.......نظرتون چیه؟
من چیزی نمی گم نظرتون برا م مهم تره....

**عکس از حامد
+نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت16:14توسط نسیم |
برای چشمان تو
رفیق تنهایی ام:
چشمانت
چیزی کم نگذاشت به هنگام وداع
حقا رفاقت را در حقم تمام کرد.
هرگاه به یاد چشمان تو در لحظه ای خدا حافظی ،در همان کوچه بن بست
می افتم ،مغرورانه به خود می گویم دوستم دارد ...می دانم .ودلم از من می پرسد :
مگر شک داشتی؟!
+نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1387ساعت21:6توسط نسیم |
یک نفس به انتها...
چیزی به پر شدن صراحی نمانده بود
قطره ...قطره...
باید تا پر شدن کاملش به نظاره می نشست
تا ثمره بگیرد ازاین باده
رگ های متورم تنگ بلورین ،که خالی و خالی تر می شد
وقطره ...قطره پر شدن صراحی
گاهی پلک برهم می گذاشت تا
آن سو تر را ببیند
چه هیاهویی؟!
گریزی نبود
نمی دانست چند سال خوابیده
حتی بیداریش را به خاطر نداشت ...
زاده شدنش را هم...
چند سال پیش یا چند قرن پیش...
فقط قطره ها را می دید
قطره...قطره...
وخالی شدن پیمانه از حس بودن
خوب می دانست تا انتها راهی نمانده
چند قدمی بیش..
برای زسیدت و شاید فراموش شدن
دل کندن از هر آنچه که سرمایه اش بود
کتاب ،شعر،طناب،میز،قلم،چهارپایه...
واین صراحی که پرشد واورا خالی می کرد
وشاید دل نگرانی های مدامش را...
اگر بشکند،اگر بشکند!!
اگر دست حرامی بیفتد!!
اگر گرد فراموشی بر رویش نشیند!!
واگر...واگر...
این اگرهای تا ابد
وصراحی پر میشد
قطره ...قطره...
ورگهای متورم او که خالی وخالی میشد
از نفس زندگی ..... نسیم ۲۸/۲/۸۷
.
.
.
نکته:
خیلی دلم تنگه ...نه بهتر بگم خیلی دل تنگتم ...حالا که بهت نیاز دارم نیستی...
نیاز دارم باهام حرف بزنی یا حتی شده دعوام کنی پس کجایی؟؟
+نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت21:42توسط نسیم |
اگر شرک نبود..بی شک تو خدایم بودی
باور کن ،باور کن
برای نامیدن نامت
باید به پاکی دهانم ایمان داشته باشم
باور کن ،باورکن
برای دیدار تو
باید وضو سازم
تا
وهم نگاهت اگر بر من افتد
بتوانم نماز ی از عشق بر پا سازم
باور کن،باورکن
تقدس چشمان تو بود که
با بازی رنگین کمان گونه اش
مرا به اوج خواستن برد
باورکن،باور کن
واژه های من متولد نمی شوند
مگر تا تو
اجازت سجده به آنها دهی
و سجاده ام معطر نمی گردد تا تو مرا نخوانی
حروف مقدس نام تورا
هر روز تکرار می کنم
تا مماتم را برای حیاتم پی گیرم
باور کن ،باور کن
تکرار نام توست
که دل بی قرارم را آرام می کند
دانه های تسبیح شعر من با نام تو جان می گیرد
و به آخرین دانه که رسیدم هنوز تو اولی!
باور کن ،باور کن
جز سر تسلیم فرو آوردن
در برابر تبسم تو
گریزی نیست مرا
تو مرا باور کن ای بودنم ازتو
ونبودنت انتهای من ...
تو بگو
اگر شرک نبود...
آیا می شد که تورا
نپرستید؟
. نسیم ۲۷/۲/۸۷
۱-تقدیم به حامد عزیزم به پاس موفقیت امروزش و به پاس همه آنچیزهای نابی که من یاد داد...وبه پاس تما می لحظات نابی که هرگز بی او برایم تکرار نخواهد شد ...حامد جان ،می دونی که....؟
+نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت16:3توسط نسیم |
60دقیقه ی آخر...
۶۰دقیقه فرصت مانده بود
تیک...تاک...تیک...تاک...
ومن،
نگاهی به عقربه های ساعت دارم
ونگاهی دیگر
به جسمی افقی گذارده شده بر زمین
پیچیده در پارچه ای سفید
گوش هایم هم می شنوند
تیک...تاک...تیک...تاک...
وشیون وفغان واشک !!!
ثانیه ها می گذرند و عقربه ها سر لج بازی دارند
اینهمه بوی تند وتندماندن و نماندن
وصدایی نام مرا می خواند...
۵۰ثانیه مانده ...فقط...فقط..
چه بار سنگینی است ،این جسم رنگ پریده
بر دوش آنانی که ،لا....می گویند!!!
شادی کنان !!!!
شادی کنان ؟!
به کجا می رود ...به کجا می کشند اورا ؟
۴۰...۳۰...۲۰...شاید...رهایی .
آه ،
فرصتی نمانده ...تمام... نسیم ۸۳/بهمن ماه
.
.
.
نکته:
۱- برای وداع از او ۶۰دقیقه زمان داده بودند...تا همه بیایند ...تا همه ببینند رنگ پریدگی ا ش را که اینهمه از آن واهمه داشت ...
۲-برق شادی را در چشمان آنانی که رفتنش را به تماشا نشسته بودند می شد به راحتی دید و فکر حساب هایی بانکی او یک لحظه هم از آنان دست بر نمی داشت ....
+نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت13:51توسط نسیم |
انتظار
من سخت منتظریک معجزه ام
انتظار ی به درازای چند فصل کشدار
وبه بلندای یک عمر
به دستان تهی ام لبخند می زند
انتظار
نمی دانم چرا قلب پر تپشم را نمی بیند ؟
من ،قلم،استادو درس،حسرت،خواب ...
باهم می گذرانیم لحظه ها را
همه ی ما یک راز داریم
انتظار .....
نسیمی در یک بهار خواب آلود
۷۹/۵/۲۱
+نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت14:34توسط نسیم |
دوستت دارم عزیزم
آنقدر که از تعداد انگشتان دستم هم بیشتر است
به همین سادگی!
گرفتاری؟اوه...حتی به اندازه ی چند ثانیه؟
نه ...عزیزم بهانه ی قشنگی نیست
می بخشی اما عزیزم نیازی به بهانه نیست ... من بی بهانه دوستت دارم
چه باشی چه نخواهی باشی
+نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت22:42توسط نسیم |
من زشتم...من زشتم؟؟؟
عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند
.
.
.
نکته :
به این گل تا کی می توان گفت زیبا؟؟

ما انسان ها تا کی می توانیم به چهره های هم نگاه کنیم وبگوییم که زیباست؟
آیا عشق و دوست داشتن ربطی به ظاهر زیبا دارد؟
مثلا اگر همین الان کسی را که دوست دارید دندانهایش بریزد ؟یا موهایش ؟یا زشت و بد قواره شود باز هم به همان نسبت اول دوستش خواهید داشت؟
به خودمان دروغ نگوییم اولین بار که عشقمان را دیدیم زیبایی آن مارا جلب کرد یا نه؟
جدای از همه شعارها من که انکار نمی کنم که به ظاهر و زیبایی بسیار اهمیت می دهم وبرایم مهم است
جدای از عشاقی که عشق لیلی و مجنونی و افلاطونی ...دارند آیا واقعا ظاهر افراد نمی تواند در ایجاد احترام دوست داشتن تاثیر گذار باشد ؟
باز قضاوت باشما...آیا عشق عشق می آفریند؟؟؟
****شعر مارگوت بیکل
+نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت13:3توسط نسیم |
راستی این همه چرت و پرت عجیب قشنگ
باما چه نسبتی ،چه ربطی ،چه حرفی دارند؟
خدا شاهد است
یک شب ازاین همه دریا...که من گریسته ام
شما تا دمدمای همین دقیقه هم سر نخواهید کرد!
اووف از این روزهای کند طولانی..!
+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت14:18توسط نسیم |
ذهن آشفته ی من...
هیچکس نمی داند تو کجای این دنیا
برای این همه بچه ی کوچک آینده می بافی
اما
شاید زمانی که من بچه بودم
ناگهان میل ها از دستت افتاد و برای من
هرچه بافتی پر بود از گره
خوابیدی و سیگار از دستت افتاد
وآینده ی من پر از لکه های سیاه
به گره خوردگی پیوست
اگر می دانستم کجای این دنیا...
....................................................
...یک نمایشنامه خوندم :"داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت "(اووووووف چه اسم طولانی ...)از "ماتئی ویسنی یک" زیبا بود ...قابل تعمق وپر از توهماتی که من نیز اینروزها درگیرش هستم ....البته چند وقتی هست که ذهنم را کاملا خالی کردم ...و هیچ درایوی از ذهنم اشغال شده نیست ...می خوام اینبار توش و پر کنم از همه ی چیز های قشنگ ...دارم دنیارو از سروته می بینم یه دگرگونی کلی....فکرش رو بکنید دنیار و وارونه کنیدو بشنید به تماشاش چی می شود.....می گن خدا یه جای می شینه و برای هر کسی یه جور زندگی و می بافه اما من تو سرم نمی ره من میگم این زندگی دست خود ماست ....خوب یا بدش ...گاهی می تونیم از ذهن خودمون بسازیم همون دنیایی رو که خودمون بدان لبخند می زنیم ....هیچ چیزازآن انسان نیست
هرگز نه قدرتش
نه ضعفش
ونه دلش حتا
وآن دم که دست...
وآن دم که دست به آغوش می کشاید
سایه اش سایه ی صلیبی ست
وآن دم که می پنداردخوشبختی اش را
در آغوش فشرده است
آن را له می کند ....
رویا ...رویا....زندگی پر است از رویاهایی که در جایی گم کرده ایم ...ولی من می توانم حالا این ذهنم را که از ترافیک سنگین در آن خبری نیست پر کنم از رویاهایی که دست یافته ام و دیگر برایم یک رویای صرف نیست ....برای آرزوهایم دیگر حسرتی باقی نماند ...مدت هاست که به انتها رسیده ...
.
.
.
نکته:
۱-شعر اول از زهرا خلعتبری
۲-شعر دوم از همان کتاب :خرس های پاندا ....
۳-فکر می کنی ذوق می کنم که آرزوهایم تمام شده است؟؟
۴-برایم حتی مهم نیست که بهت گفته باشم یا که نه؟مهم نیست که بدانی یا که نه؟گفتم که ذهنم خالی شده ....
۵-خیلی وقت پیش قلبم را برای کشف خنده هایم تشریح کردند و ...کلی خندیدند...
۶-فقط کافیست کمی دیگر بگذرد تا بفهمی که تمام اینروزها و این حرف ها بهانه ای بود تا تو مرا گم کنی و در ازدحام و شلوغی از تو جدا شوم وهرگز کسی اشک هایم را نبیند و آدرسی از تو را نشناسد ...فقط کمی صبر کن تا بهانه های نبودن را درک کنی...
۷-من آرام با خاطراتت سر می کنم چرا که می ترسم از من پس بگیریشان ...نه می ترسم تو را گم کنم ...
۸-چه می گویند این مردمان که از غم می میرم خوب می دانم ...پاک می شود این همه سیاهی ...هنوزجان دارم .
+نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت21:38توسط نسیم |
می آیی همسفر شوی؟! گفتگوی میان راه بهتراز تماشای باران است !
سلام !
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه وبه گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه ...عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی چفت بلرزدو
نه این دل ناماندگار بی درمان!
.......
.......
بی حرف از ابهام وآینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن !
*****سید علی صالحی
.
.
.
نکته :
۱-خوابیدم و خواب دیدم که تماس گرفتی و گفتی تمام روز اگر مرا بی خبر گذاشتی دلیلش نمی دانم چنین بود و چنان....این خواب هم مثل همیشه بی تعبیر می ماند
۲-مسئله ی همون سهم هستش دیگه مگه نه؟خوب منم که گله ای نکردم صبر می کنم و در حد گلیمم پا دراز می کنم (چقدر این این گلیم کوتاه است بیچاره من همیشه باید پاهایم جمع شده باشد)
۳-از کل ۲۴ساعت ۱۵ دقیقه ...هی جونم ...رفیقم....آمار بدی نیست ...
۴-یاد گرفتم فکرم را چگونه برروی چیزها ی بد ببندم تو نگران نباش ...
+نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1387ساعت18:3توسط نسیم |
چیزی نمونده به ایستگاهی که تورا دیدم ...همش چند قدم دیگر...
...یه روزی یه کسی یه جایی یه جوری یه حرفی به من گفت (این چه طرز نوشتنه؟)داشتم می گفتم ،هی گشتم و گشتم و زمان هم گذشت تا اینکه یه روزی تو همین روزها به یاد اون حرفش افتادم که:زمانی می رسد که فکر می کنی دیگر دوست نداری بازی کنی ...واقعا راست می گفت ...من داشتم تو زندگیم همیشه بازی می کردم .گاهی رو برد وباختم هم شرط می بستم و اگر می باختم می گفتم بریز تاس رو یه بار دیگه ...سر هرچیزی شرط می بستم و هر روز به امید یه قمار تازه سر بر بالین می گذاشتم ...حرفم هم این بود زندگی یه قماره و این مسئله ایمان داشتم غفلت و یا شاید هم فکر اینکه باید همین باشه اجازه نمیداد که به چیز دیگری فکر کنم ...غافل از اینکه روز به روز بر بدهی هایم داره اضافه می شه و زمان سر رسید چک ها می رسه ....دیگه از هر چیز که ممکنه بود من واقعی را به یادم بیاره خبری نبود فاصله گرفته بودم از اونی که باید باشم ...هی می رفتم ونمی رسیدم ...ورسید همون روزی که انگار دیگه تاس های برنده نمی توانست از آن من باشد ...یه خبر از یه نفر و یه برگه کاغذ ...داشت به من می گفت که باختی و دیگه بردنی تو کار نیست ...همون جا به خودم گفتم :هی بیچاره رسیدی به ته خط ...چک هاتو حالا پاس کن ...اونوقت ۲۴ساعت نشستم تو اتاق با یه بطری آب و یه کتاب و یه ...یه ...چی بود یادم نیست ...خلاصه ...داد زدم فحش دادم و ناسزا گفتم ...به کی ؟ یادم نیست... اما می دونم شامل همه میشد...بطری رو کوبیدم رو میز و کامپیوترم براثر تکان روشن شد ومن باخته تو یه بازی و یه قمار ...رفتم تو یه دنیای مجازی ونوشتم:این نیز بگذرد....می دونستم نمیگذره اما دلم می خواست ببینم چی میشه ویه پیام رسید:نوشته ی شما از ...هستش .نمی دونستم و همین رو هم بهش گفتم نمی دونم ...و ...از آن روز فهمیدم نمی دونم ...من مدعی، خیلی چیزها رو حتی به شکل وحشتناک ساده رو هم نمی دونستم و باز هم به طرز وحشتناکی خودم رو خنگ نشون می دادم و ادعای فضل می کردم...وحشتم گرفته بود از حسی که داشت شروع میشد ...برگه،حرف اون یک نفر،خبر مزخرفش همه یادم رفته بود فقط می دونستم اینی که شروع شده عین یه بازی و یه قمار نیست یه حس خوبیه که داشت خیلی خلاهای منوپر می کرد ...عین یه فصل نو یا یه خون تازه تو رگهام بود چقدر پراز فراز و نشیب ...چه دعواها و چه قهرها و حماقتی هایی تو این شروع تازه ازم سر زد ...اما یه چیزی سر جاش تو همون ته ته های دلم باقی میموند و اون همون حس نو بود ...گاهی خودم رو گول می زدم و می گفتم تموم شد بگذر ...اما دروغ بود فقط داشتم از خودم فرار می کردم ودر تمام این مدت یادم نیومد که یه کسی یه جای یه جوری به من گفته بود یه روزی از بازی کردن خسته میشی وحالا دارم باور می کنم که دیگه این بازی نیست اینجا دیگه برد و باخت معنا نداره ...اسمش عشق نیست ...اسمش دوستی نیست ...اسمش علاقه نیست ...نمی دونم ...او هم به من کمک نمی کنه تا یه اسم جدید پیدا کنیم ...اما می دونم ...برای رسیدن به انتها با او خواهم بود همیشه ...چک هامو برام پاس کرد و منو رهاکرد از دست خودم...هنوز خیلی چیزهاست که دلم می خواد بدونه ...هنوز خیلی حرف هاست که باید بهش بگم ...جاده هایی که باید با او طی کنم درازه ...ومن این فکر مزاحم و مگس وار رو از خودم دور می کنم که :ورق باخت دست توست داری باز خودت رو گول میزنی؟؟؟؟؟
باد آمد و با خود همه ی رویاها را برد
با این همه اما من باید آوازی بخوانم
چند وچون و کجا و چگونه اش با من است
هیچ 2تائی مثل هم نیست و هیچ لحظه ای شبیه لحظه گذشته یا آینده نمی تونه باشه هیچ موجودی کامل نیست و نباید ادعای کامل و بی نقص بودن کنه در عین حالی که نباید از تواناییهاش هم غافل بشه و اونها رو ندید بگیره .
یادت که نرفته ؟ خودت اینو نوشتی که : خوب یا بد ، من تو را ساخته ام ، من تو را صیقلی کرده و پرداخته ام .
خوب در این پرداختی که تو به من دادی حداقل چیزی که نصیب خودت هم شده اینه که صیقل دادن درست و خوب رو بهتر از گذشته یاد گرفتی .
منظورم اینه که تو تنها با نشون دادن روحیاتت و آموزش ابراز علاقه به من این حس رو در خودت تقویت کردی . تو هیچ وقت بازنده نبودی ، هیچ برگی هم برگ بازنده نیست . مهم اینه که برگهای دستتو درست و به موقع بندازی تا حریف قدرت برگه های آسش رو رو کنه و بعد این توئی که در نهایت حتی در صورت باخت ظاهریت برنده شدی چون در حد توانت بازی کردی و درست هم بازی کردی .
مهم رسیدن به هدف نیست ، مهم حرکت در مسیر رسیدن به هدف هست گل من .
+نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت20:29توسط نسیم |
بیستون
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
مناظره ی خسرو با فرهاد
نخستین بار گفتش کز کجایی ؟ بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان بگفت از دل تو می گویی من از جان
بگفتا عشق شیرین برتو چون است بگفت از جان شیرینم فزون است
.............................................................................................................
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او آن من شد زومکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟ بگفت آفاق را سوزم به آهی
چوعاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی
+نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت9:55توسط نسیم |
....
وقتی تو نیستی من حزن هزار آسمان بی اردیبهشت
را گریه می کنم .
+نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت23:43توسط نسیم |
آزادی قلم یعنی این؟؟؟؟!!!!
تو بگو*...حریم چیه؟حریم خصوصی ما آدمها تا کجاست؟زیبایی این حریم خصوصی به چیه؟تا کجا باید قلم را رها کردو مطلب نوشت ؟آیا می توان از خود و احساست به حراج گذاشته خود سود جست ونام اون رو روشنفکری یا آزادی قلم یا هر کوفت و زهر مار دیگری گذاشت ؟چطور میشه که قلم های زیبا چهره را زیبا و دوست داشتنی می آفریند اما همان قلم به بهانه ی شاید آزادی!!!! (که البته من اسم آن را ولنگاری قلمی نهاده ام ) چهره نزد ما منحوس و کریه جلوه می دهد؟راستش دلم گرفت وقتی مطالب یکی از وبلاگ هایی رو خیلی دوست داشتم خواندم !!!!من خودم جزو افرادی هستم که همیشه می گویم اینجا تنها جایی است که می توانم آزادانه احساسم را رها کنم بی آنکه واهمه ای داشته باشم اما....به جرات می توانم قسم بخورم که حریم رختخواب و بستری را با عشقم اگر داشته باشم به هم بستری تبدیل می شود هرگز تا بدین حد نازیبا اسیر قلم نازیبای خود به حراج نخواهم گذارد !!!!
نمی دانم ،کجاییم و به کجا خواهیم رسید اما می ترسم از طرف دیگر بام بیفتیم که قطعا مرگ مغزی حتمی خواهد بود و جسم بی مغز هم که فایده ای ندارد...
نکته:
.
.
.
۱- شاید حق با عزیزم باشد که وقتی برایش از مطالب آن وبلاگ گفتم .جواب داد احمقان را بگذار در حماقت خود بمانند ...
۲-کشان کشان خود را به اینجا رساندم ...از بس پوست کلفتم و پررو هر کسی جای من باشد حالا باید در رختخوابش پذیرایی شود ...اما بازم به قول عشقم :از بس کرم اینترنت و وبلاگ هستی...
۳-گل های اتاقم همه خشک شده اند باید فکری به حالشان بکنم...
۴-خودم اینجا ،خیالم جایی دور ،دستم حوالی فال حافظ وشوقی عجیب که انگار پراز عطر بوسه است ...
۵-خدایا پس کی فردا خواهد شد و کی روزهایی که تند تند برود و به تو برسد؟؟؟؟
۶-من رهاییم از خود و از غرور و خودخواهی این را از تو دارم که دستم را گرفتی می دانی یکماه فقط به سالروز آشناییمان مانده؟؟
۷-یک سوال*پاسخش را:آیا ما از طعم تشنگی زیارت بی نیاز چشمه خواهیم رسید؟؟؟
+نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت21:16توسط نسیم |
یه حس عجیب ...
...یه حسی دارم یه حس عجیب ...حس کسی رو که تازه از بستر یک ه م آ غ و ش ی طولانی ودلچسب بلند شده ...حس خستگی نیست ...یک حس کرختی و بی حسی شیرین که دلت می خواد هی به عضلات بدنت کش و قوس بدی ....فکرش بکن یک شب تا صبح در آ غ و ش تو بودن ومست تن توشدن ...رخوت ناپایانی دارد این در کنارت بودن....از نوازش هایت سیراب شدن و باز هم در طلب لمسی دیگر ...من همون حس رو دارم ...دست و پاهام در اختیار خودم نیست و فرمانی را از مغزم نمی برند ...انگار که می خواهند سر به شورش بردارند یا آنکه برداشته اند و من نمی دانم ....لذت ...لذت...لذت....تنها کلمه ایست که می توانم از حس الانم بگویم ...با آنکه همه شب را مست بودم باز هم انگار سیری ناپذیرم از این بودن ....هرگز این پیمانه تمام نمی شود و فقط می ماند همون ته..ته ..دل ....همون جایی که گاهی خالی خالی می شود ....هنوز انگشتانت را که بر پوستم کشیده می شود تا با نوازشم مرا دیوانه کنی را حس می کنم ....هنوز همون حس رو دارم ....یک حس عجیب.....
.
.
.
.نکته:
۱-ساعت ۷:۳۰صبح است الان می رم ...اینقدر اخم نکن ...دیر نمیشه !!!!
۲-بهت گفتم دورو برم پر شده از گوسفند ...دیدی راست میگم ...هی بگو سگ گله نشووپارس نکن مگه میشه ....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
۴-نه پشیمان نیستم از این بودن و اما از رفتن هنوز نمی دانم (شوخی کردم ۵دقیقه ی دیگه میان دنبالم)
۵- دنبال بهونه بودم که بهت زنگ بزنم اما هرجور حساب کردم نشد ...امان از این نشدن....
۶-خاطراتم را به تو می سپارم عزیزم و زودی برمی گردم ....می بوسمت .
+نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت7:19توسط نسیم |
بدون شرح ...
-مرگ من دیگه این افکاررو از سرت بیرون کن .یادت باشه گفتم مرگ من .
-چشم ،قول میدم از این ثانیه به بعد بجز توودیدار مجددت به چیزی نیندیشم .به چشمانت سوگند .
-آهای مواظب باش کورم نکنی ها ....
-کور شم اگر این کاررو کنم
-به به دوتا کور چه شود .خیلی گلی ...
....................................................................................
- تو جاده که بودی به یادم بود ی؟جای من خالی بود ؟
-اوووووووف چه جورشم خصوصا وقتی جلوی .....نزدیک بود.....
-غروب جمعه بدترین قسمت روز جمعه یادته ؟
-نه همون یه بار بسمه دیگه نمی تونم .
http://www.persianweblog.ir/topblogs/Default.aspx
انتخاب برترین وبلاگ ها ی فارسی
من این وبلا گ ها را در سایت بالا به عنوان وبلگ های محبوبم معرفی کرده ورای دادم
آفتاب-ایکاروس- ربط دار-رها با آرزوی موفقیت شان
+نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت20:24توسط نسیم |
...یه درددل خصوصی
...سلام محبوبم
خواستم دیگر ننویسم تا برم و زودی بیام ...ولی مثل همیشه دلم طاقت نیاورد ....گفتم بذار بدونی که درون پر غوغای من چه محشری برپاست (می دونم می دونی اینجوری خیالم بیشتر جمع میشه)وقتی خورشید داشت به چهره ات می خورد یادته حتی یه قدم برداشتم که بیام و نذارم نور تند خورشید صورت ماهت رو بیازاراه اما ....خوب دیگه قدمهام لوندادن منو هرچند که دلم داشت تند تر از همیشه میتپید ...
خستگی ات رو درک می کردم دردل می گفتم :عزیزم بخواب بخواب و بذار من تو خواب تماشات کنم ولی مگه صدامو می شنیدی ؟!!!تو ظاهرم رو می دید آرام بودم و خونسرد ...هیاهوی درونم را فقط خود می دانستم ....
باورت میشه برای اولین بار از کسی تقاضای چیزی می کردم :دریا.....
وقتی حرفم را شنیدی و به سمت دریا رفیتم دلم می خواست فریاد شادی بکشم ...خونسرد ماندم ...عین مجسمه ...خودم هم باورم نمیشد که از تو چیزی به این صراحت بخوام ...انگار می خواستم رد پایی از خاطراتم را در همه جا با تو داشته باشم ...مگر می شود دریا بروی به یادم نباشی؟!!!!!
خیلی دلم می خواست با تو بیام اون بالا یه چیزی بود که باید نشانت می دادم یه یادگاری کندوکاری شده از دوران ابتدایی ام ....اما نشد ...ترسیدم روز را بر تو تلخ کنم ودوباره حالم ....(هرچند که با خون دماغ شدنم احساس کردم پکر شدی )....دلم می خواست بهت بگم برای چی گفتم که به دیدار این مکان بیاییم ...خوب نشد ...یعنی من این پایین مانده را توان گفتن نبود ....
راستی اون پیامت را تا لحظه ی پایان عمرم خواهم خواند و خواهم خواند یادته:بیا دیگه...
واینکه:خوبی ؟الان میام ...
تو نمی دونی که چگونه منو به شاد ترین لحظاتم رساندی ...یا نه می دونی ؟
فقط نمی دانم برای تو چگونه بود راستی چرا چیزی نمی گویی ؟!!!!!
+نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت14:14توسط نسیم |
بهانه ی گریستنم ....
...غروب جمعه ....هوا به شدت بارانی....مسافت دوریت از من بی نهایت ....صدای ترانه ی مورد علاقه ی دوتامون....دل تنگی فراوانم برای یک هفته ی پیش....خاطراتم که مرا دیووانه می کند...نگرانیم برای روزی چند که خواهد آمد....نشنیدن صدایت درست پس از ۲۷ساعت ...دانستن دل تنگی تو ....و...و...
باز هم از من دلیلی برای گریستن می خواهید؟؟؟
از من نخواهید که اشک نریزم ...از من نخواهید که با این بغض نشسته در کنج گلویم (که لعنتی بدجوری هم پیله کرده به من)رفیق باشم ...شمارا قسم به خدایانی که می پرستید هرکسی را به همان خدای او سوگند می دهم از من دیگر بهانه ای برای گریستن نخواهید ...
...من برای آرزوهایم گریه نمی کنم ...(سالهاست که در پی آرزویی نیستم )...من برای تنهاییم اشک نمی ریزم ...(چرا که بدان خو کرده ام)...من برای نداشتنش اشک نمی ریزم...(زیرا دانستم که اورا بیشتر از همه دارم)...من برای نامهربانی اطرافیان اشک نمی ریزم ...(آنان را با همان نامهربانیشان پذیرفته ام) ...نه، گریه ی من ....!!!!
آه غروب جمعه هست ...باران می بارد ....و....
+نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت18:49توسط نسیم |
بوسه به گل تا نهایت ....
شما برای رسیدن به هدف تان چقدر تلاش می کنید ؟اگر این هدف رسیدن به معشوق و بوسه بر لبانش باشد چه؟چقدر خارها را نادیده می گیرید همانند این تصویر ؟راستی ،می توان نام کسی را که برای واهمه ی خار از وصال می گذرد معشوق نهاد؟هیچ فکر کرده اید این خطر کردن است که عشق را منحصر به فرد کرده است ؟وجود خارها خود طبیعت عشق و وصال است چه ،گر این خارها نبودند عشق کجا می توانست معنا گیرد ؟لذت بوسه بر لبان یار زمانی شیرین است که با انتظار فراوان و با صبوری به دست آمده باشد .این گل در میان اینهمه خار و رسیدن سلانه سلانه و با حوصله ی کفشدوزکی عاشق به آن گل چقدر شبیه زندگی ماست !!!!اگر گل را می خواهی بایدخار را تحمل کنی اگر گلی ، حتما خاری داری تا تورا محافظت کند ...خاطره ها و یادبودهاست که از گل به جا می ماند و این طنازی عشق است که انتظارش را باید به دیده منت کشید ...باید سرزنش های خار مغیلا ن را شنید و غم نخورد باید فریاد شکوه را بر نیاورد و صبوری پیشه کرد ...باید عشق را برای عشق خواست نه برای معشوق ...جفا ووفای معشوق را باید به جان خرید باید وصال معشوق را در خواست او گذاشت ...راستی ریبایی چیست ؟غیر از این گل که در میان خار است ؟یا این خار که محافظ گل است یا آن حشره ی کوچک که معلوم نیست تا کجاها صبر کرده که به آن گل برسد ....زیباست...زیباست ...دل عاشق زیباست ...نگاه عاشق تماشایی است و اشک وصالش دیدنیست و وصف ناپذیر ...خدایا ...اینهمه زیبایی را می توان دید ستایش نکرد؟ستودنیست عشق و ستودنیست انتظار برای وصال ...هرکه را کو عشق است طلب
خارنیز هست ...
.
.
.
نکته:
۱-گل من ،این عکس را گذاشته ومن نیز برآن متنی ناقص نگاشته ام .
۲-خدایا ،در این لحظه چه خاطراتی که بر من نگذشت!!!
۳-برای دیدار مجدد اوهرچند پر دلتنگی ام اما صبور خواهم ماند تا خاری اورا نیازارد وجانم را به خراش خار خواهم داد....
۴-مگر به شهر شما قسم شمارا به خدا جنون عاشقی تماشا دارد بسوزد آنکس که هست و حاشا دارد .........آیا همه ی شما بیگناهید؟
۵-اینروزها به حد کافی دیوانه نیستم ...باید کمی به خود شک کنم ...
۶-خارها خوار نیستند.... شاخه های خشک چوبه های دار نیستند ...میوه های کال کرمخورده نیز روی دوش شاخه بار نیستند ...
۷-من دلم می خواست این گل پر خار را نوازش کنم ...شدنی ست می دانم ...تو باشی همه چیز شدنی ست ....
+نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت21:21توسط نسیم |
یه روز شاد برای من ....
امروز در مدرسه ی ما جشنی بر پا بود و مسابقه ی نقاشی رو ی پرده ای که بردیوار حیاط مدرسه نصب شده بود توسط نقاشان کوچک مدرسه ی ما برگزار شد بهتر آن دیدم که تصویرها سخن بگویند
**قابل توجه آنکه دانش آموزان کلاسم تصویر منو رسم کردند که همگی موفق شدند جوایز برتر را کسب نمایند .!!!!

من به رنگ زرد و صورتی عشق می ورزم

منو اخم؟نمی دونم.....

کاش همین جوری بودم که تصویر شد 

چی بگم ؟!!!!!

قضاوت باشما....

+نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت14:31توسط نسیم |
این خیال کودکانه ی وحشی
در همسایگی همین کاغذهای مچاله به دنیا آمده ام
در هیاهوی کبوترهای مهاجر
وقتی آمدم
سگی در کوچه نفس نفس میزد
هنگامی که می روم
پرنده ای بر مزارم آواز نمی خواند
هیچ چیز عوض نشد
هیچ چیز عوض نمی شود
چرا
چرا خود را عذاب می دهیم
دنیا بزرگتر از آن است که
با بودن ونبودن ما عوض شود
خوش باشیم
در همین لحظه
که در لحظه ای دیگر دنیا بدون ما عوض نمی شود
***زهرا خلعتبری
+نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1387ساعت14:27توسط نسیم |
خیلی سخت بود می دونستی مگه نه؟؟
...سخته ...خودت می دونی مگه نه؟!جوابش رو فقط با یک لبخند داد ...لبخندی که تا مغز استخونش نفوذکرد...خیلی تحمل و تاب آوردن اون لحظات با او بودن و دور از او بودن براش سخت بود ...ولی خوشحال بود از اینکه درست از هوایی تنفس می کنه که او هم ...مثل همون وقتی که بهش گفت خوب شیشه رو بده پایین تا گرمت نشه و خنک بشی ...جواب داد نه ...- چرا؟!!...-گفت :هیچی ...دلش می خواست بهش بگه مگه نمی بینی دارم از نفس های تو نفس می کشم؟مگه نمی دونی که روزها در پی همین لحظه بودم ؟تمام روزهایی که سخت در انتظارتنفس از هوایی بودم که تو نفس می کشیدی ..حالا شیشه رو بدم پایین که که چی؟!!!حالا او جلوی اون بخاری دیواری دراز کشیده بود و داشت مثلا چرت میزد ...گرما ی بخاری بود یا گرمای درونش که صورتش قرمز شده بود خودش مدام میگفت :خوابم میاد...چقدر از دستش عصبی میشد وقتی این حرف رو می شنید ...خواب ...خواب...خواب...
مگر نه اینکه هم امشب رو فقط می تونستند با هم باشند ...این فکر لعنتیش هی می خواست منفی باشه ....اصلا براش مهم نیستم ...ببین حتی نمی خواد نگام کنه....چرا هیچ تلاشی برای ...وهزار فکر دیگری که با مهارت همه رو از خودش دور می کرد ...چقدر دلش آغوش اونو می خواست ...برای اینکه سرش را روی سینه اش بگذاره و بهش بگه هیچ می دونی :شاید آخرین دیدارمان باشد ...؟هیچ می دونی چقدر دلتنگتم حتی وقتی که الان هم پیشتم ....اما باید لبخند میزد و تظاهر می کرد همه جیز خوب داره پیش میره ...خوب ...خدایا ....
.
.
.
.نکته:
۱-خیلی سخته آدم لحظاتی رو بگذرونه که همراه محبوبش اما دور از او باشه
۲-هرچند که به من ثابت شد در دوست داشتن تنها نیستم و احساس او هم دست کمی از من نیست
۳-راستی عزیزم بلوتوث فعاله تو کجایی؟
۴-ای عشق ،غم تو سوخت بسیار مرا آویخت مسیح وار بر دار مرا
چندان که دلت خواست بیازار مرا مگذار مرا زدست مگذار مرا
۵-داستانی در وبلاگ چند خط برای خواندن خواندم که درست از ساعت خواندنش تا خود الان مرا به فکر واداشته .در من زنی دیگر فریاد می کشد ....
۶-از امروز غروب ساعت ۱۹:۴۵به یکباره دلم گرفت وبدجوری احساس ذلیل بودن کردم ..انگار باید تسلیم سرنوشت شد ...چاره ای نیست...
۷-باید با وقارتر ازاین باشم ...آره ...باید متین و موقر و سنگین باشم (چه احمقانه دست و پا میزند دل...)
۸-نسیم ...آهای نسیم با توام ...تا عشق با تو زمزمه دارد چه جای خواب؟
+نوشته شده در دهم اردیبهشت 1387ساعت22:3توسط نسیم |
این منم هااااا
+نوشته شده در نهم اردیبهشت 1387ساعت22:48توسط نسیم |
سلام گل من
...سلام گل من
دیدی آخرش مجبور شدم دوباره بیام و هی بنویسم از اون چیزی که بر من وتو آشکار است اما گویا دیگران را دچار سرگیجه کرده است ...مثل این گنجشک خانوم نازک، که از پریدن زیاد به اینور و اونور داد ش در اومده و گله می کند (بین خودمان باشد همین که بیاد کافیه من که رد پایی ازش نمی بینم اما حق داره من خیلی کشوندمش اینور و اونور )...یا اون دوست نازم که تازه باهاش آشنا شدم میگه سرگیجه گرفته و دنیای من براش پر سوال شده که هنوز حل نشده ....یا دوست دیگرم که اعتراض کرده چرا هی اونها رو دنبال خودم می کشم و اینهمه ابهام دارم ....
راستی ابهام چیه؟آیا از اینکه من کسی را دوست داشته باشم جای تعجبه؟یا این سوال که راستی چرا وبلاگ می نویسم چون حرف دلم رو باز مخفی کنم ؟
آخ عزیز م ،
نمی دونی چقدر سخته از تو برای کسی گفتن ...این تو یعنی همه ی من...این تو یعنی از خود گفتن واز درد وشادی هایم گفتن ...اینجا متعلق به توست ...خانه ای که در جای دیگر نمی توانم داشت...مخاطب من تویی ...وتویی که حرف هایم را می دانی و میتوانی تا آخرش بخوانی ...تویی که می توانی در دهایم را برایم ساده جلوه دهی...
گل من :
چرا نمی توانند از پس جملات من تو را ومرا بشناسند و نیازبه روشنگری دارند؟مگر نه اینکه من وقتی اینجا می نویسیم کلی خالی از بودن ها و بایدها می شوم ...اوه نازنینم کسی چه میداند در دلم چه می گذرد ...تنها قلمم شاهد تمامی تنهایی هایم است و این قلم است که به من توان ماندن واز تو گفتن می دهد....تو....تو....تو همانی که در پس هر جمله ام نمایان می شوی و مرا به رخ خودم می کشی ....از تو که می گویم بیشتر به خود می رسم و هربار که برای تو می نویسم تکراری می شوم برای خود ...انکار می کردم که کلامم و نوشته هایم مخاطبی داشته باشد اما حال می گویم این تویی که مخاطبم هستی دیگران هر چه می خواهند بگویند ....مرا باکی نیست و من بعد از این فقط می نویسم بی آنکه فکر کنم که آیا ممکن است به دائقه ی کسی خوش نیاید؟این پرسش برای قلمم خیانت است ....
گل من ،
برایم فقط یک عقیده و یک بودن اهمیت دارد آن هم عقیده ی تو و بودن تو ...همین مرا بس.
.
.
نکته:
۱- دوستانی که وفادارانه و پر حوصله با من بودند یادشان نرود که من نیز همیشه در کنارشان بودم وهستم هیچ چیز یک طرفه که معنا ندارد مگر نه؟
۲-اگر کسی مرا صد دفعه به اینور اونرو بکوبد باز هم می گویم :زنده باد دوست و شکایتی نخواهم کرد چون دوستانم را با وسواس انتخاب کرده ام .
۳-کسی که برای دهها بار میاید و کامنتی نمی گذارد همان بهتر که برای متغییر بودنم خود را به دردسر نیندازد و باز بی کامنت برگردد من همینم ...تغییراتم همراه احساستم تبدیل به جملات می شوند .
۴-اینجا می نویسم چون تنها پل ارتباطیم با اوست و اینگونه همه احساسم را می خواهم به او منتقل کنم .
۵-هرچقدر در دنیای واقعی مقیدم وبرای محدود کردنم حتی از خواستم می گذرم اما اینجا می خواهم رها باشم از همه ی قید و بندهای مزخرف بیرون ....
۶- به همه آنان را که مرا می خوانند صمیمانه احترام می گذارم واین کاملا دلخوه است همان گونه که کامنت گذاردنم برای آنها از روی میل و کاملا دلخواه خودم است دوست دارم ابراز محبت شان به من نیز در اختیار تام باشد که حتما هست .
+نوشته شده در نهم اردیبهشت 1387ساعت14:3توسط نسیم |
کم نیاورد...
....بدجوری نفسش تنگ شده بود ...فکر می کرد هر لحظه احساسش لو می ره ...چاره ای نداشت باید میزد بیرون بره یه جایی بشینه و کمی نفس بکشه ...بی اراده بلند شد و گفت :من میرم بیرون هوا بخورم ...شوخی هارو هم نشنیده گرفت ...واقعا براش سخت بود ...عین وقتی که سیخی داغی رو تو تن یه اسب میذارند و به اصطلاح داغش می کنند ...حالا چرا اسب؟!!!خودش هم نمی دونست ...داشت هذیون فکر می کرد ...همه هذیون میگن اما اون فکرش همیشه هذیون بود ....اومد بیرون ...او هم اومد ...واقعا می دونست تو اون لحظه تو دلش چی میگذره؟....حتما می دونست ...او همیشه قبل از اینکه حرفی میزد می فهمید که تو فکرش چه هست و می خواد چی بگه ...حالا هم حتما دلیل فرارش رو از تو اتاق فهمیده بود ...داشت کم میاورد ...خدا خدا می کرد که بتونه مثل همیشه خونسردیشو حفظ کنه ...داشت میلرزید ...اما گرمش بود داغ کرده بود ...تب داشت ...نذاشت کسی بفهمه که دستاش دارند میلرزند ...با اینکه می دونست که هیچ چیز از چشمان زیرک او پنهان نمی موند ...همین امروز خودش ازش تعریف کرده بود که چطور تونسته ماری رو که جلوی ماشینش بود رو ببینه و ترمز کنه!!!پس میشد انتظاراینو داشت که می دونست تو دلش چی میگذره ...کم نیاره...کم نیاره...همه ی فکرش همین بود ...نگاهش رو که به او می انداخت از خونسردیش لجش می گرفت...هرچند که بیشتر به این فکر می کرد که او هم بی تاب است بی تاب تر از خودش ...یادش نمیاد چه گفته بودو چی شنیده بود اما می دونست داره چرند میگه و همه ی حواسش به اونه ...به چهره ی نازش ...به معصومیتش وبه اینکه خدایا آیا میشه اونم مثل من درست همین حالا بی تاب باشه ؟!!!
.
.
.
.
نکته:
۱-چه کیفی می کنم از اینکه می بینم تو هم نیز لحظاتت سرشار از من است !!!
۲-همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست چون باده ی لب تو می نابم آرزوست
۳-دوست من ،آقا جواد یا هرچیز دیگر من یکبار در وبلاگتان اومدم و خواستم که مطالب را با ذکر منبع بنویسید اما عملی نکردید .متاسفم که شما از گله ی دوستانه ام رنجیدید اما چاره ای نداشتم من نوشته هایم را برای کسی می نویسم و مخاطب مستقیم داره دوست ندارم جایی تکرار بشه ...
۴-خوب فکر کنم خودمو لو دادم آره بابا مخاطب دارم خوبش هم دارم 
۵-دمت گرم رفیق ....رفیق تنهاییهایم ...رفیق همه ی لحظاتم ...
۶-راستی چرا روز عزای کسی رو، روز معلم نام نهادند؟؟نمیدونم ایییییی به خشکی شانس !!!
۷-ماروز جهانی شو بی خیال شدیم حالا این که جای خود داره 
۸-سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد داد
۹-داره یواش یواش دل تنگت میشم ...هیس سسسسس صداشو در نیار که امروز بهت چی
گفتم 

+نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت20:48توسط نسیم |
دوست دارم جای کی باشم!!!؟
...از دیشب هی دارم فکر می کنم ...فکر ...فکر.....
به تو؟
خوب اون که فکر مدام منه ....اما از دیشب تا خود خود الان دارم به این فکر می کنم :
دوست دارم جای کی باشم ؟ای وای مثل اینکه باز بد مطرح کرد م
خدا بکشه منو که اینقدر حرصت میدم 
خوب بذار توضیح بدم ...
ببین ،داشتم به این فکر می کردم که آیا من دوست داشتم مثلا برای تو به جای کسی دیگری
بودم؟مثلا همون کسی که بهت نزدیکه ؟وتو اونو دوست تر داری؟
یا همون نسبت نزدیک رو آیا دوست داشتم باهات داشته باشم؟
نمی دونم تونستم برسونم ؟
یعنی ما آدمها گاهی دوست داریم جای کسی باشیم و شاید برای این جای کسی بودن خیلی هم حسرت می خوریم ..آه می کشیم و ای کاش می گوییم ...گاهی هدف مان شدن همان کس می شود وآنوقت است که خود واقعی و هویت مان این وسط یه جورایی گم میشه !!!اون شدیم اما دیگه خودمان نیستم حال چه در تخیل چه در واقع ....دچار همان خواست ها وایده آل هایی او می شویم و خواست ما این وسط از بین می رود ....
خلاصه به این قضیه خیلی فکر کردم (حتی دیروز که باهات بودم داشتم تصور می کردم آیا دوست داشتم جایگاهم عوض شود ؟گاهی که بهت چشم می دوختم از خودم می پرسیدم دوست دارم الان کی بودم وباهام چگونه برخورد میشد )
....و...وچه دیروز چه در جواب تمام فکرهایم تا خود الان فقط به یک پاسخ رسیدم مستحکم وقاطع :
نه من دلم نمی خواست جای کسی بودم ....من حتی دلم نمی خواست تو مرا بیشتر از آنچه که الان هست دوست داشته باش ....من می خواهم درست در همین جایگاه و به همین نسبت دوستت داشته باشم ...می خواهم با هویت اصلی خودم درست هما نطور که هستم دوستم داشته باشی و بخواهی با من باشی ...مگر شیرینتر از لحظه هایی که بعد قرن ها همدیگر را می بینیم میتوانست وجود داشته باشد؟مگر طعم شیرین بوسه هایت می توانست از این بالاتر باشد ....؟مگر گرمای عشقت از این بیشتر می توانست داغم کند؟....مگر می توانستیم خاطراتی بالاتر از اینروزها برای هم بسازیم؟...مگر تو ومن غیر خودمان می تواند کسی دیگر ببیند زمانی که نگاهایمان به هم دوخته می شود؟....دلهایمان چی ؟مگر از این تندتر می توانست بتپد وقتی دستهایمان با هم درتماس بود ؟...مگر دلهره برای هم و دل تنگی هایمان می توانست بیشتر از این که الان هست باشد ؟....کجا می توانست برای مان لبخندی بیشتر از آنچه که با بودن در کنارهم مثل الان فراهم آورد؟...کدام حرف می توانست شادترمان کند؟...چقدر بیشتر از الان می توانستیم به هم بگوییم :دوستت دارم؟....فکرهایمان چه لحظات بیشتری می توانست متعلق به هم باشد که الان نبست؟....نگرانی هایمان برای لحظات بد زندگی مان آیا می تواست بیشتر از این باشد ؟...
نه......سوگند به بزرگی خدا نه.....پس من چرا بخواهم جای کسی باشم ؟....چرا بخواهم حسرت بخورم ؟سوگند ...باز هم سوگند به چشمانت که از همه چیز در این دنیا دوست تر می دارمش من اگر ۱۰۰بار هم زاده می شدم باز دوست داشتم همین موقیعت الان را در نزدت داشتم و همین قدر دوستت داشتم نه بیشتر نه کمتر (الانش هم دوست داشتنم نهایت ندارد )
من می خواهم برایت نسیم بمانم ....تاتو همیشه با لبخند بگویی :نسیم اینجا...نسیم اونجا ...نسیم همه جا ....دوستت دارم گل من ....محبوبم دوستت دارم ... خودم وبا هویت خودم دوستت دارم ...دیدارمان هم هر وقت تو اذن بدهی ...ای به روی چشم...
+نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387ساعت21:43توسط نسیم |
زلال بودی
....گل من ،محبوبم، زلال بود ی به زلالی همین آب دریاچه ی ولشت
....این همه بامن بودی و من نمی دانستم ...اینهمه در تو بودم وباز نمی دانستم!
راستی که من چقدر هنوز نمی دانم .!!!
کجا می توانم از تو مهربانتر بیابم؟!
برای بودن و رسیدن و دیدن و بوسیدنت دیگر عجله ای ندارم تو همه را به من
به یکباره دادی ....همانند همین دریاچه که صادقانه اجازه می دهد هرکس هر جور
که دوست دارد از او بهره ببرد ....گل من ....آیا می توانم از احساسم بگویم ؟!!
***برای همه لحظه ها ازت ممنونم
***** این وبلاگ کلا از مطالب دل http://seshghm.blogfa.com/من و نوشته های ناقصم کپی برداری
می کند ضمن اینکه از این بابت خوشحالم که کسی حرف دلم را به حرف دل خود این همه نزدیک دیده که دست به کپی برداری می زند
اما ای کاش ما آدمها می دانستیم که می توان حرف هارا فقط از دل خود نوشت که لاجرم به دل دیگران هم می نشست.
نسیم
+نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت22:48توسط نسیم |
دل نازک
از حرفت سخت آزردم
اما از تو هرگز !!
شاید اینروزها
از دل من نازکتر نتوان مثال زد
می خواهم بغضم را رها کنم
شانه ای آیا هست؟ نسیم
.
.
.
درد ی است درد عشق که هیچش طبیب نیست
گردردمند عشق بنالد ،غریب نیست
+نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387ساعت16:23توسط نسیم |