...قضاوت
زنگ در منزل که به صدا در اومد همه به هم نگاه کردیم و بازبان بی زبانی از دیگری خواستیم که در و باز کنه (البته همه ی اینهارو رو بذارید پای تنبلی خانوادگی )
خلاصه یکی ایثار کردو آیفون رو برداشت و جواب داد:
بله هستند !!!
وصدام کرد با شما کار دارند!!!!
جای تعجب نمونده بود اینروزها زیاد با من کار دارند 
...با تنبلی از جام بلند شدم و از پشت آیفون پرسیدم :
...بله بفرمایید.
ولی اصرار داشت که برم دم در و من هم ادب را در این دیدم که برم ....
.
.
.
۴سال پیش بود صحنه رو در یک دادگاه فرض کنید ..نه از این دادگاههای الکی ها ....یه دادگاه واقعی ..از همون هایی که قاضی راست راستکی داره و منشی و خلاصه کلی دم دستگاه ..
من هم متهم بودم .البته متهم نه مجرم ....واتهامم چکی برگشتی بود که بر اثر سادگی خودم و سهل انگاری کسی به دست دوستی !!افتاده بود .جهت تضمین کاری که دوست ما قرار بود انجام بده ...و...حالا چک برگشت خورده بود و دوست ما!نیز فرار رو بر قرار ترجیح داد ه بود و من باید جریمه ی پولی را می پرداختم که اصلا روحم نیز از مبلغش باخبر نبود و برای اولین بار این مبلغ را از زبان اون قاضی محترم می شنیدم ....
اون روز من اشک می ریختم (نه به خاطر مبلغ چک که سرسام آور بود نه به خاطر کسی که منو درست در همین لحظه تنها گذاشته بود نه به خاطر دوستی که اینگونه تو زرد از آب در اومده بود ...برای همه ی اینها بود و اما نبود ...اشک و بغضم به دلیل حرف های بد و زشت و ناجوری بود که در عمرم نشنیده بودم واینبار از زبان این قاضی محترم می شنیدم ...)حال بدی داشتم ...دلم می خواست در جا خشک می شدم یا اینکه بمیرم آره بمیرم ...اون قاضی منو مجرم می دید نه متهم ...
به من می گفت:از کجا معلوم که با طرف تبانی نکرده باشید؟از کجا معلوم اولین خلاف تون باشه ؟کسی که اینطور بی محابا چک بده لابد سرو سری داره و هزاران کلمه ی دیگر که شبهای زیاد را تا صبح هر کدومو شو برای خودم می گفتم زمزمه می کردم...
تو اون دادگاه چی گذشت و چی گفتند و آخرش من محکوم شدم و به خاطرش خانه ی محبوبم را به فروش برسونم به خانه ای که الان هستم بروم همه ی اینها بماند...بعد اون سر زنشها یی که که شنیدم و حرف هایی که گفتند و ملامت هایی که دیدم همه بماند که نمی خوام دوباره یادش بیفتم...
روزها و شبها فکرم انتقام جویی بود از اون قاضی و داوری که شاید با دلیل منو محکوم کرد اما روحم رو نیز از بین برد ...
پیش خودم صدتا نقشه می کشیدم ...حتی به قتلش نیز فکر می کردم
باور کنید بر من خرده نگیرید آسیب سختی دیده بودم ...حتی به ذهنم می رسید که کسانی رو استخدام کنم و برن بریزن سرش و تا جون داره کتکش بزنند و من هم با لبخند ببینمش ....با این فکر ها می خوابیدم و صبح ها هم با همین فکرها از خواب بیدار می شدم ...
اما نشد ...هیچ کاری نکردم ....وبعدش هم آنقدر در گیر مسایل دیگر بودم که اونو نه اینکه فراموش کنم بلکه کمتر به یادش باشم ...
وحالا ...قاضی رضایی همراه همسر و فرزندش تبسم اینجا بود .دم در منزل محقر من 
...........سر جام خشکم زد ...نمی دونستم چی می خوان ...فقط تونستم بگم :بفرمایید .امری داشتید؟
خانم رضایی خنده ای کرد و گفت :راستش ،شنیدیم که ....(وشروع کرد به شمردن اوصاف تدرس من ...که چنین هستید و چنان ....ودر تمام مدت یاد دادگاه...گریه های من...لبخند های شاکی...ودهن قاضی ...و حرف های پدرم وتنهاییم ...خونه ی قشنگم ....در جلوی چشمانم رژه می رفت )...
وادامه داد حالا چون می خواهیم تبسم جون برای تیزهوشان آماده شود لطف کنید و اونو بپذیرید تا بهش آموزش بدین!!!
...داشتم فکر می کردم:
آهان که اینطور ...بالاخره گذر پوست به دباغ خونه رسید ...الان قبول می کنم وچنان بلاهایی سر دخترش بیارم که تو کتا بها بنویسند ...یعنی مگه ممکنه قبول نکنم و لااقل کمی فقط کمی از عقده هامو سر بچه اش تلافی نکنم ...یک تبسم جونی براشون بسازم که حظ کنند ...
وصدای خودم رومی شنیدم که می گفت:
...متاسفم ،من شاگرد قبول نمی کنم ...اما می شناسم معلم خوبی رو که بهتون معرفی کنم ...
واز اون اصرار و از من انکار ...چقدرهم سمج بود
دلیلم رو می خواست ....ومن همه ی دلایلم رو گفتم :اینکه می خوام تابستون برای خودم باشه و اینکه از نظر جسمی کمی کسالت دارم واینکه کارهای زیادی دارم که دوستدارم انجام بدم در تعطیلات ....
با دلخوری پذیرفت و گفت اگه بشنوه شاگردی قبول کردم بلافاصله بر خواهد گشت (عین شوهرش داشت تهدیدم می کرد)...در تمام مدت همسرش داشت نگام می کرد شاید هم به دنبال چهره ی آشنایی می گشت که سالها پیش اورا به اینکه آبروی معلمان را برده متهم کرده بود و حالا این معلم جلوش بود ...
...اونها رفتند و من اومدم اینجا تا بنویسم ....نمی دونم او هم منو شناخت یانه ؟
اما حالا تو این لحظه دیگه برام قاضی رضایی مرده و برای همیشه جسدش رو تو خاطراتمم دفنش کردم برای همیشه ...ورها شدم ....
.
.
***اسامی مستعار می باشد
+نوشته شده در هفدهم خرداد 1387ساعت12:52توسط نسیم |
مدرسه مون مرده ...
میل مرگی عجیب در من است
مثل شباهت سین به اصوات سادگی
مثل شباهت زندگی به نون و القلم...والکاف
مثل شباهت پروانه وپری
....صبح برای یکساعت کاری که مونده بود رفتم مدرسه (هرچند که اونقدر پر حرفی کردم که یکساعت به تا االا ن که اومدم خونه طول کشید)
وارد حیاط مدرسه که شدم دیدم به به ماشین هایی با مدل های مختلف تو حیاط پارک شدند و این گویای آمدن مسافران و مهمانان به مدرسه بود ...وارد راهرو شدم بوی غذا و پیاز از شب قبل پیچیده بود و دلم گرفت ویاد اصوات الفبا و بوی گچ کردم....به همین زودی ؟آره درست به همین زودی...
کلاسم اولین کلاس روبروی دفتر بود ...حالا به صورت یک اتاق هتل داشت خودش رو به من نشون میداد ...فرش و یخچال و تلویزیون ...و بدتر از همه از بند هایی که من برای وصل کردن وسایل کمک آموزشی استفاده می کردم به صورت بند زخت در آمده بود که مسافران محترم لباس های شسته شده خود را روش پهن کرده بودند ....
وارد دفتر که شدم سلام من چنان زهر بود که همه فهمیدند یه مرگیم هست .
ازم پرسیدند :چیه؟اوقاتت تلخه گفتم : مدرسه رو که اینجوری می بینم کمی تا قسمتی هوس مرگ می کنم ...
خندیدند .همه قبول داشتیم که واقعا وضع ناجوریه ...
اما چاره چویی آن دست ما نبود ...کمبود هتل و مهمانپذیر ها و از طرفی هزینه های سر سام آور راه دیگر نمی گذارد تا این اماکن آموزشی اینگونه مورد هجوم قرار گیرند ...
جایی که تا دیروز با سرو صدای دانش آموزان رونق داشت امروز تبدیل به ...
حالا اگر منصف باشیم و آسیبی نرسانیم خوب است که چشمم آب نمی خورد سال گذشته درست ۶ماه طول کشید تا کتاب های کتابخانه ی کلاسم را که با هزار زحمت جمع آوری کرده بودم از جاهای مختلف گرد آوری کنم ...حالا امسال چه خواهد شد ؟
مسافری از من پرسید:شما اینجا همیشه باران دارید؟
گفتم :کاش همیشه ابری بود که بارانی بیاورد ...آنوقت دریا را از ما نمی دزدیدند....
چیزی نگفت ...شاید فکر کرد عقل درستی ندارم ...هرچند که فکرش پر بیراه نبود ..
.
.
چه می دانم!
هرچه هست ،همین است :
از همه گریزانم ،از همهمه گریزانم.
دیگر سر هیچ بازاری نخواهم رفت
دیگر برای هیچ کسی آواز نخواهم خواند.
.
.***شعر از سید علی صالحی
+نوشته شده در شانزدهم خرداد 1387ساعت12:8توسط نسیم |
....گوش کن
سلام حامد(جان و عزیزم نمیگم اونوقت بازم متهم به خیلی چیزها میشم )
یکمی عجیبه می دونم ...نامه نوشتن دوباره منو متهم می کنه به اینکه حرف هام شبیه ۱۸ ساله ها
شده و چنین و چنان ....
اما می خواهم نامه بنویسم می خوام حرف های منو اینجا بگم حالا مورد اتهام حرف هر روشنفکری قرار
بگیرم خیالی نیست ...من اینروزها حرف خورم قوی شده 
امروز می خواستم ماجرای یه جر و بحث فانتزی تو مدرسه رو تعریف کنم اماخوب نشد دیگه یعنی اینقدر چرت و پرت گفتم که دیگه نشد کمی بخندیم
خواستم برات دو سه چیز دیگه هم تعریف کنم که باز هم نشد راستی این حرف های نگفته ی منو کی بهت بگم؟؟
الان یه رانی آناناس باز کردم یاد یه چیزهایی افتادم (اینکه رانی غیر استاندارد اعلام شده شنیدم اما چیز دیگری رو دوست ندارم ) یاد اون روز که رانی خریده بود ی و البته من نصفش با یه تکون شدید ماشین ریخته بود رو مانتوم که صدام در نیومد وگرنه بازم میگفتی :چقدر بی عرضه ای 
امروز مثل همیشه من دیدگاه به زندگی رو از تو یاد گرفته ام گاهی به خودم میگم مثلا اگر اون اتفاق تو مدرسه قبل آشناییم با تو برام رخ میداد بازم می خندیم یا چندین ماه براش عزاداری می کردم ؟
...بزرگترین اشتباه زندگیمو امروز مرتکب شدم گوش کن برات بگم :
امروز صبح آخرین امتحان و آخرین جلسه امتحان بود ...قبل از جلسه از بچه ها خداحافظی کردم و ازشون خواستم که اگر حرفی چیز ی گفتم منو ببخشند و یادشون باشه که همیشه براشون آرزوی موفقیت دارم ...خلاصه یک سخنرانی بلند بالا ...
ورقه ها پخش شد و منم نشستم و به نظاره ی قلم هایی که تند تند رو کاغذ می رفت ...
ساناز مشغول بازیگوشی بود (مثل همیشه ...حواسش چمع امتحانش نبود)
بی اراده گفتم :ساناز حواست رو جمع کن تا مثل امتحان قبلیت نشی ۱۴ ....
گفتم اما پشیمان شدم .به هزار دلیل روان شناسی که پیش خودم داشتم نباید همچین کاری می کرد و این حرف رو میزدم ...
اما چاره ای نبود حرف زده رو که نمیشه پس گرفت باید منتظر عواقبش می موندم ...
اولین دانش آموز ورقه رو داد و رفت و خبر رو خیلی سریع به گوش مادر ساناز که در حیاط مدرسه منتظر فرزندش بود رسوند ...صدم ثانیه طول نکشید که صدای داد و فریاد از طبقه ی پایین شنیده شد ...حس ششم نیازی نبود کاملا واضح بود که حرف من بهانه دست کسی داده و بقیه ی ماجرا ....
ناظم مدرسه اومد بالا و گفت: تو این حرف و زدی
گفتم : متاسفانه بله گفت پس داری میای پایین مواظب سرت باش 
خندیدم گفتم : حق داره منم بودم داد و بیداد می کردم اما چرا الان حواس بچه های دیگه پرت میشه!
ساناز ورقه شو داد و خودش اومد طرفم منو در آغوش کشید اذیت کردن های ۹ماهه ی او رو و صدای فریاد مادرش را فراموش کردم و بوسیدمش واز ته دلم برایش آرزوی موفقیت کردم او هم اشک تو چشممش جمع شده بود کاش مادرش از او می پرسید که احساسش نسبت به من چیست؟
امتحان که تموم شد ورقه هارو جمع کردم و رفتم پایین که صدام کرد
- سلام خانم ...دست شما درد نکند و کادویی را از کیفش در آورد و به شدت به سینه ام کوبید
نمی دونی چقدر خنده ام گرفته بود (تازه از مکه برگشته سوغاتی بود مثلا )
لال شده بودم او همینجور داشت یه سره داد می زد که خانم شکایت می کنم چرا باید قبل از جلسه به بچه من استرس وارد کنی و از این حرف ها ...ومن بسته ی کادو بغلم و مات و مبهوت ...تو راهرو حسابی شلوغ شده بود ....واقعا نمی دونستم چکار کنم ...باید از سوغاتش تشکر کنم یا درگیر بحثش شوم ...دستش را گرفتم و گفتم :
خانم اکبری حق با شماست من اشتباه کردم اما باور کنید از روی دلسوزی بود
دستشش رو پس کشید و با عصبانیت رفت و منو گیج سر جام کاشت 
دیگه نمی دونم با کی عکس انداختم و کدو م اولیا منو در آغوش کشید و خلاصه واع کردن اصلا به من نچسبید
ولی می دونم تا آخر عمرم دیگه این اشتباه رو تکرار نخواهم کرد هرچند که این ماجرا احتمالا با یه دادگاه انضباطی دیگه منو روبرو می کنه ....اما اینبار حق با اونهاست ....مگه نه؟؟
...............................................
دیشب دختر خاله ام زنگ زد (برای جشن عروسیش یه شعر ازم خواست برای روی کارت دعوتش )اینو گفتم بنویسه :
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
واینکه :
وای کلی سبک شدم این همه حرف رو باید بهت می گفتم حالا راحت شدم آخیشش
راستی ،تو چی بخوای چی نه من همیشه باهاتم مگر اینکه دیگه تا ابد نری کلاردشت 
مواظب خودت باش نازنینم
.
..
.
نکته :
**با کادو چکار کنم ...حتی باز ش هم نکردم و هنوز تو مدرسه هست 
****از برخوردم در ارتباط با اون اولیا هنوز معده درد شدیدی دارم کاش کمی آرومم می کردی
***شعر از رهی معیری
**دوستان باور کنید این هذیان های من فقط برای مخاطب خاصی است حتی می توانید نخوانده بگذرید . نظرات را فعال گذاشتم دلیل بر اجباری بر اینکار نیست
از شما برای لطفی که همیشه به من دارید ممنونم
.........
دوباره نوشت:
شکایت شد برام دیدین گفتم
+نوشته شده در دوازدهم خرداد 1387ساعت20:48توسط نسیم |
هه هه... فکر میکردم نقش مهمی ندارم!
اما مثه اینکه نقش ِ اول این زندگی خودِ منم!!..
همه از مرگ ميترسند من از زندگي سمج خودم (( صادق هدايت))
+نوشته شده در دوازدهم خرداد 1387ساعت14:18توسط نسیم |
سلام تعطیلی
یادمه همین چند وقت پیش بود البته فکر کنم تقریبا ۹ ماه پیش که تو این نوشته از کسالت و شروع کار و...صحبت کرده بودم وحالا دوباره رسیدم به چیزهایی که باید بهشون سلام کنم :
سلام تعطیلی...سلام گرما...سلام بستنی
سلام شب بیداری تا صبح ...سلام خوابیدن های تا ظهر ...سلام تنبلی ...سلام ....
خلاصه اینکه مدرسه مون تعطیل شد وکلی ذوق کردم بعد چند روز ....
دانش آموزانم منو تو آغوششون آنقدر فشردند تا که اشکم در اومد (البته از خوشحال )و به خودم گفتم :
خیلی بی انصافی نسیم دیدی دوستت دارند لااقل اینها با ابن قلب پا ک دوستت دارند برات کافی نیست .؟!
وجواب می دم :نه ...(پررو هستم مگه نه ؟! )
حالا باید کلی بر نامه ریزی کنم تا وقتی به انتهای تابستون رسیدم نگم آخ چه زود گذشت .!!!
یه آزمون هم پیش رو دارم که دلم می خواد خیلی بخونم (اگه بتونم اگه این فکر کردن های مسخره بذاره)
.
.
خلاصه اینکه:حالم خیلی بهتره .......
+نوشته شده در یازدهم خرداد 1387ساعت12:27توسط نسیم |
بد و بیرا ه به خودم
هیچ چیز کشنده تر از این فکر نیست که کسی دوستت نداره و برای کسی اهمیت نداری ...
خیلی سخته همش به این فکر کنی مگه کجا رو اشتباه رفتی؟چه کاری باید انجام میدادی و
ندادی؟
چرا به چشم همه این جور بد و وصله ی ناجور جلوه می کنی ؟
آه هی دارم می سوزم ..بدجوری می سوزم از عمری که رفت و هیچ وقت برای خودم نبودم و
همش به فکر دیگران بودم و حالا همین دیگران .....
فکرش رو هم نمی کردم که غرورم اجازه بده اینها رو بنویسم .
سخته خیلی سخته ....از خودم بدم میاد از کارم از همکارانم از اطرافیانم از این همه بودن و رنج
کشیدن از این همه نبودن ها بیزار م ....
راه گریزی اگر بود قطعا از خودم می گریختم ....
از این همه درویی و تظاهر آدمها متنفر شدم ...
میگن سن من سن منطقی بودنه ....هه... از هرچه منطق عقم می گیره ....
جرات ندارم ...ترسو و بزدلم ....
گزافه گوی ابلهی هستم که دلم را به هیچ خوش کرده ام و دست آویزم برای ماندن فقط توهمات
احمقانه ی منه ....
نه از نفرت نه از عشق ...می بینید از هیچ کدام از ایندو ننوشتم
باورکنید مثل دختران ۱۸ساله هم نیست (لااقل من چنین قصدی نداشتم )
ساه بگویم من فقط دلم برای بد و بیراه گفتن به خودم تنگ شده بود همین ....
دلم می خواست کمی به خودم ناسزا بگویم تا این بغض لعنتی که داره خفه ام می کنه منو از پا
در نیاره !!!!
.
.
.
.نکته:
۱- این پست تریبون آزاده ...هر کس هر چیز خواست می تونه ناسزا بگه ...هر چه خواست هم می تونه
بنویسه حذف بی حذف (سوگند به جان بی ارزش خودم )
۲- آشنایان دلخور نشن یکمی خل شدم فقط همین
+نوشته شده در دهم خرداد 1387ساعت21:11توسط نسیم |
...شهد
...چه لذتی دارد نوشیدن شهدی که همه ی آرزوی توست .
اونوقتی که به این شهد رسیدی به جای نوشیدن شاید بشینی هی تماشاش کنی و بیشتر مواظبش
باشی تا کسی دستش بهش نرسه !هه !!خنده داره ...یه وقت به خودت میای و می بینی شهدی رو که
او نقدر برای رسیدن بهش تلاش کرده بودی حالا فقط برات ترس به وجود آورده و غم درد و رنج ...
اگر عاقل باشی قید این شهد رو میزنی ولی اگر :
مثل من دیوونه باشی ...لذت می بری از دردش از هجرش از غمش ...
دیوونه ...شهد رو نچیشیده فقط به عشق نگاه کردنش زنده میمونه و نفس می کشه
عین من ....

****عکس :حامد
باز یه چند روزکی نیستم ...نمی دونم چند روز یا چند ساعت ولی خوب می دونم که دلم برای اینجا و تو
تنگ میشه
مراقب باش نیلوفر هر کسی نشی تا برگردم

+نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت13:25توسط نسیم |
یعنی دارم گمش می کنه؟
شگفتا که د رپناه تمام نفرت هایم عشقی نهان است
....خیلی وقت پیش که تنهای تنها بود و دلش داشت از این تنهایی می پوسید ،پیدایش کرده بود ...
وقتی پیدایش کرد تردید داشت که می تونه برای خودش برداره یانه ؟هی اینور وانورو نگاه کرد تا شاید کسی این تردیدش رو پاسخی دهد و به او بگوید حق نداری بهش فکر کنی و نزدیک شوی !!!اما نشد ...
پس مثل یه چیز قیمتی نزدیکش شد و برداشتش و نفس نفس زنان آوردش تو خونه دلش وقایمش کرد ..
اول ها فقط روزی یک بار بهش فکر می کرد و نزدیکش میشد و نگاش می کرد ...بعد مدتی که این دیگه شده بود جزیی از زندگیش بیدار که میشد تا لحظه ای که چشم بر هم می گذاشت و یادش همه جا و همه لحظه ...کم کم همه فهمیدن که او یه چیزی رو مخفی کرد ه تو اون ته ته های گنجه ی قلبش که دست کسی بهش نمیرسه ....
حالا خودش صیقلش داده بود و هرجور که خودش می خواست پردازش کرده بود ...الان دیگه حتی تصور می کرد آره تصور می کرد که او هم باهاش حرف میزنه ....خیلی چیرها بهش می گفت .حتی گاهی دعواشون میشد و قهر می کردند ...چند باری هم تصمیم گرفت ساخته های خودش رو بزنه و داغون کنه ...اما هربار می مرد و زنده میشد ....این بود که اون رو برای خودش تو ذهنش تو وجودش تو قلبش نگه داشت ...
خیلی سخت بود گاهی پازل هاش خراب مبشدند و جور در نمی اومدند ...خیلی سخت تر وقتی بود که تو خیالاتش یکی داشت این ساخته هاشو می گرفت و او با او ن شخص سوم مهربونتر بود و بیشتر گرم می گرفت ....
تصور می کرد که حسود نیست ...تصور می کرد بهش نمی تونه شک داشته باشه ...
چطور چیزی که زاده ی ذهن و فکر خودش است می تونه مال خودش نباشه؟؟؟
مگه کسی می تونه از ذهن دیگری چیزی بدزده؟ ...نه محاله ...اینها رو تصور میکرد فقط تصور ....اینه که هربار جای گنجش رو عوض میکرد و بیشتر مخفیش میکرد ...
نکنه گمش کنه؟ ....نکنه روزی برسه که دیگه حتی تصور صداش رو نتونه داشته باشه؟
نکنه کسی فکرش رو بدزه و ساخته اش رو برای خودش بخواد ؟
حالا باید چکار کنه ؟
یعنی داره گمش می کنه ؟؟
حالش از هرچه نیلوفر و گل نیلوفره بهم می خوره ...اهه لعنتی ...خوره شده این نیلوفر ...
تنهایی رو دوست نداشت....
+نوشته شده در هفتم خرداد 1387ساعت11:34توسط نسیم |
مدیونم
مدیونم
مدیون ،چشم ها و ذهن زیبایت...
که اینروزها ،
شماره ی من اولین وتنهاترین اشتباهشان است !!!
...........والبته قشنگ ترین اشتباه!!!
+نوشته شده در ششم خرداد 1387ساعت23:59توسط نسیم |
من وتو و خاطره (میشه ما)
هیچ توجه کردی که کوله پشتی خاطره ها ی ما چه قدر سنگین شده ؟!
این سنگینی هم خوب هست هم بد...خوب است چون نشان می دهد من و تو چقدر با هم خاطره داریم - تو خالق خوب ها هستی ومن پدید آورنده ی بدها (اینو خوب می دونم)- واما بدی این سنگینی حس وابستگی شدیدم نسبت به توست و همون ترس همیشگی که دست ازم برنمی داره .حسی که دیگه اونقدر در من ریشه دوانده که حتی چند صدم ثانیه بی خبری از تو را نمی توانم تاب بیاورم و زود باران زده می شوم.
من بی مهری دیگران و مشکلات زندگی و ترافیک و گرانی و ...همه وهمه را می توانم تحمل کنم اما خستگی حاصل از حس تنهایی که از نبود تو به وجود می آید ،برایم غیر قابل تحمل است.
چرا دوباره سکوت می کنی؟!!
من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه ی انتظار زندگی می کنم .
چه قدر حرف های من و عکس العمل سکوت آمیز تو غریب شده است !!!
.
.
.
.
نکته:
دوسال گذشت ...دیدی !چه ساده ...انگار به چشم بر هم زدنی بیش نبود ...
دوسال من با تو هستم شب وروز ...روز و شب ....پر خاطره ....
ازت ممنونم برایم ثانیه به ثانیه های نه صدم ثانیه های با تو بودن هم لذت بخش بود .
کلی به خودم تبریک گفتم این سالگرد دومین سال با تو بودن را ....
+نوشته شده در پنجم خرداد 1387ساعت21:42توسط نسیم |
+نوشته شده در پنجم خرداد 1387ساعت15:16توسط نسیم |
همینجوری...برای خنده؟؟؟شاید
در مدرسه ۲۰نفریم ...اوه ،نه بازم محاسبه ام اشتباه شده همیشه آقای عارفی رو جا میندازم
وفقط خانم ها رو در نظر می گیرم .
امروز از اون روزهایی بود که که همه ی خانم ها حضور داشتند ووقتی وارد راهرو شدم از صداهای درهم و پیچیده به همشو ن فهمیدم بحث داغی رو راه انداخته اند ...از همون پر چونگی های همیشگی شون ....
دردسرتون ندم بحث سر این مسئله بود که چقدر (موجودات دوست داشتنی زندگیشان ...
که از نظر بعضی هاشون حتی کمتر می توانند نظیرشان را پیدا کنند
وبسیار خارقالعاده و بی نظیر هستند یعنی همسرانشان )به حرف و حتی اس ام اس ها شون اهمیت می دهند و آن را جدی می گیرند 
خلاصه تصمیم بر آن گرفته شد که برای مزاح هم شده یه اس ام اس آزمایشی برای این موجودات خارق العاده ارسال کنند تا نتایج حاصله هم بحث شان را تکمیل کند هم اینکه موجب خنده شود (تا اینجاش جالبه نه؟)
ومتن اس ام اس رو به تصویب رسوندند :
من تا اطلاع ثانوی منزل نمیام تا به حقوق واقعی خودم برسم
از ۲۰نفر یک نفر معاف بود چون هنوز به جرگه ی متاهلین سعادتمند نرسیده بود و یک نفر هم عذرش قابل قبول برای همگان ....
۱۸ نفر این پیام را برای یگانه محبوب زندگی شان فرستادند ....
خنده ها و لودگی ها و دست انداختن همدیگرو و گاه تعریف از صفات خوب همسرانشان (که درام ترین قسمت ماجرا بود
)....و سپس انتظار برای دریافت جواب ...
در لحظات اولیه چهره ها بسیار طبیعی بود هرکدامشان سعی در بی تفاوت جلوه دادن خودشان داشتند که :ای بابا ،من اصلا این پاسخ برام مهم نیست ....پررو ترینشان هم می گفت:ملاک عشق نمی تونه تنها یه اس ام اس باشه (جالبه ....ایشون تا چند دقیقه ی پیش سوگند نامه رو تکه و پاره کرده بودند که همسرش به محض کوتاهترین اس ام اسی با فوریت های اولیه خودش را به او می رساند ...)
شرط آن بود که کسی حق خروج از دفتر را نداشته باشد ...
کم کم صدای گوشی ها فضای دفتر رو گرفت و با دیدن چهره ا واقعا میشد خیلی چیز ها رو دونست ...
۳مورد:ای به جهنم ،مردم از بس این حقوق رو به رخم کشیدی (گریه و لبخند و شرم....

)
۲مورد :لطفا بچه رو هم سر راهت از مهد(مدرسه )بردار 
۵مورد:لودگی هاتو بذار در کوزه و آبش رو بخور ....

۲مورد خوبه هردومون به یه چند روزی استراحت نیاز داریم 

۱مورد عزیزم شب در موردش صحبت می کنیم فعلا تو جلسه هستم(باز جای شکرش باقی بود خانم کاظمی نفسی به راحتی کشید
)
۳مورد تو هیچ حقی نداری هر گوری خواستی برو(وای بسیار شرمند ه شدیم ....
)
۲مورد دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد....

...وصدای نجات دهنده ی معاون مدرسه که:
خانم ها لطفا بس کنید امتحان شروع شده مراقیبین بفرمایند بالا ...

.
.
.
نکته :
۱-ویرایش جواب اس ام اس ها رو من انجام دادم تا نکات مشابهی را جمع کنم .
۲-نتیجه ای نمی گیرم اصلا هدفم نتیجه گیری نبود فقط یادآور می شوم اون موردی که گفت:عزیزم شب صحبت می کنم ....فقط یکماه از ازدواجشان می گذرد ...(مبارکه )بقیه رو خود دانید ...
۳- چهره های امروز زنان (خانم ها)مدرسه منو یاد خیلی از مسایل تلخ اجتماع انداخت که باز بهتره چیزی نگم....
۴- بازم تاکید میکنم هیچ هدف خاصی در این متن موجود نمی باشد
+نوشته شده در چهارم خرداد 1387ساعت16:1توسط نسیم |
من انسانم
آری
این منم
جانشین خدایم بر روی زمین
قادرم بمیرانم
قادرم نفس بدمم
چه کسی را توان مقابله با منش است ؟
این منم،
شیطان به پایم سجده کرده !
گرچه نامم انسان است و
جهان از دست من در امان نیست
می کشم و می میرانم و به بند می کشم
قهقه ی سرمستیم گوش فلک کر کرده
و خدا در انسانیتم شک کرده !!
با خودم و تنهایم و با دیگرانم و از آنان نیستم
احسن خالقم را شنیدم و مغرور شدم
با غرورم به خود نیز مزدور شدم
آری
من انسانم
جانشین خدایم بر روی زمین
من می توانم تدبیر کنم
خود ساخته را تخریب کنم
می توانم گوش هایم را ببندم و نشنوم
می توانم چشم هایم را ببندم و نبینم
می توانم به دروغ بخندم و به فریب دل ببندم
می توانم...
آری
من می توانم
من جانشین خدایم بر روی زمین !!! نسیم -بهار ۱۳۸۷
+نوشته شده در سوم خرداد 1387ساعت14:53توسط نسیم |
واهمه

تصویر از وبلاگ خود شناسی
این فریاد قلب من است
من نه از دیو و دد که
از نبودنت واهمه دارم
نه آنکه بترسم نه
نه آنکه دلم بلرزد نه
حتی رنگم نیز زرد نمی شود
لبانم را ببین که رنگ نباخته
نه،
من فقط از نبودنت واهمه دارم
می دانم ،خوب می دانم
دل مرا تاب اینهمه واهمه نیست
می دانم
می دانم
دلم
خواهد مرد
خواهد مرد
نسیم - بهار ۱۳۸۷
نکته:
۱-می زنم فریاد و می گویم کمک
می دهد پاسخ به من دیوار و می گوید کمک
پشت سر پل ها همه ویران شده
راه برگشتی که نیست
بین من با گور تنها یک قدم
مانده و می ترسم از مرگی چنین
من نمی خواهم بمیرم آسمان
من نمی آیم به سویت ای زمین
۲- بهتره عصبی نشی برای ۳روز دیگه نوبت دادند
۳-شعر رو همین طوری از روی هیچی خوشم اومده بود همین ولاغیر
۴-چند خطی امشب تمرین خط کردم.نتیجه:افتضاح..شرم آور...هیولا ...و...و....فکرم پریشان بود شاید ...بهرحال یه جوری باید دلداری بدم به خودم دیگه ...
+نوشته شده در دوم خرداد 1387ساعت13:2توسط نسیم |
فریاد
نه ،نمی توانم بپذیرم
ناجوانمردانه است
این تسلیم ،این اجبار، ناجوانمردانه است
دلم تاب این همه داد را ندارد
دلم آیا بیمار است ؟
نه،دیگر سکوت سرشار از نا گفته ها نیست
به کدامین آیین این همه
درد،بغض،اشک و حسرت را می توان نسبت داد
من اینبار سرشاار از فریاد م
وگلویم را پر خواهم کرد
از این آهنگ:
تا عشق با من است
مرا با ناجوانمردان کاری نیست ... نسیم بهار ۲۸/۲/۸۷
+نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت13:16توسط نسیم |