خواهم در مورد یکی از آفریده های خدا حرف بزنم که استثنا ها کمتر دیده شده است که دچار تغییر شودوایشان کسی نیستند جز پدرم

خوب پدرم کمتر به فناوری جدید و دستاوردهای بشر اعتقاد دارد .

یادم است زمانی که هنوز جوانتر بود و تدریس می کرد(استاد دانشگاه)همیشه با تنها وسیله ی خودش کلی به آن افتخار می کرد رفت و آمد داشت .با تاکسی یا ماشین شخصی به کلی مخالف بوداو همیشه می گفت :دوچرخه سواری سلامت جسمانی اش را هم تضمین می کند !!!(که شاید الان می فهمم که پر بیراه نمی گفته )همیشه آنقدر دقیق بود که همسایه ها و کسبه ی محل ساعتشان را بااو تنظیم می کردند هر ساعتی برای کار خاصی بود !!در نتیجه این رعایت ساعت و نظم و انضباط سبب شده بود که من و دوستانم اورا جناب سرهنگ خطاب کنیم !!!چون مسلما داشتن نظم و رعایت اصول باعث شده بود که عقایدش زیاد با ما که جوان بودیم و طالب تنوع جور درنیاید !!!

فکرش را بکنید سر ساعت خواب ،سر ساعت ناهارو شام و صبحانه و حتی رفتن به حمام و مهمانی وخلاصه همه چیز با برنامه ...گاهی از بس خسته میشدم دلم می خواست فرار کنم واینطوری بود که دیکتاتوری پدرم کماکان ادامه داشت ....

زمانی که در مدرسه ی ما همه می توانستند با خودکارهای رنگارنگ بنویسند من اجازه نداشتم ...من حتی برای حل تمرین هایم اصول خاصی را باید رعایت می کردم خطم باید نستعلیق می بود و لاغیر گاهی از لجش چنان بد خط می نوشتم که خودم هم نمی توانستم بخوانم ...

زمانی که پدر بزرگم فوت کرد (یکی از ملاکین بزرگ بودند)پدر چون اعتقاد به ساده زیستن داشت هرگز دست به زمین هایی که به ارث رسیده بود نزد(هرچند که بعدها به نفع من و برادرم شد)وقتی هنوز کسی نمی دانست موبایل  چیست و ایرانسلی وجود نداشت پدر سیم کارتی داشت که البته هنوزهم  نتوانسته گوشی بگیرد چون معتقد است گوشی موبایل برای سلامتی بسیار خطرناک است ...از او برای سفرهایی که می توانسیم و نرفتیم  گله ندارم و امروز مطالبم را برای شکایت و گله گذاری نمی نویسم حتی دیگر از اینکه اجازه نداد به رشته ی تحصیلی دلخواهم بروم یا ازدواج دلخواهم را انجام بدهم شاکی نیستم اما با آمدن بهار و سال نو یاد مقررات خاص پدر افتادم :

او به سنن و اعتقاداینکه باید این سنن زنده بماند بسیار پای بند بود .چهار شنبه سوری وخرید و خانه تکانی وسفره  هفت سین و سبزی پلو وماهی و دادن عیدی و پذیرایی بسیار خسته کننده ا ز مهمان ....

یادم هست نزدیک سال نو که می شد پدر ماهی می گرفت این جمله ی کلیشه ای را به مادر می گفت :خانم دوتاش رو جدا کن بده رضا ببره خونه ....

.......................................................................

پدر دیشب با من تماس گرفت (تعجب کردم چون اعتقادی به استفاده از تلفن در حالی که می تواند به منزل ما بیاید ندارد )واین جمله ی آشنا را  گفت:

- **خانم ،بیا ماهی گرفتم جدا کن بده به رضا تا برای مادرش ببرد...

خدای من ، حتی کلماتی را هم به کار می برد تغییر نکرده ....او پدر دوست داشتنی برای من نبود اما امروزه برایم انسان والایی ست که مثل او کمتر پیدا می شوند کسی که اصلا با تغییر موافق نیست حتی نمی تواند باور کند دخترش حالا خیلی با گذشته فرق کرده است .

شما چطور ؟آیا به راحتی می توانید با تغییرات کنار بیایید ؟

راستی پدر برای همه اعضای فامیل کارت پستالی می نویسد پست می کند تا سال نورا با خط خودش تبریک بگوید هرچه به او می گویم :پدر جان الان دوره ی اینترنت و کارت های الکترونی هست گوشش بدهکار نیست او معتقد است که همراه خطش احساسش را هم می فرستد واینکه هنوز هم به من عیدی می دهد (البته این قسمت خوب قضیه هست )

نکته:

.

.

.

۱- عزیزم نکنه تو هم به پدرم رفتی که اینهمه با تلفن بیگانه ای و به تماس گرفتن اعتقادی نداری؟؟؟

۲-من وارث خط پدرم اما هرگز نمی توانم مانند او برای کسی کارت پستال بفرستم شاید چون :سر سوزن ذوقی ندارم!!

۳-کاش میشد یکبار دیگر برگردم به دوران کودکیم و پدری را تحمل میکردم که سر ساعت ۶صبح صدایم می کرد:نسیم خانم لنگ ظهره شما خیال بیدار شدن ندارید؟

+نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت17:2توسط نسیم |
عجب قدرتی دارد عشق!
در جهان ،قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند ،واین نشان می دهد که

جهان با همه ی عظمتش ، در برابر قدرت عشق ،چقدر حقیر است و ناتوان .

........................................................................................................................

چیزی قطعا خراب خواهد شد

چیزی فرو خواهد ریخت

چیزی دگرگون خواهد شد

در این مسیر زندگی

چیزی - به عظمت حرمت - که باز سازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه

است...

کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد ،بر زمین انداخت، لگد مال کرد ، وباز انتظار

داشت که همان کاسه ی بلورین روز اول باشد .

من ممنون آنم که تو، هرگز در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر مرا تنها رها نکردی ...

 

.................................................................................

یادآوری تا یادمان باشد که چه مسیری را پیموده ایم

 

+نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1386ساعت16:19توسط نسیم |
خیلی سخته!!!خیلی....
یادمه یه روزی ازش خواستم ،التماس کردم که حتی اگه یه روز دیوونه شدم

و خواستم برم اجازه نده !!!

بهش گفتم پر از تلاطمم ،زندگیم جوریه که خیلی آنی تصمیمات عجیب و

غریبی می گیرم واین اونه که باید هوامو داشته باشه !!!

گفتم :منو که شناختی صد بار لج کردم وقهر کردم پس دیگه این چیزهارو

جدی نگیر لااقل زود کوتاه نیا !!!

گفتم :روزهایی که بدونم تو زندگیم نیست چزو روزهای زن د گ ی م نیست .

می دونه که یادش رو همیشه با خودم دارم .

می دونم که خودخواهم و احساس و غرورش و نادیده گرفتم .

می دونم پل های پشت سرم رو خراب کردم طوری که دیگه گریه هام نیز

اثری نداره ...

اما من گفته بودم نه؟

اون که می دونست نه؟

چی شد که گفت :بهش احترام میذارم و بعد خداحافظ ...

گفت :نمی خواد ردی ازم تو زندگیش باشه !!!

نه ،این رد همیشه با ماست ....

لحظاتش رو در این ۴۸ساعت نمی دونم چگونه گذرونده اما می دونم چگونه گذروندم دارم

همراه خواننده ترانه تکرا ر می کنم :

هر عشقی می میرد خاموشی می گیر د

عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد....

 

ترانه ای رو که قولش رو داده بود و اما هرگز ....

+نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1386ساعت21:28توسط نسیم |
همیشه عشق مرا تا غروب ها برده است
.

.

رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما

.

.

نکته:

۱-مشیری

 

 

۲-سخت بود!قبول دارم که برایم گرفتن این تصمیم واقعا سخت بود اما می دانم که اینبار کابوس هایم تمام شده است!

۳-تا حالا شنیده اید کسی برای اینکه یکی را بیشتر از خودش دوست دارد از او بگذزد؟ ؟عجب سوال احمقانه ای ؟!!حتما شنیده اید

 

۴-بی هیچ غصه ای ودر کمال سلامت عقل و روان (برعکس همیشه)اینبار نیز از او می گذرم چرا؟...نه بگذارید هیچ بهانه ای زیبایی این گذشت را از بین نبرد .

 

۵-من هرگز عیدی را به یاد ندارم که با کسی که دوستش دارم  گذرانده باشم (جدای خانواده ی کوچکم که عاشقانه دوستشان دارم)

 

۶-می دانم بعد خواندن این مطلب بار دیگر به همه ی آنچه که بود و در واقع نبود شک خواهد کرد می دانم ...خوب می دانم شاید لب به دندان بفشارد یا شاید لبخند تمسخر آمیزی بزند می دانم مرا متهم به چیزه هایی در دل می کند که اگر نه همه شاید قسمتی شان واقعیت نداشته باشد ...همه ی اینها را خوب می دانم اما می خواهم پرونده ی این علاقه برای همیشه در قلبم بایگانی شود و دیگر هرگز به کسی اجازه نخواهم داد که این پرونده را به جریان اندازد ....هرگز

۷

-روزی در سالهای دور کسی از من گذشت ومن اصلا معنای گذشتش را در آن زمان نمی دانستم وامروز می دانم که دیر است اعتراف می کنم که "هرکسی نمی تواند بگذرد "

۸

-شاید برای یک مدت طولانی نتوانم پستی بگذارم و مطلبی بنویسم (روح و روانم نیاز به استراحت دارد)شاید هم زود خودم را جمع و جور کردم .من حالا فقط تسلیم کسی می شوم که همیشه از او گریزان بود ...آیا از این تسلیم پشیمانم ؟نه شایداینکه خیلی کسی رو دوست داره از اون گذشته باشه  درد آلود باشد اما راهی را برگزیدم که مدتها پیش باید این کار را انجام می دادم

 

۹-یه  ا عتراف دیگر اینکه:این تصمیم را مدتی می شود که گرفته بودم اما ...شاید بی خبری ها و لجبازی های و...وخیلی چیزهای دیگر مرا مصمم تر کرد که بدانم هرکسی در زندگی خود سهمی دارد وهیچ کس نمی تواند به اجبار سهم کسی باشد !!!

۱

۰- اگر بگویم در این ۲-۳ سال طعم زندگی را بار دیگر چشیده ام گزافه نگفته ام مثل همیشه از بانی این مسئله سپاس فراوان دارم .

۱۱-بگذار او خوش باشد و من از خوشی او بخندم وقاه قاه من اشک هایم را پنهان سازد

۱

۲-نمی گویم می روم چون چاره ای نداشتم می گویم می روم چون این جبر زندگی است و حق انتخاب دیگری نداشتم

۱

۳......واینکه برای آخرین بار از این جمله استفاده می کنم تاکید می کنم برای آخرین بار:

                                    دوستت دارم

+نوشته شده در بیستم اسفند 1386ساعت22:12توسط نسیم |
به تو که می اندیشم...
به تو که می اندیشم

چشمانم را می بندم واز تنهایی خویش سمفونی می سازم:

بی تکرار ،متناوب ،معطر...

به تو که می اندیشم ماه گویی نورانی تر از هر وقتی شده ودر تمامی

شب ها ماه شب چهارده می شود.

به تو که می اندشم ستاره ها با گل و شیرینی به دیدارم می آیند

وبرایم تا صبح چشمک می زنند وبه تابلوی تنهایی ام می نگرند .

به تو که می اندیشم آسمان شب هیچ گاه تکراری نخواهد شد در آن

زمان که تو در ذهنم جریان داری آوای مرغان دریایی را می شنوم .

پاهایم شن خیس دریا را لمس می کند ،باد با لطافت موهایم را

نوازش می کندو عطر یاد تو قلبم را می نوازد .وآن گاه به سمفونی

 که یادت ساختم گوش فرا می دهم .

دیگر روح مرا چه حاجت به همسفری؟

دیگر مرا چه حاجت به دنیا و سرگرمی هایش؟

دیگر چشمانم را چه حاجت به دورنگی و رنگارنگی دنیای اطرافم ؟

دیگر گوش مرا چه حاجت به خنده های شیطانی شیاطین؟

نه،من بی نیاز ترین خلق خدا خواهم بودآن زمان که پرنده ی یاد تو در آسمان

خیال من پرواز کند از شاخه ای به شاخه ای می پرد

لب جویبار می نشیند و آب می نوشد .

من غنی ترین افراد خواهم بود اگر تو نام مرا بر لبانت جاری کنی و نامم را بخوانی

بی هیچ سخنی!

آن زمان که من در دریای چشمان تو غوطه ور خواهم شد دیگر هیچ گاه آرزوی

دریا نخواهم کرد.

عمق چشمانت را بزرگترین اقیانوس جهان هرگز نخواهد فهمید .

ومن می دانم راز چشمان تورا آن زمان که به اوج آسمان می نگری!

من خوب می دانم راز چشمان دریایی تورا!!!

+نوشته شده در نوزدهم اسفند 1386ساعت19:37توسط |
به من چه؟
شنیدم داره بهار میاد ؟خوب به من چه؟

به من چه که می خواد کی بیاد و کی بره؟

به من چه که حالا یه رودی دلش تنگ شده و از سر یه کوهی را ه افتاده که

چی؟

بهاره !!!

خوب باشه ،مگه فرقی هم می کنه ؟

مگه چیزی هم عوض میشه ؟

اصلا مگه مهمه که سرما نباشه و هوا خوش باشه ؟

واقعا چه فرقی به حال من داره؟

شعر زیاد خوندم که توش اومدن بها ر را ستایش کرده اند

اما به من چه که زرد و سبز و قهوه ای و قرمز ...و...و...باشه و یا نباشه

اصلا کل جهان باشه سیاه وسفید مگه بازم فرقی داره !!!

ای بابا ...........برو بهار جان کشکت رو بساب ..........مارو بی خیال  .

...................................................................................................................................

من که کل دنیا رو بی خیال شدم اینم روش

+نوشته شده در هجدهم اسفند 1386ساعت15:10توسط نسیم |
عادت
میونه ی شما با عادت چطوره؟

مثلا عادت به غذای خاصی ،عادت به رختخوابتان ،عادت به راه رفتن به خصوصی ،عادت به خاموشی ،عادت به مطالعه....و...و...

اینجا نمی خوام وارد مقوله ی روانشناسی بشم .اما مسلما بعضی عادت ها خوب و بعضی هم بد هستند

خوب منم عادت کردم :

۱-اول عادت کردم به دوری

۲-عادت کردم بعد مدتی به اینکه نبینمش

۳-عادت کردم به حرف هاش (گاهی خیلی سخت بود )

۴-عادت کردم به لجبازیش

...وکمی بعدترعادت کردم:

۱-به جواب ندادن های پیام هام

...وحالا حتی عادت کردم به نشنیدنش

 

دیدید!!به همین سادگی

به همین خوشمزگی!!!!

من خیلی زود عادت می کنم ،نیاز به تشویق دارم مگه نه ؟

حالا دیگه برام فرقی نداره ببینمش یا نبینمش

بشنومش یا نشنوم

من حالا بیشتر دوستش دارم اما کمتر به او فکر می کنم

چون می دانم دیگر سهم من نیست هیچ وقت نبوده ....

شما چطور ؟عادت به گریه دارید ؟.....

..............................................

http://ellamore.blogfa.com/

+نوشته شده در هفدهم اسفند 1386ساعت22:17توسط نسیم |
این وبلاگ را هم ببینید آپ شده .مطمئنم پشیمان نمی شوید
+نوشته شده در هفدهم اسفند 1386ساعت13:37توسط نسیم |
وحافظ می گوید:
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

                                   تدبیر ما بدست شراب دو ساله بود

زندگی چیست ؟ کجاست ؟
من فقط می دانم زند گی رنگ خداست و خدا آبی نیست، مشکی نیست و
خدا رنگ حقیقت هایی است که در این وادی گم گشته پنهان است .
من فقط میدانم زندگی لحظه ای از بوییدن عشق است .
غم _ شادی _ بخشش ها _ نیکی و بداندیشی ها این همان است که نامش زیباست.
چه گمان می کردی دنیا _ عمر _ آینده همگی یک واژه اند و حقیقت ماییم .
ما اگر زنده به دنیای حقیقت باشیم زندگی هم زیباست.

+نوشته شده در شانزدهم اسفند 1386ساعت7:54توسط نسیم |
پر مثل پریدن
پرزدو رفت

مثل پرنده

مثل همین پرده

که با باد تکان می خورد

ومی رود و می آید

واصلا نمی فهمد که بوی تو را دارد

جارو می کند!

مثل سکوت

آمد و نشست

بین کلماتی

که باید به هم می گفتیم

ونگفتیم.

ویادمان رفت

مثل مرگ

آمدوبرد

تمام آن چیزهایی را

که قاب گرفته بودیم

چه زود باران بند آمد

اما تو نیامدی!!!

 

.......................................................................................................

چقدر باید پرداخت ؟ما هرچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم.

............................................................................................................

نکته:

۱- کاش مثل دوران نیاکانمان لااقل کبوتر نامه بر داشتیم یا مثل سرخپوست ها می توانستیم با دود به هم خبری بدهیم !!!!!!تو اینطور فکر نمی کنی؟؟؟؟

۲-امروز بعد چند ماه یه پیاده روی ۲ساعته داشتم اون هم تو بارون با چتر بسته ویاد تو ....وای دیگه بدون که چهههههه شود!!!!!

۳-اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره ....نه شیر داره نه پستون ....خوب عیدی رو گرفتم وای ببخشید منظور م پاداشه ....دم در بانک تموم شد ...تو عید می تونیم برای اینکه مهمانان ما سرگرم شوند براشون بخونیم :اتل متل توتوله ....

۴-یه جورهایی انگار دیگه کسی حال وحوصله ی وبلاگ خوانی و نداره یا اینکه داره و مثل من تنبل تو کامنت گذاشتن ...بعضی ها هم که از ما بهتران شدند وآ سته می آن و آسته می رن...واوا واه بعضی ها هم پرند از فیس و افاده ...آره دیگه اینجوری هاست که ما هم کماکان می نویسیم برای دل خودمان

۵-هان ،می خواین ببینید سریال باخت های من کجا کشیده ؟ای بابا ،بادمجون بد که آفت نداره گاهی دل من هم بیخود ور می زنه و می گیره به قول بعضی ها آدم که نمی شم ..........

۶-دوروز پیش یکی از دوستان به من م گفت :تو واقعا مخت عیب داره چرا اینطور حا ل و بی حالی هستی ؟منم جوابش و دادم تو که آدم های عادی زیاد دور برت هستند حالا منم یه غیر عادی ایرادش چیه؟گفت:فکر می کنی اگه اینطوری فکر نمی کردم حرف زدن و دوستی با تورو ادامه می دادم!!!

واقعا که ....

۷-خوب در آخر شرمنده ی اخلاقتونم یه کمی هوامونو داشته باشید تا شاید بتونیم این دوران فرسایش و رو هم تحمل کنیم باسپاس

۸-امروز پر بی ربط بودم (ای وای منظورم کلام بی ربطه نه اون بی ربطی که انگار یه جورهایی منو تحریم کرده )چه کنم من اینم همینم (نه بابا من نسیمم )...اصلا بی خیال تا خرابتر نکرده بهتره برم ....

+نوشته شده در چهاردهم اسفند 1386ساعت20:41توسط نسیم |
کاش میشد....
کاش میشد بدانیم که دیگران چقدر ما رو دوست دارند...

کاش میشد قلب و زبونمون یکی بود...

کاش میشد در موقع بود و نبود دوستانمان یکرنگ باشیم...

کاش میشد بفهمیم در دل دوستانمان چیست...

کاش میشد دوستانمان رو خوب بشناسیم...

کاش میشد آدمها هیچ وقت بزرگ نمیشدند، هیچ وقت عوض نمیشدند؛ که بدترین چیز عوض شدن دوستان قدیمی و صمیمی در طول زمان و جلوی چشممان است...

کاش میشد در مورد دوستانمون زود قضاوت نکنیم...

کاش میشد یاد بگیریم که همدیگه رو رنگ نکنیم؛ چون کسانی که دیگران رو رنگ میکنند روزی خودشان هم رنگ میشوند...

کاش میشد یاد بگیریم که قبل از اینکه عشق رو گدایی کنیم، به دیگران عشق بورزیم...

کاش میشد یاد بگیریم که استحکام دوستی ها در صداقته...

کاش میشد یاد بگیریم که چطور ایراد دیگران رو بگوییم، بدون اینکه ناراحت شوند...

کاش میشد یاد بگیریم که در مورد دیگران زود قضاوت نکنیم...

کاش میشد یاد بگیریم که شکستن دل دیگران از هر کاری در دنیا بدتر و آسون تره...

کاش میشد یاد بگیریم که زیباترین درخت، سر به زیرترین درخته...

کاش میشد یاد بگیریم که دروغ نگیم...

کاش میشد بفهمیم که ما بهترین، برترین، زیباترین، بزرگترین، عاشق ترین و صادق ترین نیستیم...

کاش میشد بفهمیم که فقط ما در این دنیا زندگی نمیکنیم...

کاش میشد بفمیم که دیگران هم حق اظهار نظر دارن...

کاش میشد بفهمیم که دیگران دروغ های ما رو متوجه میشن، ولی به روی خودشون نمی یارن...

کاش میشد بفهمیم که حتی ممکنه با یه شوخی هم دوستانمون رو از خودمون برنجونیم...

و ای کاش هیچ وقت خدا را فراموش نکنیم
+نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386ساعت7:32توسط |
آسمون دل منه دیگه گاهی اینطوری میشه...
هی ی ی ی !هم بغض من ،یادمه یه بار گفتی هر کجا باشم ...مال من است و منظورت از این

نقطه چین ها احتمالا همون منظور سهراب بود :آسمان پنجره عشق ،فکر ،هوا ، زمین ...

وقت نداشتی همه رو بنویسی یادته؟

اون روز  چقدر هوا خوب بود .بعداز  چندین روز هوای برفی یه هوای زمستونی  با

طعم ملایم بهار چقدر چسبید !وقتی بهت گفتم و خواستم دلت رو بسوزونم همین جمله رو

گفتی .اون وقت دل من سوخت .دلم سوخت که تو ، تو هر هوایی دلت بهاریه .بر عکس من

که تا آسمون دلش می شکنه و بغض می کنه من زودتر از اون اشک هام جاری میشه اون

وقت دوتاییمون می شینیم و یه دل سیر گریه می کنیم .حالا بدترش وقتیه که من تو همون

بغضم می مونم وبه قول شاملو :

"غروری کودن منواز گریستن پرهیزم می ده "

این طوری میشه که میام اینجا و میگم :

هی ی ی ی هم بغضم .....!

+نوشته شده در دوازدهم اسفند 1386ساعت14:22توسط |
تولد برای باختن!!!
تا حالا شده فکر کنید شما هم مثل من برای باختن متولد شده اید؟

خب ،بد نیست کمی فکر کنید

البته شاید من اینگونه فکر می کنم چون زندگی ام را به سختی گذرانده ام وهر بار رویایی

داشته ام جز درد برایم چیزی به همراه نداشته .

در بیشتر اوقات زندگیم غمگین بوده ام .این بود که به این باور رسیده ام که من برای باختن متولد شده ام.

هرچند که حتی تحمل این فکر سخت است ولی انگار چاره ای ندارم به جز برای پذیرفتنش

وقتی به حوادثی که همین سه -چهار روزه برایم رخ داده فکر می کنم میبینم واقعا من برای باختن متولد شده ام

به هر کس دل بسته ام از من دوری گزید .به هرکس باور داشتم مرا باور نکرد (این شامل همه می شود )

مهربانیم هرگز پاسخ درستی نداشته !!!

زتدگیم واقعا غم انگیز است اما ترحم انگیز نیست .!!!

زحماتم گاهی آنقدر نادیده گرفته می شود که دلم می خواهد بترکد !!!

وابسته نشدم !دل بسته شدم و اکنون سخت حیرانم !!!

راستی که متولد شده ام تا ببازم !!!

دیگر در جستجوی محبت نیستم !!!دیگر دنبال دستی نیستم که اشک هایم را پاک کند و به سرم دست نوازش بکشد !!!هرچند که از  خودم خجالت می کشم اما باید  بگویم دل در گرو محبت کسی داشتن جرم است !!!جرم است؟

دوست داشتن جرم است!!!دل بستن جرم است !!!محبت جرم است !!!

حالا می خواهند بروند تا از دست من و محبت هایم رها شوند ....

نهایت دیدار ما هم که همان بود آنو قت دوری و .....

نه ،باور کردم که متولد شده  ام که ببازم !!!!

.

.

.

.

نکته :

۱-لطفا بر من خرده نگیرید که سخت از دست این دنیا گله دارم !!

۲-..........هیچی  ...........بی فایده است گفتن برای مردن

۳-منم آدمم آخه،منم یه وقت هایی دلم درد می گیره منم یه وقت هایی دوست دارم دادبزنم

گریه کنم و بر بخت بد خود نفرین کنم .

شده یه بار مرحم من باشند؟

شده یه بار گذشت کنند؟

شده یه بار بگن راست میگه طفلک بذار ببینیم دردش چیه؟

ای واییییییییی دارم از بغض خفه میشم !!!

کی به جای توقع اومده حالمو پرسیده؟

کی ازم خواسته که بگم دردمو و کی خواسته درمونش که نه مرحمش باشه؟

............................بذار برم گم شم بابا ......................................

تاوان چیو دارم می دم ؟

.............................................. ...............................

دیگه توانش و ندارم.....کاش لااقل خدارو گم نمی کردم ........

+نوشته شده در یازدهم اسفند 1386ساعت19:18توسط نسیم |
برای تو که اینروزها بی من بودی اما در من غوغا می کردی!!!!

...

 این همه دوست داشتن که روز به روز ازتوانایی واستعدادم فراتر میرود

رمقی برایم نگذاشته تاب وتوانم را می گیرد...

مهلت بده به قاعده وبه اندازه بخواهمت...

از کجا باید میدانستم

یک روز نگاه تو نوشته های مرا از قاب این کوچه مینگرد

من بی این کلمات برای تو

- که با دردی جاودانه بر دستانم زاده می شوند-

فقیرترینم

.

.

.

نکته:

  اینم وبلاگ کسی که زیبا می نویسد سارا

 

+نوشته شده در نهم اسفند 1386ساعت16:32توسط نسیم |
نوک بینی !!!
نمی دونم شما تا حالا نوک بینی خودتونو دیدین؟؟؟

خوب خیلی ها اینجورین فقط تا نوک بینی شونو می بینن !!اینجا رو میگم ...حیف که نمیشه نوک بینی مو نشونتون بدم

خوب عیبی نداره دوست داشتید برید و نوک بینی خودتان راببینید

خوش به حال اونهایی که مثل من نوک بینی شون بلنده

.

.

به قول بعضی ها نکته:

۱-مدیر این وبلاگ الان از زیریه  عمل کوچولو دراومدند به همه سلام رسوندند !!!

۲-برای همین من به جای ایشون پست میذارم (دیدید که اصلا هم متوجه نشده بودید)!!

۳-راستی بهش نگین که گفتم نیستش ها

۴-وقت خوندن مطالب تان را یعنی سرکشی به وبلاگ هایتان را ندارم آخه در س دارم اما از طرف خودم و مدیر وبلاگ از شما تشکر می کنم

۵-همین جا هم از کسانی که باعث  شدم کمی تا قسمتی دلخور شوند عذر می خوام خصوصا از بعضی ها که نمی خوام  اسمشونو بگم ...

                                                                            سارا

+نوشته شده در هشتم اسفند 1386ساعت22:32توسط نسیم |
(ارسال پست سارا )
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل ?گل سرخ? سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين ?گل ميمون? مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي ?گل يخ? را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي ?سي و نه? سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز ?مقروض السلطنه? يعني وزير ?اكتشافات، استنطاقات و اتهامات? رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز ?لنگه كفشهاي F14? و موشكهاي بالستيك ?نيشگون ها و سقلمه هاي F11? و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه ?مادر سالار? به همراه از خانه بيرون كردنهاي ?پدر سالار? و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه ?فدائيان راه ازدواج? زده و خودم را بيمه ?شكنجه زناشوئي? و بيمه ?بدنه شخص ثالث? كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر ?اپل كوراساو? و ?دوو سيلويا? و ?پيكان خميري? در خيابانهاي ?شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد? ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب ?گداي كيف به دست? را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك ?بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان? توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين ?بوردهاي مد 2000 افغانستان? بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل ?راجيو گاندي? در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از ?گربه ها و سگهاي ايشان? در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي ?معاشرت ديپلماتيك? با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق ?هاپوها و ميو ميوها? آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران ?لين چان? در سريال ?جنگجويان كوهستان? اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران ?شمسي ? مي باشد اگر ?ميلادي? بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب ?نه? محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن ?دفتر معاملات ازدواج? با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!
 
از علی رضا
+نوشته شده در هفتم اسفند 1386ساعت14:12توسط نسیم |
سنتوری!!!
دیشب یه فیلم از آقای مهرجویی دیدم .

مثل همیشه واقیعت های جامعه رو زیبا به رخ کشید !!

اما واقعا نمی دونم هدفش چی بود؟

آیا به هدفش رسید یا نه؟!!!

سنتوری ..توصیه می کنم ببینید ارزش یه بار دیدن و داره .

.

.

.

نکته:

-عزیزدلم این وبلاگ همیشه و تا همیشه متعلق فقط به خود خود توست .

تکلیفت هم معلومه آدم تو وبلاگ خودش تعارف نمی کنه رک (مثل همیشه)حرف هاشو می زنه

آهان یادم اومد:

راستی دوسم داری؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجم اسفند 1386ساعت14:35توسط نسیم |
مستاصل
درمانده و مستاصل شدم !!

از چی؟

از این که نمی دانم چگونه پاسخ گوی این هم کسانی که دورم جمع شده اند (بی آنکه اندکی مرا بفهمند )باشم!!

با این فوج احمقان چه کنم؟

....نمی دانم ....نمی دانم....

شاید من احمق توانم برای رویاروی این مترسکان پرورش نیافته است .

نمی دانم...نمی دانم....

.

.

.

باید کمی تنها باشم !!!من تنها در طلب تنهایی ام !!

مسخره است مگه نه؟؟؟

+نوشته شده در چهارم اسفند 1386ساعت14:26توسط نسیم |
http://akramrazai.blogfa.com/
+نوشته شده در سوم اسفند 1386ساعت14:50توسط نسیم |
فریده هوشیار

اينقدر چراغ نياور

كوچه را باور كردم

امسال چهار انگشت بلندترم

و تا چهار وجب آن طرف‌تر از دماغم را هم مي‌بينم

حالا هي عقربه‌ها را بگير و دستبند بزن

اين بار را چشم نمي‌گذارم

فقط 10ـ20ـ30

هيچ چيز به اول خودش برنگشت

آسمان كيپ گرفت و

من هيچ‌وقت نفهميدم

خانه‌ي خاله از كدام طرف بود

برايم تسليت بفرست

بزرگ شده‌ام

مي‌خواهم خودم را كنار حوض برسانم

كسي برنده است كه جلوي پيراهنش خيس‌خيس بشود.

حالا،

زنجيرت را بباف و

با هر صدايي آدم‌ها بيرون بيا.

من سال‌هاست مجسمه شده‌ام

همه به حالت نوشتن.

يك خط،

چند نقطه

و چند ورق بعدش،

چند تا نقطه‌ي ديگر

+نوشته شده در دوم اسفند 1386ساعت15:5توسط نسیم |
همسفر
در این راه طولانی - که ما بی خبر یم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم بماند .خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم ،مطلقا یکی .

مخواه که هر چه تو دوست داری ،من همان را ،به همان شدت دوست داشته باشم وهرچه من دوست دارم ،به همان گونه ،مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هردو یک آواز را بپسندیم،یک ساز را ،یک کتاب را،یک طعم را ،یک رنگ را،ویک شیوه ی نگاه کردن را .

مخواه که انتخاب مان یکی باشد ،سلیقه مان یکی ،ورویاهامان یکی .

همسفر بودن و هم هدف بودن ،ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست .وشبیه شدن دال بر کمال نیست .

شاید اختلاف کلمه ی خووبی نباشد ومرا نگوید .شاید تفاوت بهتر از اختلاف باشد .نمی دانم ،اما به هر حال تک واژه ها مشکل مارا حل نمی کند .

مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است

تفاهم بهتر از تسلیم شدن است

 

.

.

.

.نکته:

۱-متن بالا از آقای نادر ابراهیمی است که من به نوشته هایشان احترام خاصی می گذارم .

 

۳-

سخته دلت پر از درد باشه لبت پر از حرف باشه چشات پر از اشک باشه و جز سکوت راه دیگه ای نداشته باشی...

سخته لرزش شونه ها تو حس کنی اما لبخند بزنی...هر چقدر هم تلخ...

سخته ببینی...بخوای... ولی مجبور به دل کندن باشی...

سخته وقتی بودن و نبودن معنایی بیش از واژه پیدا کنن...

سخته وقتی کل هستیت با بودن کسی گره خورده باشه...

 

امشب یه درد سنگینی داره عذابم میده ... از چی یا کی معلوم نیست... شاید حتی مهم هم نباشه... خود این عذابه که اهمیت داره... این زجری که داره کم کم من رو از پا میندازه...

چقدر امشب و این لحظه به حتی یک ثانیه آرامش نیاز دارم...

کاش میشد نوشت...حتی از قدرت تحمل این واژه ها هم فراترن...

این واژه ها هم کم آوردن

۲-اعتراف می کنم که هرچند تلاش بیهوده برای سرابی بیش نیست ...

.

.

هیچی ...نقطه ....سر خط ...

+نوشته شده در یکم اسفند 1386ساعت21:55توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ