تبليغاتX
..................... تو بگو

..................... تو بگو

چه دلنگرانی ؟وقتی می دانم تو با منی
امروزروزی نواست .

این دنیای من است که امروز،ازنوبنیاد می یابد.

سراسرحیاتم راگذرانده ام تا چنین روزی فرارسد ،

این لحظه این روز همچون لحظه های دیگر در طول ابدیت خوب وگرامی است.

برآنم که ازاین روزولحظه لحظه آن بهشتی زمینی بیافرینم.

امروزروزبخت من است.

امروز را توبه من ارزانی داشتی واین:

بخت من است

+نوشته شده در سی و یکم فروردین 1387ساعت23:28توسط نسیم |
می دونم که هستی
...آره عزیزم می دونم که هستی ...هیچ وقت ذره ای تردید نداشتم .

چه کنم این دلم گاهی سر ناز کردن می گیرد و اینگونه تورا به خشم وا میدارد .

نمی روم .جایی نمی روم ...من بی خورشید در پی هیچ جایی نخواهم بود.

"هرچند که نه آمدن دلبخواه ماست      نه رفتن ،آوازی که به اختیار ..."**

با همه ی اینها تو بدان تا تو نخواهی من هم اینجایم گرچه گاهی گند می زنم

ولی هستم ....امروز روز محشری بود برایم ...گاهی به خود می گویم تو

توانستی  به تما م پرسش های بی پاسخم جواب باشی !!!

دیگر هیچ ای کاشی در نوشته هایم نخواهی دید ...

تو پاسخ همه ی حسرت هایم هستی  ....باور کن این حرف را ازمن

قبل از آنکه بخواهم به جانت سوگند بخورم و شرمنده ی دل شوم .

.

.

.

**سید علی صالحی

**همیشه وقتی وادار می شوم به جان تو سوگند بخورم

 تا چند روز حال دلم خراب می شود و نگران اینم که نکند

 جایی اشتباهی شود وجان عزیزت ....نه حتی نمی توانم فکرش را بکنم .

**تو تا ....انجایی که تا ی من است محبوبترین من هستی .

**آرزویم برایت همان آرزوی همیشگی ست (همانی که در اول این وبلاگ نگاشته ام)

+نوشته شده در سی ام فروردین 1387ساعت22:23توسط نسیم |
...سرطان

این روزها عجیب سرطان می خواهم

( آن هم از نوع خون و حاد )

می خواهم بیاید و ریشه بدواند در بند بندِ وجودم

و خون بالا بیاورم درد هایم را

و بعد

موهایم شاخه شاخه شود

تو بیایی و طاسی ام را بخندی

و من

خنده ات را عاشقانه لبخند بزنم

 

دست هایم را بالا بیاورم و بگویمت :

میبینی

حالا دیگر می توانم با همین انگشت ها

روزهای داشتنت را بی هراس نداشتنت بشمارم

 

و زل بزنم چشم هایت را

و رنگ نگاهت را

برای روزهای مبادای ندیدنت ذخیره کنم

و آرام

جوری که تمام آنها که چشم دوخته و گوش تیز کرده اند

دیدن و شنیدمان را

نبینند و نشنوند

درگوشت زمزمه کنم

که من زنده بودن بی تو را تاب نمی آوردم

و

بمیرم.

 

 

 

عجیب سرطان می خواهم ...

 

.

.

.

*شعر  از این وبلاگ می باشد توسط لیلای عزیز 

 

وقتی خوندمش انگار این من بودم که برای تو می گویم

 

 هرچند بعضی کلماتش باید جابجا شود

 

مثل این:

 

...این روزها عجب سرطانی دارم ...

 

موهایم شاخه شاخه .....

 

خلاصه دیدم باید بذارمش اینجا

 

چون دوسش داشتم و با کلماتش انگار با تو حرف می زنم

 

لیلا جان ممنونم که اجازه دادی

 

*

*

*

 

می دونم آهنگ وبلاگ هیچ تناسبی با مطالبش ندارد

 

ولی تو که می دونی چرا مگه نه؟

 

                                                                            نسیم

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت20:21توسط نسیم |
نبود

.

.

نیست

.

.

نخواهد بود ....

.

.

نخواست ؟

.

.

نمی تونست؟

.

.

نمی دونم...همین

+نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت14:6توسط نسیم |
راست می گویم
راست می گویم!

تورا بیشتر از توانم می خواهم .

راست می گویم !

هرچا که می نگرم تو آنجایی .در تمام تنهایی هایم بی شک تو ویاد تو

شریک است.

وه ...چه شبی بود دیشب ...در آغوش تو ...

چقدر دوست دارم نازت را بکشم!!

دستت بر روی بازوانم بود و من بوی موهایت را به راحتی حس می کردم

آنقدر تند نفس می کشیدم که اعتراض کردی در حالیکه نمی دانستی من

می خواهم هرچه بیشتر عطر تورا به ریه هایم بدهم.

وه چه شبی بود و چه بوسه هایی که پنهانی از تو می گرفتم !!!

راستی تو حس می کردی که می بوسمت نه؟!!!

من چطور می توانم بوسه های آرام تورا بر روی بازوانم از یاد ببرم ؟

دلم می خواست تورا در خود جا دهم ...دلم می خواست در من حل شوی !!

گفتم :نفسم بند آمد !!!- وای کاش نمی گفتم -وقتی

 با تو هستم نفس را می خواهم چه کنم؟

فضای آن خانه ای که با تو بودم هرگز از یاد م نخواهد رفت !!!

می دانم هنوز هم آنجا از عطر تن تو عطر آگین است .

می دانم پس از ما آن خانه نیز غمگین است !

راست می گویم !

دلم یکبار دیگر آغوشت را می خواهد همان جای امن نفس ها یم را !!!

+نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1387ساعت23:7توسط نسیم |
...........
نشستم اینجا ...سخت هیجان زده و ملتهب ...

دلیل تازه ای ندارم هر وقت حرف های آخرت را برای هزارمین بار

می خوانم این حالت به من دست می دهد

اونوقت می شینم به سرزنش خودم و گاهی هم به سرزنش حماقت خودم

"من نمی تونم اون طوری که تو می خوای بشم "

این حرف خودته !!

با عصبانیت گفتی .حق داشتی دلگیر باشی ازم ...

حق داشتی به رفتارم معترض باشی بی شک می گم که حق با توست .

من ،همه ی لحظه هایم با توست اما توقع نداشتم که حتی لحظه ای

از تو از آن من باشد .من نخواستم و نمی خواهم تو طوری باشی

تو همان طور که هستی باش ...

مرا با دوستانم تنها گذارده ای؟

در حالیکه من اینجا نشسته ام و پر دلهره ی بی تو بودنم ...

سر درد شدیدی دارم .پرده های اتاقم را کشیده ام ...و مثل همیشه تنها ...

فکر تازه ای ندارم تو همه ی فکرهای تازه ام هستی !!

حق داری هیچ کس با هیچ کس کاری را که من در حق تو کردم

انجام نمی دهد.

من همه ی پل های پشت سر را خراب کردم .

وقتی فکر می کنم شاید دیگر هیچ وقت نشنومت یا خبری از تو نداشته

باشم یخ می کنم و ...

تو خودت می دانی دیگر مثل خیلی ها فرصت ندارم که از نو شروع کنم ...

آخ سر درد شدیدی دارم ...

.

.

.

.نیازی به تعویض شماره نیست دیگه مزاحمت نمیشم قسم می خورم.

+نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1387ساعت19:57توسط نسیم |
همونی که یکمی بیشتر دوستت داره
.................چی ؟چی ...گفتی؟....دیگه دلتنگت نیستم ؟

....دارم فراموشت می کنم؟.....

نه ،نه،....مباد که چنین شود ....

اگر می بینی اینروزها کمتر هستم ...

اگرمی بینی بیرنگ تر و کم رنگ تر از همیشه هستم ...

اگر می بینی حضورم و نمی تونی حس کنی ....

(هرچند که می شناسمت و می دونم همیشه احساس می کنی منو )

...اگر می بینی کم میام و کم میرم و کم حرف شدم ....

واسه اینه که دل تنگ تر از همیشه هستم ....

وقتی دلم بیشتر تنگ میشه خاموش تر میشم

وقتی بیشتر دوستت دارم ....دورتر میشم ازت .....

چی؟....یادم رفته ازت عیدمو بگیرم ؟....

ببخش نازنینم ....شرمنده ....یادم نرفته ....دلت رو خوش نکن ....

اون چیزی نیست که به همین سادگی یه آدم اگه آدم باشه (مثل من ...)

به همین سادگی ازش بگذره ....

خودت رو ببین ....این تویی که هی داری با خودت می جنگی

 ومنو محکوم می کنی و خودت روتبرئه....

اصلا چند بار در روز به خودن میگی :"لیاقت نداشت ...

یا اینکه توبه می کنم و دیگه سراغش نمی رم ؟" 

۱۰بار ۲۰بار ....هیچ بار ....

خوب اگه هیچ بار باشه که خوش به حال خودم

اما اگه تکرار می کنی بازم خوش به حال من چون هنوز داری

 به به من فکر می کنی ...

مثل همیشه این منم که در عشق تو برنده ام

چون تورو دارم و همیشه در کنارمی ...

میشه لطفا ...یه کمی بیشتر از لطفا منو ....

نه ،نمی گم ...نمی خوام تو ذهنم جوابت رو مزه مزه کنم....

می دونم میشه.

 با لطفا یا بدون لطفا .....

آهای رفیق همه ی تنهایی هام ...مواظب خودت باش فراوون ....                      

+نوشته شده در بیستم فروردین 1387ساعت16:32توسط نسیم |
هی تو...
هی تو!

تو که سرت رو پایین انداختی و داری زندگی ات رو می کنی !

(راه می ری ،می خوابیمی خوری و با شوخی هایت

 همه را دل بسته ی خود می سازی و...یادت رفته که من ...)

...اصلا هم عین خیالت نیست که این ور دنیا یکی چقدر دلش برات تنگ شده !

یکی چقدر دلش می خواد حتی اگه شده چند صدم ثانیه

-آره دقیقا حساب کن فقط چند صدم ثانیه -برای شنیدن صدات جون بده !

هی تو!

تو که هی جلوتر رفتیم و منو دیوونه تر از همیشه این جا جا گذاشتی

-یا جا ماندم- !

آره باتو هستم !- شک نکن- من اینجا غیر از تو کسی

را مورد خطاب قرارنمی  دهم

 لطفا فکری به حال این چند صدم ثانیه ها بکن !!

..................................

فکرم ،تورا می طلبد و تمام لحظه هایم پر شده از این فکر مالیخولیایی :

که تو حتما فکری برای این صدم ثانیه ها خواهی کرد !!!

                                                                                                   نسیم

 

+نوشته شده در هفدهم فروردین 1387ساعت23:5توسط نسیم |
.....تکذیب نمیکنم

 

نه،تکذیب نمی کنم که حرف های تو (هر چند تلخ و گزنده)

تاثیری شگرف بر ذهن و روح و روانم دارد

 ....و آرزویم این است که  قبول کنی روزی

معجزه ی حرف هایت را ....

                                                    نسیم

+نوشته شده در یازدهم فروردین 1387ساعت0:12توسط نسیم |
هفت آرزوی محال
 

آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز هر لحظه
تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه
که دلت می خواهد

دوست خوبم از وبلاگ روانپریش  از من خواست تا هفت آرزوی محالم را بنویسم .

من هم به این دعوت پاسخ مثبت می دهم هرچند که تمام آرزوهایم در این سن محال است .

اصلا من خود محالم و کو آرزو ....

آرزوهای محال من:

۱-دیدار تو (او)

۲-برگشتن به ۱۵ سال پیش

۳- سرودن شعر

۴-آدم شدن!!!!

۵-زیبا شدن !!!

۶-رسیدن به آرامش !!!

۷-مردن در  زمانی که خودم آرزو می کنم !!!!

اینها که نوشتم شاید اسمش آرزو نباشد با این حال هر چه در خود می جورم جز اینها به ذهنم نمی رسد .

از دوستان خوبم در زیر دعوت می کنم هفت آرزوی محال خودر ا بنویسند

 

آفتاب  عزیزم

منو بوسم کن  گربه و گنجشک نازنین

رها ی نازم

تارا خوبم

 

سیب عزیزم

ربط دار  دوست گرامیم

آرش دوست خوبم

+نوشته شده در هفتم فروردین 1387ساعت22:7توسط نسیم |
سیم آخر...
امروز دلم میخواد از حرفهای کسانی برایتان بنویسم که در دو زمان مختلف بازگو شده است دلم می خواهد افکارتان در این مورد به چالش فرا خوانم شاید که اهمیت امروزش برایم چندان زیاد نیست اما برای موقعیت های مشابه خوب خالی  از لطف نمی تواند باشد :

دیروز :

۱- الهی فدات شم ،چه صبر و تحملی داری چقدر می تونی تحملش کنی؟!!!

۲-من اگه جات بودم تو سه سوت بیرونش می کردم ...آدم هم این همه صبور؟

۳-باهاش چرا صحبت نمی کنی ؟بشین منطق باهاش حرف بزن

بهش بگو باید مهارت هارو از تو یاد بگیره !!!!

۵- وای خدا چه دوره زمونه ای شده آخه چرا اینهمه عذابت می ده؟

.............................................................................................

امروز:

۱-خدایش زیاد تند رفتی ولی...

۲- منم جاش بودم دیگه بر نمی گشتم آخه تو در واقع بیرونش کردی!!!!

۳- خوب اینهمه صبر کردی یکمی دیگه هم دندون رو جگر میذاشتی !!!!

۴- هرچه باشه ازت کوچکتر بود این بزرگترها هستند که باید صبور باشند !!!

۵- یادت باشه تو این دوره زمونه ارزش نداره آدم به کسی چیزی یاد بده فقط باید صبر کرد!!!!

نکته:

.

.

.

۱-جسارتا عرض می کنم گور پدر همه شون

۲- خدا رو شکر که دیشب با سر نرفتم تو شکم یکیشون وگرنه الان باید چند تا سر شکسته و گردن شکسته داشتیم !

۳-امسال سال قلدر بازی در آوردن من هست مطمئنم وگرنه جلوی اینها اگه سکوت کنی قافله رو باختی .

۴- دیشب جایی مهمان بودم که با پیکار و جنگ شروع شد و با قهر بنده پایان پذیرفت هنوزم چشمم دنبال اون غذاهای خوشمزه هستش

......وحال:

 

خدایش به آرامشش نمی ارزه ؟!!!!!(این دیگه نوبره والله)

شما چی میگین ؟حال کردین حرف مردم رو .......

 

+نوشته شده در پنجم فروردین 1387ساعت16:34توسط نسیم |
چقدر لذت بردم...

حدس می زنم که این در را بیشتر نمی توان باز کرد

من قبول می کنم که کسی را صدا زدم

رسیدم

به تمام دستم

ولی دیگر باور نمی کنم

که کسی این در را بیشتر باز کند

تامن تمام رفتنها و آمدنها را ببینم

که بتوانم برای کسی بگویم

چرا رها کردم

چرا نخواستم

حرفها را با پچ پچ بگویم

........................................................

من تمام صورتم را در آب سرد دیدم

ترا در آینه رها کردم

دستم را رها کردم

می خواستم صورت ترا فقط در عکس ببینم

صدای ترا نشنیده باشم

وتو راه دور را فقط با یک لبخند نزدیک کنی .

..............................

نکته :

.

.

.

۱-خیلی لذت بردم از اینکه هنوز هم مطالب مرا به ۱۶-۲۲ساله ها نسبت داده اند واین یعنی اینکه هنوز هستم ،هنوز می توانم ....من هنوز تا پیری راه درازی دارم ....

۳-نه هنوز نمرده ام اینبار نیز فریب خورده ای کمی به خودت بیا کجای دنیا یک آدم مرده اینهمه می تواند باز هم عاشق بماند؟؟!!!

۴-اگرهمه ی  دنیا به هم ریزدو زمین به آسمان دوخته شود من باز هم می توانم از عشق بنویسم!!!

۵-من هنوز هم لبان تورا می بینم که مرا به نام می خواند و در صورتم می نگرد و می گوید :

                                       "   دوستت دارم "

+نوشته شده در چهارم فروردین 1387ساعت14:54توسط نسیم |
گلم ،خوبم، تمام هر چی دارم

بذار سر روی شونه هات بذارم

تمام خواسته ی من از تو اینه

خودت می دونی خسته ام نا ندارم

.........................................

یک لحظه با تو بودن را به چشمانت سوگند ،به دنیا نمی دهم

 

من اینجام ،همین جا فقط همه چیز قاطی پاتی شده .

تو که نیستی (یعنی مهمان بازی داری)منم که چی بگم مثل تو ...

هی دولا راست شدن برای کسانی که شاید آرزو می کردی هرجایی باشن به جز اونجا

لبخند زدن تصنعی و تعارف که جون من بخور مرگ من بمون همش هم الکی ،ظاهری و پوچ ...

خوش به حال اونهایی که  مسافرت رفتن لااقل از این بازی ها خلاص شدند

چقدر حسرت خوندن یک خط کتاب رو دارم وتمرین خوشنویسی که بماند پیشکشم ...

تازه گروه گروه دارند میان و پشت نوبت هستن

نه اینکه از مهمون فراری باشم نه اما اینها کسانیند که دوستشون ندارم

بودنشون برام یه نوع عذابه و حرفهام همیشه سانسور و خود حذفی هست

خلاصه اینکه ساعات گندی رو می گذرونم تازه اونم بی تو .....

.......................................................................

کسی نیست به اینها بگه :

.....دل خوش سیری چند؟؟!!!!

+نوشته شده در سوم فروردین 1387ساعت13:44توسط نسیم |
عهدنامه
در این سال جدید با تو پیمان می بندم:

۱-هرگز حرفی نگویم مگر به راستی

۲-باتو همراه باشم در مسیر امیدواری

۳-با غم هم بخندم و یادم باشد که می توانم

۴-غیر تو اندیشه ی کسی دیگر درسر نپرورانم

 

                                                                امضا نسیم

+نوشته شده در دوم فروردین 1387ساعت15:34توسط نسیم |
اومدن بهار وتنهایی
می دونست هیچ خبری نمیشه !!!می دونست سال تحویل رو باید تنها باشه !!!

...اما دلش نمی خواست کم بیاره .نمی خواست فکر کنه که تموم شده .کهنه شده .دلش نمی خواست از تک و تا بیفته !

نمی خواست لا اقل  پیش خودش کم بیاره ....شب دیر خوابیده بود ...۱۰بار تلفن و امتحان  کرد که شاید قطع شده باشه و نتونه زنگش رو بشنوه ووقتی از وصل بودنش مطمئن می شد یه نفس راحتی می کشید ...صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شد ...

با حوصله سفره ی هفت سین رو چید مثل همون موقع ها در سرو صدای بچه ها می چید و از طرفی حواس چمع بود که همه لباس نو پوشیده باشن !!!و با یاد آوری اون سالها لبخند زد و انگار الان هم او نها دارند به شیرینی ور می رن و او می گه :عزیزم یکمی دیگه صبر کن الان هه با هم می خوریم ....

می دونست خبری نمیشه ولی سفره رو با حوصله چید حتی شمعدونی های بلند رو هم گذاشت و شمع ر روشن کرد ماهی بیچاره تو تنگ هی بالا و پایین می پرید انگار اونم دلواپس بود شاید فکر می کرد بهار بیاد و اون نتونه ببیندش ....

وقتی خیالش از بابت سفره جمع شد رفت و کنار تلفن نشست وبه صدای گویند ه ی تلویزیون گوش می کرد :

.......................................................

با صدای زنگ تلفن از خواب پرید .همسایه شون بود ............

سال نو مبارک

.......................................................

بهار اومد و او خواب بود

.......................................................

می دونست کسی نمیاد اما ظرف آجیل رو پر کرد و میوه هایی رو که با دستمال برق انداخته بود رو در ظرف می چید

...........................................................

هنوز دلش نمی خواست بغضش رو بشکنه ......هنوز.....

+نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت14:7توسط نسیم |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ