قطره ...قطره...
باید تا پر شدن کاملش به نظاره می نشست
تا ثمره بگیرد ازاین باده
رگ های متورم تنگ بلورین ،که خالی و خالی تر می شد
وقطره ...قطره پر شدن صراحی
گاهی پلک برهم می گذاشت تا
آن سو تر را ببیند
چه هیاهویی؟!
گریزی نبود
نمی دانست چند سال خوابیده
حتی بیداریش را به خاطر نداشت ...
زاده شدنش را هم...
چند سال پیش یا چند قرن پیش...
فقط قطره ها را می دید
قطره...قطره...
وخالی شدن پیمانه از حس بودن
خوب می دانست تا انتها راهی نمانده
چند قدمی بیش..
برای زسیدت و شاید فراموش شدن
دل کندن از هر آنچه که سرمایه اش بود
کتاب ،شعر،طناب،میز،قلم،چهارپایه...
واین صراحی که پرشد واورا خالی می کرد
وشاید دل نگرانی های مدامش را...
اگر بشکند،اگر بشکند!!
اگر دست حرامی بیفتد!!
اگر گرد فراموشی بر رویش نشیند!!
واگر...واگر...
این اگرهای تا ابد
وصراحی پر میشد
قطره ...قطره...
ورگهای متورم او که خالی وخالی میشد
از نفس زندگی ..... نسیم ۲۸/۲/۸۷
.
.
.
نکته:
خیلی دلم تنگه ...نه بهتر بگم خیلی دل تنگتم ...حالا که بهت نیاز دارم نیستی...
نیاز دارم باهام حرف بزنی یا حتی شده دعوام کنی پس کجایی؟؟

