شگفتا که د رپناه تمام نفرت هایم عشقی نهان است
....خیلی وقت پیش که تنهای تنها بود و دلش داشت از این تنهایی می پوسید ،پیدایش کرده بود ...
وقتی پیدایش کرد تردید داشت که می تونه برای خودش برداره یانه ؟هی اینور وانورو نگاه کرد تا شاید کسی این تردیدش رو پاسخی دهد و به او بگوید حق نداری بهش فکر کنی و نزدیک شوی !!!اما نشد ...
پس مثل یه چیز قیمتی نزدیکش شد و برداشتش و نفس نفس زنان آوردش تو خونه دلش وقایمش کرد ..
اول ها فقط روزی یک بار بهش فکر می کرد و نزدیکش میشد و نگاش می کرد ...بعد مدتی که این دیگه شده بود جزیی از زندگیش بیدار که میشد تا لحظه ای که چشم بر هم می گذاشت و یادش همه جا و همه لحظه ...کم کم همه فهمیدن که او یه چیزی رو مخفی کرد ه تو اون ته ته های گنجه ی قلبش که دست کسی بهش نمیرسه ....
حالا خودش صیقلش داده بود و هرجور که خودش می خواست پردازش کرده بود ...الان دیگه حتی تصور می کرد آره تصور می کرد که او هم باهاش حرف میزنه ....خیلی چیرها بهش می گفت .حتی گاهی دعواشون میشد و قهر می کردند ...چند باری هم تصمیم گرفت ساخته های خودش رو بزنه و داغون کنه ...اما هربار می مرد و زنده میشد ....این بود که اون رو برای خودش تو ذهنش تو وجودش تو قلبش نگه داشت ...
خیلی سخت بود گاهی پازل هاش خراب مبشدند و جور در نمی اومدند ...خیلی سخت تر وقتی بود که تو خیالاتش یکی داشت این ساخته هاشو می گرفت و او با او ن شخص سوم مهربونتر بود و بیشتر گرم می گرفت ....
تصور می کرد که حسود نیست ...تصور می کرد بهش نمی تونه شک داشته باشه ...
چطور چیزی که زاده ی ذهن و فکر خودش است می تونه مال خودش نباشه؟؟؟
مگه کسی می تونه از ذهن دیگری چیزی بدزده؟ ...نه محاله ...اینها رو تصور میکرد فقط تصور ....اینه که هربار جای گنجش رو عوض میکرد و بیشتر مخفیش میکرد ...
نکنه گمش کنه؟ ....نکنه روزی برسه که دیگه حتی تصور صداش رو نتونه داشته باشه؟
نکنه کسی فکرش رو بدزه و ساخته اش رو برای خودش بخواد ؟
حالا باید چکار کنه ؟
یعنی داره گمش می کنه ؟؟
حالش از هرچه نیلوفر و گل نیلوفره بهم می خوره ...اهه لعنتی ...خوره شده این نیلوفر ...
تنهایی رو دوست نداشت....
به من چه که می خواد کی بیاد و کی بره؟
به من چه که حالا یه رودی دلش تنگ شده و از سر یه کوهی را ه افتاده که
چی؟
بهاره !!!
خوب باشه ،مگه فرقی هم می کنه ؟
مگه چیزی هم عوض میشه ؟
اصلا مگه مهمه که سرما نباشه و هوا خوش باشه ؟
واقعا چه فرقی به حال من داره؟
شعر زیاد خوندم که توش اومدن بها ر را ستایش کرده اند
اما به من چه که زرد و سبز و قهوه ای و قرمز ...و...و...باشه و یا نباشه
اصلا کل جهان باشه سیاه وسفید مگه بازم فرقی داره !!!
ای بابا ...........برو بهار جان کشکت رو بساب ..........مارو بی خیال .![]()
...................................................................................................................................
من که کل دنیا رو بی خیال شدم اینم روش ![]()


