تیک...تاک...تیک...تاک...
ومن،
نگاهی به عقربه های ساعت دارم
ونگاهی دیگر
به جسمی افقی گذارده شده بر زمین
پیچیده در پارچه ای سفید
گوش هایم هم می شنوند
تیک...تاک...تیک...تاک...
وشیون وفغان واشک !!!
ثانیه ها می گذرند و عقربه ها سر لج بازی دارند
اینهمه بوی تند وتندماندن و نماندن
وصدایی نام مرا می خواند...
۵۰ثانیه مانده ...فقط...فقط..
چه بار سنگینی است ،این جسم رنگ پریده
بر دوش آنانی که ،لا....می گویند!!!
شادی کنان !!!!
شادی کنان ؟!
به کجا می رود ...به کجا می کشند اورا ؟
۴۰...۳۰...۲۰...شاید...رهایی .
آه ،
فرصتی نمانده ...تمام... نسیم ۸۳/بهمن ماه
.
.
.
نکته:
۱- برای وداع از او ۶۰دقیقه زمان داده بودند...تا همه بیایند ...تا همه ببینند رنگ پریدگی ا ش را که اینهمه از آن واهمه داشت ...
۲-برق شادی را در چشمان آنانی که رفتنش را به تماشا نشسته بودند می شد به راحتی دید و فکر حساب هایی بانکی او یک لحظه هم از آنان دست بر نمی داشت ....


